بگذار بخندم، بگذار دیوانه‌وار بسازم.




مدتهاست دلگیرتر و غمگین‌تر از آن بودم که به فکر شادی و آفریدنش بیافتم.سالهاست که به ندرت دست به آفرینشش میزنم. البته آن ارماییل گذشته مدتهاست مرده و قالب عوض کرده. اما آدم هر جوری که باشد با هر روحیه ای به امید نیازمند است و جنس این نیاز مبرم و ضروری است! با وجودیکه کودکی درونم همچنان شیطنت‌هاش را داشت، اما چاره‌ای نمیدیدم از این آفتاب مهتابِ ناپیدایِ نور و تاریکی! چاره‌ای نمیدیدم برای حماقت‌های روز افزون، انزوای هر روز بیشتر ایران،  تورم افسار گسیخته و اینهمه علامتی که میگوید ایران میشود کره شمالی دوم. از این وحشتی که گلویم را گرفته و چشمان منتظر و بازی که کورسویی نور میخواست رهایی نداشتم. نمیدانم شاید وقتی میرسیم به 30 دیگر روشنی نگاهت به فردا نیست، همین امروزت را چه نیک چه بد میسازی. با این وجود با دلتنگی، آشفتگی و تاریکی هیچ روزنی از امید سیراب نمیشود. چند هفته ایست شروع کردم کارهای خیلی خیلی کوچکی که شادم میکند را لیست کردم.

- مثلا پیاده‌روی میکنم و میگذارم سنگینی‌ای که آزارم میدهد برود یک جای دور.
- یا مدتها بود شیرینی‌پزی را کنار گذاشته بودم و فِرِ خانه جز با کیک یزدی پر نمیشد. حالا دوباره کم‌کم حوصله میگذارم کنار، وقت میگذارم کنار برای پختن شیرینی‌های کوچک. بازی با آرد، با گندم، با میوۀ ممنوعه حس خوبی بهم میبخشد.
- لبخندی که مدتها بود از لبم محو شده بود را دوباره تمرین میکنم.    
- از ژاپن میخوانم! از اسطوره‌ها و جشن‌ها و آیین‌هایشان و از تشابه گه‌گاه آیین‌های طبیعت مدارش با جشن‌ها و آیین‌های زرتشتیان شاد میشوم. جایی که زندگی سرود میخواند جایی است که با طبیعت گره میخورد.
- برای دوستانی که میدانم هایکو دوست دارند هایکو پیامک میفرستم. مخاطب این هایکوها در روزگار دانشجویی تنها ترز بانو بود که از طبیعت دوستی و بودا درک بالایی دارد، حالا این حلقه این دوستان به 5 تا رسیده. گیرم که گاهی بهم بگویند دیوانه این دیگر چیست؟ نمیدانم درست یا نادرست ظرافت و شکنندگی هایکو، کوتاهی و مانا بودنش در ذهن را برای دوام آوردن در عصر آهن لازم میدانم.
اینها را نوشتم که بگویم در جهان سومی که دلیل برای غمگینی بسیار بیشتر از شادی و شاد بودن است، اگر توانی برای ساختن شادی نداشته باشی، توانی هم برای پیمودن ادامۀ راهی که انتخاب کردی را نخواهی داشت.

بر ساحل شنهای بسیار، بر ساحل غمهای بسیار،
بگذار بخندم. بگذار دیوانه‌وار بسازم.
فراموش نکنیم که کوچک زیباست. قطره قطره شاید از نو دوباره بروییم!




/ 4 نظر / 36 بازدید
اكرم

وقتي تمام جهان عليه ماست، وقتي تمام جهان ما را به سوي غم و نوميدي و بي‌حسي پرتاب مي‌كند، بسيار سخت است بازي و شادي ساختن. بسيار سخت است حتي انديشيدن به شادي چه برسد به ساختن آن. كار زيبايت را ارج مي‌نهم. اين روزها من چنان خسته‌ام كه ديگر قادر به ساختن و يافتن شادي نيستم و پي راهي مي‌گردم كه نفسم تازه شود كه دوباره برخيزم و چشم باز كنم و ذرات كوچك شادي را به هم بدوزم تا زير آسمان هزاررنگ اين پارچه چهل تكه جايي باشد براي آرميدن. هايكوهايت هميشه مثل مشتي آب تازه و سرد است كه وسط جهنم شهر به صورتم مي‌پاشد و يادم مي‌آورد زندگي جاري ست.

فافا

همین شادی های کوچک را قدربدان بانو... از شیرین های کوچک و خوشمزه ات هم به همراه هایکوهای دلنشینت برای من هم کنار بگذار...[زبان]. لبخند را هم از صورتت جدامکن

نسرین

خیلی شادی های دوست داشتنی کوچک و جمع و جور و نابی را افریده اید.با من جور بود

affa

شادی های کوچک ... شیرینی های کوچک ... و قطره قطره های کوچک ... واااااای ای کاش که از نو دوباره بروییم :) خوشحالم برات دوستم :)