آسمانِ بی‌عزیز



خانوادۀ پرجمعیتی نداریم. یعنی حتی در عروسیها طرف داماد یا عروس هم که باشیم تعدادمان بیش از سی چهل نفر نمی‌شویم. خانواده‌ای کوچک با هزار قطب فکری متفاوت. با اینهمه خانواده است. جمعه شب میهمانی خداحافظی یکی از این خانودۀ کوچک بود. بحث خاطرات کودکی مشترک بود و می‌دیدم که همه سعی میکنند این خانوادۀ کوچک را خوشحال کنند. همه می‌دانستیم این آخرین فرصت است برای دیدار. این آخرین در آغوش کشیدنهاست. این آخرین مرور خاطرات کودکی است. مادربزرگ آنچنان نوه را در آغوش می‌فشرد که گویی دیگر هرگز فرصت دیدنش را نخواهد داشت. شک داشت بهاری دیگر زنده بماند یا نه.
خانوادۀ پرجمعیتی نداریم با اینهمه بعد از انقلاب تب مهاجرت در همین جمع کوچک هم به شدت گرم گرفت. بعد از انقلاب حتی خانواده ما هم به طاغوتی و انقلابی بدل شد و عجیب اینکه آنها که طرفدار سرسخت پهلوی‌ها بودند رفته رفته بعد از انقلاب به طرفداران خمینی پیوستند. و بر عکس آنها که سرِ پرشور انقلابی داشتند و اسلام‌شان بسیار در خطر بود، حالا دریغ تک‌تک روزهای پهلوی‌ها را می‌خورند و امید اصلاح گذشته را دارند.

حالا این‌سو  آن‌سو بستگانی دارم که مدتهاست ندیدمشان. مدتهاست دنیای ما جدا از هم است و این تنها مسافت نیست، وقتی جغرافیا عوض می‌شود خواه نا خواه  فکر، ذهن و نوع زندگی متفاوت می‌شود. بعد از دورۀ خاتمی جوانترهای فامیل هر کدام فکر رفتن به یک گوشۀ دنیا را دارند. جوانترهایی که کودکی را با هم سپری کردیم. این روزها رفتن خواهرک که سخت درگیر مهاجرت است مرا بیشتر از همیشه نسبت به مسببین مهاجرت‌ها بیزار می‌کند. همانها که پرواز پرنده را در آسمان سنگ می‌زنند. همانها که نوع پوشش و زندگی ملت بدست آنهاست. همانها که رنگهای شاد را ممنوع می‌کنند. همانها که دور تا دور دبستانها، دانشگاهها و حتی قبرستانها دیوار بلند جنسیتی کشیدند و جامعه از درون شروع به گندیدن کرد و شاید حق با آنهاست که طاقت ساختن زندگی در این تورم و آیندۀ پاشیدۀ نسل جوان راهی به جز مهاجرت باقی نمی‌گذارد. جایی که سالها و سالها باید بدوی تا تنها یک زندگی کاملاً معمولی برای خودت دست و پا کنی که آن هم برای بعضی اصلاً  اتفاق نمی‌افتد. جایی که لبخندها هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شود، جای زندگی نیست.  

با این وجود جامعۀ یخ زده بدون قطب‌های متفاوت فکری، بیشتر  یخ خواهد زد و اگر همین جور روند مهاجرت‌ها ادامه پیدا کند که می‌کند؛ ما می‌مانیم و طرفدارن سنت، عرف و مذهب. جامعه‌ای که تک قطبی شود و اکثریت با یک صدا دیگری را براند، جامعه‌ای استبداد زده است. این طور هر روز شکاف فکری بیشتر می‌شود و رویهم رفته خشم فروخوردۀ نهفته و نگفته بیشتر می‌شود. جامعۀ ما سالهاست که چند قطبی شده. تک قطبی‌هایی که هیچ صدایی نداریم به جز گاهی آه و ناله. و این شکاف به ضرر همۀ ماست. نمی‌گویم که همه مثل هم فکر کنیم اما  گوشه و کنار می‌بینم که این خشم و نیک و بد کردن که از ما بهتران آموزشش را داده‌اند، حتی به روی ما اثر گذاشته. طاقت گفتگو از میان رفته.
حالا من هم باید به این فکر عادت کنم که برای خواهرک آنسوی اقیانوسها در سرزمینی دیگر و در زیر سقفِ آسمانی دیگر، بستۀ پستی کوچک بفرستم یا آنسوی خط تلفن به خنده‌های بریده بریده‌اش در سرزمینی که دستی بر مدارا نیست، گوش کنم. حالا گویا همۀ ما درگیر این آسمان بی‌عزیزیم.


/ 10 نظر / 43 بازدید
بیداد(گیله زن)

خط به خط نوشته هایت را لمس میکنم و دوباره حرف دلم را که توان بازگو شدن را هم ندارم در نوشته تو خواندم حرف هایی که پیرمان کرده اند ارماییل واقعیت این است کمتر کسی ست که در این ویرانه تاب آورد... واقعا چرا سهم ما از عدالت و زندگی راحت میشود این؟؟

نسرین

به امید روزی که همه عزیزانمان از تبعید برگردند چون این مهاجرت که تا حدی اجباریست دست کمی از تبعید ندارد

affa

می ترسم ... می ترسم ... می ترسم ... کاش میشد عمق ترسم را بنویسم ... کاش می شد از این خاک، از این آسمان نترسید ... بدجور از آینده ایرانم می ترسم ...

اكرم

آنها كه مي‌روند حق دارند و دركشان مي‌كنم، انسان فقط يك بار زندگي مي‌كند و حق دارد كه هرطور دلش مي‌خواهد زندگي كند. اما حق داشتن به معني درست يا اخلاقي بودن كارشان نيست. اينجا سرزمين ماست جايي كه مسئول همه چيزش ما هستيم. اگر ما برويم چه كسي به اين خاك سوخته بينوا مشتي آب سرد خواهد داد؟ اگر پدران ما زحمت بيشتري مي‌كشيدند و فقط به فكر گليم خود نبودند، حالا ما مجبور به تحمل اينهمه نكبت نبوديم. آنها كه مي‌روند بدانند كه در برابر نسل آينده گناهكار خواهند بود زيرا به جاي ايستادن به جاي ساختن، گريختن را برگزيده‌اند. رفتارشان درك‌شدني است اما زيبا نيست.

بهادر میرحسینی

دو هفته نامه ی نسل مهتاب به نام خودت شماره ی 15 و 16 چندین وقت قبل بهت گفته بودم هنوز واسه مجله تصمیمم قطعی نیست نشونی پستی بدی وات پست می کنم. اگر هم نخواستی می تونم واست پی دی اف رو ای میل کنم

فافا

خیلی عالی نوشته ای...آره من هم از مسببین این مهاجرت گله دارم...چرا باید مملکتمان به گونه ای شود که اکثریت رفتن را به ماندن ترجیح دهند!!! ولی من هم معتقدم باید بمانیم...البته اجباری نیست ولی ماندن برای این مردم و مملکت را بیشتر دوست دارم و البته مطمئنم آنها هم که رفته اند قلب و دلشان اینجاست...تنها آرزو می کنم روزی بیاید که همه ترکٍ وطن کرده ها بازگردند با دلی شاد و رویی خندان

بهادر میرحسینی

قبلن گفتم و اجازه گرفتم مطالب قبلی رو چک کنید در قسمت نظرها هست اگه پاک نکرده باشی یا حذف نشده باشه

بهادر میرحسینی

در اون مورد هم قبل از چاپ واست پیام گذاشته بودم، یادم هست که پیش از چاپ بهت گفتم ماه ها پیش از مطلب زمین فوتبال. شاید پاسخ ندادنت مثل این دفعه ها سو برداشت ایجاد کرده باشه ولی یادم هست که در هر دو مورد اجازه گرفته بودم. اگر قصد سرقت ادبی داشتم برای برداشتن مطلب سوم دوباره اجازه نمی گرفتم ارماییل جان. و پس از چاپ بهت اعلام نمی کردم. از زمان چاپ زمین فوتبال تا ابن مطلب چند ماه گذشته؟ فکر نمی کنی اگر می خواستم بدون اجازه مطلبی رو واسه چاپ بردارم در این سه مورد هم اعلام نمی کردم؟ مورد سوم چاپ نمی شود تا زمان ارسال ای میل مبنی بر اجازه ی چاپ.