رگبارهای ناگهانی اشک

 

 

رگبارهای ناگهانی اشک  

 

 

کودکان چطور با وحشت کنار می آیند ؟می خوابند . به خواب میروند.

 

این چه جای خواب است ؟بلند شو جشن بگیر دختر !بلند شو اسب پیر هنوز دونده .بلند شو!

 

این صدای شفقت درونم است که تذکر میدهد . این صدا صدای مادرانگی وجودم است که تذکر میدهد. اما نه انگار نه!گاهی بخش کودکی وجودم هم نمی تواند رگبارهای ناگهانی را بی خیال شود. می بینم وجودم باز هم نشسته زانو بغل گرفته  کنار دستم مثل وقتی که کسی را به درونم راه نمیدهم برای جسم تنگش مادری میکند.

همیشه برای شاد شدن. برای اینکه فرض کنم که غم و درد فقط یه تکه ی وجودم است و نه بیشتر به طنز و کودکی پناه می برم.

اما مگر میشود به تعداد ویروس هایروی برگه ی آزمایش گفت بایست!گفت ده سال پیش که کانتینر خون آلوده از فرانسه آمد از سوغات فرنگ سهم کودکان و جوانان هموفیل ایدز ماند و هپاتیت.  گفت: ۱۰ سال پیش که جمهوری اسلامی پذیرفت که از یک شرکت بد نام فرانسوی که حتی اجازه ی فروختن خون درون مرز های اروپا را نداشت!خون خرید و بیماران خاص خود را که احتیاج حیاتی به خون داشتند به رگبار ایدز و هپاتیت بست. ده سال پیش که لادن کودک شیرخواره هم هنگام تزریق خون ایدز گرفت نمیدانستم که ۷ سالگی اش پایان زندگی کوتاهش میشود. نمیدانستم علیرضا دوست خوب کانون هموفیلی  جلوی چشم همه ی ما دستمال اشکهای ۲۸ سالگی اش را میدهد که در تابوتش بگذاریم. نمیدانستم آن دو چشم گویا و سیاه هم روزی می میرد.

نمیدانستم اعظم هم.../ نمیدانستم  حسین هم.../نمیدانستم بهنام هم...و روزی هم ... ارمائیل و روزی هم فاطمه ....

۱۳ سال پیش که پذیرفتم هپاتیت سی هنگام تزریق وریدی میهمان خونم شده . نمیدانستم این خود بیماری نیست که رنجم میدهد. که به صلیبم میکشد . این نگاه طرد جامعه است که هر روز تنگ تر و تنگ تر میشود. اینقدر که با وحشت هشیار از درد مدام مردمک چشمم گشاد بشود .

نمیدانستم حتی نگاه جامعه ی پزشکی هم مثل عوام به این بیماری نگاه میکند.

یک روز کبد من هم می ایستد . حالا تو هی بگو نمره ی اول گرامر شدی . حالا تو هی بگو معدل الف می آوری . حالا تو هی بگو با بچه های ۸ سال کوچکتر از خودت سر یک کلاس می نشینی وهنوز مثل یک اسب پیر دونده میدوی!

حالا تو هی بگو !!

این جامعه عدالت از کجا می آورد ؟

چه کسی به استعداد ما بچه های خاص فکر کرد؟چه کسی به پذیرفته شدن ما بعد این بیماری در اجتماع فکر کرد؟تنها چیزی که از جامعه تحویل گرفتیم قضاوت تلخ و نا شیانه و نا آگاهانه بود .

مگر حتی به چشم  یک انسان به تو نگاه میکنند . که بپذیری هنوز مثل یک اسب پیر دونده ی

 بی تعلق بدوی ؟

وجودم باز هم می نشیند کنارم . گهواره ی تنگ خاکی اش را تکان میدهد

به امید اینکه کودک یاءس بخواباند . به امید اینکه ...

آخر میدانید کودکان چطور با وحشت کنار می آیند ؟می خوابند

 

معرفی کتاب : بادبادک باز

نویسنده :خالد حسینی

مترجمان :زیبا گنجی - پریسا سلیمان زاده

انتشارات مروارید

در ۴۲۲ صفحه / اینم به خاطر ترز /

سال چاپ :۱۳۸۴

بادبادک باز رو تو یک میهمانی به چشمم خورد و زمانی که کتاب رو برداشتم تا یک روز بعد که کامل تمام شد . از دستم نیفتاد. حکایت افغانستان بعد از طالبان و قبل از طالبان با جان مایه های ادبی و فرهنگی مشترک بین فرهنگ پارسی. ایران و افغانستان  انگار که باعث میشه که خواننده خیلی احساس بیگانگی با جو کتاب نکنه. کتاب صمیمی است و انگار که دانه دانه می نشیند این کلمات عمیقش به ذهن خواننده.

 

 

پی نوشت ۱ :نگرا ن من نباشید کودک درونم رو دوباره بیدار میکنم. دوباره بلند میشم و زمزمه میکنم زندگی زمزمه میکنم که باور کنم باید زندگی کرد.

 پی نوشت ۲: دستهام سوخته. خاطره هام سوخته. قلبم سوخته . کبدم سوخته. خونم سوخته

 

 

/ 26 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یوسف

سلام اگر منظورتان خبر « برخي دوم خردادي ها وعده كشف حجاب داده اند » است كه من لينكش را همون اول گذاشته بودم [خجالت] اساسا متوني را كه رنگ جگري ! با پس زمينه پوست پيازي ! قرار مي دم حاوي لينك هستند چرا باورتون نمي شه ؟ خب ؛ وقتي ديدن سعي كنين باور كنين [لبخند] با اين حال از دقت نظرتون ممنون

z j

سلام.من هم این کتاب را خوندم.فیلمی هم از همین داستان ساخته شده که ندیدم.

ققنوس

عزیزم اگه خدا بخواد هر ناممکنی ممکن میشه غصه نخور خانومی. ما اون فاطمه با روحیه و پر تلاش رو می خوایم دوست داریم به اندازه ی....اندازه نداره[قلب]

z j

سلام[لبخند] نه عزیزم.در این مورد یکبار دیگر هم نوشته بودی و من هم بر آن یادداشت تو کامنتی گذاشته بودم.متاسفانه گاهی نمیشود بر بعضی مطالب، نظری داد.مگر نق زدن.و فکر میکنم که تو هم این مطلب را برای یاد آوری و فراموش نشدن آن افتضاح دولتی نوشته بودی .از این که در گیر این مساله ناخوشایند هستی،صمیمانه متاسف هستم.ولی گویی زیاد اهل ابراز آن نیستم.شاید برای این باشد که از به تاسف خالی و آنهم از راه دور اعتقاد ندارم.[ماچ]

ققنوس

خانومی. تو که توی وبلاگ خودت نوشتی. من که چیزی نگفتم. از بس توی فکرمی هر وقت یه چیزی می نویسم یاد تو می افتم. حالا اگه دوست نداری نمی نویسم.[قلب]

مروارید عرفان

سلام فاطمه عزیزم [گل] مطلبت را بیش از یکبار خواندم . باورم نمیشود . اما تو با روحیه و توکلی که داری هر ناممکنی را ممکن میکنی و من ایمان دارم که بیاری خدا بر این مشکل غلبه خواهی کرد و سالیان سال در نهایت سلامتی همچنان دونده خواهی بود . همواره شادی و سلامتی را از صمیم قلب برایت آرزو دارم . [قلب][خداحافظ]

z j

سلام.مگه میشه هلوع دست از نوشتن برداره؟! تازه دوست داره شعار بده و با تو و من کل کل کنه[لبخند]

z j

آقای مدیر بلاگ هلوع.لطفن بلاگ خودتان را فوری درست کنید.ارماییل و من بدون بلاگ شما حوصله‌مان سر میره[لبخند]

زیتا

سلام.یخ زدن اینترنت بخاطر تعییرات پرشین بلاگ و مشکلات پس ار آن هست.که میل نوشتن و وبگردی را از بین میبرد.البته خیلی از سیاسی نویسان کمی محتاط هم میشوند،زیرا نمیدانند عاقبت کی برنده میشود و نمیخواهند بیگدار به آب بزنند[چشمک]

فاطمه

نه ترز تو مصر من را روح من را نمیشناسی. مصر من خفقان خون بالا میآورد و دلتنگ مادر میشود. مادری که سالهاست نیست. مصر من سرفه ی خون بالا می آورد و قضاوت میشود. اما تو چه ؟همیشه دستی روی گونه هات هست . همیشه کسی نگران تو میماند. نه ترز تو مصر من را روح من را نمیشناسی . زندگی من و تو اینقدر با هم متفاوت است که ....