کلمات رنگ پریده

 

 

 

6 سال پیش از کتاب بیزار بودم.  بله درست شنیدید :  ب ی ز ا ر    باور کنید! هر چیزی که باعث میشد جدا از دیگر ِ همسنانم باشم آزارنده  بود  و کتاب یکی از این گونه فاصله هایی بود که نمیتوانستم پرش کنم. سکوت و  سنگینی که با کتاب گرفته بودم به یه خاموشِ متبسم تبدیلم کرده بود. خاموشِ متبسمی که دیگران  گمان میکردند این کم حرفی و تبسم همیشگی دلیلی  برای تایید صحبت های آنهاست. تصوری که در  بسیاری موقعیت ها به ضررم بدل شد.  ذهنم هوای تازه میخواست و میخواستم ذهن وراج ِ منطقی ام خاموش کنم. به هر حال هر جوانی سبکسری میخواهد. هر سنی اقتضای خاص خود .  از کتاب فاصله گرفتم  و درست برعکس هدیه ی تولد کتاب هدیه میگرفتم و هدیه ی دوستی کتاب . هر جمعی از دوستان که بود  نظر مرا برای کتابها و نویسنده ها میخواستند. نشانی که نام دیگر من شده بود  ،  در درونم دشمن من بود .  رنگهای شاد و گرم  میخواستم  و آبی تحویل میگرفتم. تصور کنید که  دوستتان برای هدیه  ی دوستی کتاب "سنفونی مردگان " برای شاد کردن شما بدهد  خب یا به احساسش شک میکنید یا بی سوادی اش ! میگفت باید شاد باشی و  کتابی هدیه میداد  که تا دو روز تمام دنیا برایتان عذاب و خود سوزی میشد. میگفت باید شاد باشی اما نمیدانست  در کتابها چه میگذرد .   دانستن من جُرم بود , جُرمی که میخواستم تنبیهش کنم.  

حالا بعد از  گذشت 6 سال  که برای  کار جدید میروم کتابخانه ی ملی 1  و بین قفسه های  کتاب و خط به خط نوشته دنبال سو‍ژه میگردم , حس گم شده ام بیدار شده .  هم حس قرابت میکنم  و هم حس اینکه باید فرار کنم از بین کتابها از بین اینهمه دیوار و کلمه و کاغذ . هم میل و هم گریز .

حالا بعد از یک ماه  دوباره دوست داشتن کتاب دوباره  درونم جوانه زده . من به این کلمات رنگ پریده مثل  رنگ پریدگی صورتم  محتاجم . حتی اگر  جرمم دانستن باشد حتی اگر برای دانستن مطرود عشق شدم.  نمیتوانم چیزی را تغییر دهم غیر از  اینکه با سرخی  کلمات دوباره گل گونه بکشم به چهره ی نادانستن م .

 

 پی نوشت 1 :‌   کارتی 1  که روزی رویای روزهام بود  و فکر کنم لایق ارماییل 7 سال پیش . ارماییلی که دیپلم بود و بسیار از این ارماییلی که لیسانس است میدانست !  قوانین چرند چیزی نداشتند  به جز دور کردن او از کتاب . قوانین چرند میگفتند باید حداقل کارشناسی دشته باشی . یا دانشجوی کارشناسی باشی .

 

معرفی کتاب : شناخت اساطیر ایران

نویسنده :جان هینلز

ترجمه ژاله آموزگار – احمد تفضلی

نشر چشمه

توضیح اینکه ذهن  ایرانیان باستان چقدر زیبا بوده سخته ولی با این کتاب در می یابید

 من  و دوستان امسال قراره با هم جشن تیرگان رو برگزار کنیم :) دوست دارم حداقل کودکان ما از این گم شدگی فرهنگی بیرون بیان و ریشه هاشون به خاک ایران برسه.همه چیزهایی که برای ما آرزو بود برای اونها حقیقت بشه . همه جشنهایی که نداشتیم ,  همه شادیهایی که نداشتیم . برای اونها حقیقی باشه .

 

معرفی موسیقی :Scream

از مایکل و جنت جکسون

امسال نبودنت رو بیشتر حس کردم.

Oh brother please have mercy

باز هم مثل تمام ترانه های اعتراضی اش که نسبت به عدالت تو جامعه حساسه. لباس تمام سفید تنشه . ویدئو کلیپ زیبایی داره. سیاه سفید و همراه با  فریادهایی از ته جانش . 

 

 

 

 


/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
(...)

هرچيزي كه تو را از درك بي واسطه زندگي واقعي دور كند نفرت‌انگيز خواهد شد. حق با تو بوده است دوست من.

شعر و باران

سلام تا چند وقت قبل وقتی کتابی که مقاله علمی بود یا حتی شعر و داستان بود رو دست می گرفتم بعد از کمی احساس خفگی می کردم و کنار می گذاشتمش. اما از وقتی "بوطیقای شعر نو" دستمه باور کردم که بعضی کتاب ها جون ندارن. این کتاب رو ذره ذره می خورم و لذت می برم برای شما هم همین آرزو رو دارم.

کریم دوغی

بالاخره انسان باید کار را بشناسد بخاطر همین همه می روند کارشناسی می گیرند تازه کلی فواید بر کارشناسی مترتبه من جمله گذاشتن در کوزه یا پرکردن جای خالی تاقچه و از این قبیل حالا اگر از گرفتن مدرک کارشناسی پشیمانی همراه اون کتابه بفرست برای من اینا رو گفتم تا بگم اون کتابه رو بفرست خانم

کریم دوغی

یه نکته دیگه هم که باید گوشزد کنم اینه که اون کتابه رو زودتر بفرست

کریم دوغی

دخترم هم سلام می رسونه

؟ و @

بد جوری پیوند پیدا کرده ام با کتاب...مهریه اش هم عندالمطالبه دادم رفت... ، نباشد نگرانش میشود ، ... نباشد نگران خودم میشوم!!!

هرمز ممیزی

سلام [گل] کار جدید مبارک است دیگر احساس کمبود کتاب نمیکنم . دیوان اشعار جدم ادیب الممالک فراهانی را اگر دارید یک نسخه برای تجدید چاپ مرحمت فرمائید البته قرض بدهید !

کریم دوغی

در ضمن یه نظر خصوصی حاوی کد پستی برات فرستادم تا کتاب رو برام بفرستی دفعه بعد میام لاهیجان دنبال کتاب البته با دخترم چون به کتاب و تو خیلی علاقه داره

ابراهیم

ارماییل عزیز درود از خواندن مطالبت شاد میشم. راستش اصلا بهت نمیاد که از کتاب دور بوده باشی. سفرنامه همدان رو در بلاگم منتشر کردم. سری بهم بزنید.

کریم دوغی

ما که همچنان منتظر کتاب هستیم ولی بیشتر منتظر خودت هستیم اصلا کتاب نخواستیم خودت کجایی خانم؟ ببینیمت