کودکانه بخند دوستت خواهم داشت

 


 کودکانه بخند دوستت خواهم داشت


 رمز لبخند ش را من میدانم .
‏ من که آهسته با نگاه کودکانه  نفوذ میکنم. ‏
 من که منظر یک درخت میشوم در نگاه بیابانش.
 ‏ کودکان همیشه امن ترین بسته های پستی میشوند در قلب آدمها ‏.
 وردنه ی شیرین خمیر آرد را با دستهای زحمت می سایم. میشود نان شادی یک شام گرم. ‏
 خستگی را پنهان میکنم . با دستهای سفید آردی هلال سفید شادی میکشم رو ی پیشانیم.
 شمع چشمهاش میشوم می درخشم روزی روزی تا روزها .


 ......................


 ‏ میدانی شادی بهانه نمیخواهد . آفرینش میخواهد. دستهای باز کودکانه میخواهد. این روزها به این ‏نتیجه رسیدم که کیفیت زندگی ما بستگی به درک لذت و شادی داره. اینکه شادی سطحی نیست .

 ‏معرفی کتاب : آرتامانوفها ‏
 نویسنده : ماکسیم گورکی ‏
 مترجم : کاظم انصاری ‏
انتشارات : امیرکبیر در 348 صفحه

سال نشر : ۱۳۳۰ ‏


 این کتاب یکی از بهترین کتابهای گورکی و ادبیات روسیه است. گورکی را احیاگر سبک رئال روسیه ‏میدانند . آرتامانوفها ظهور و سقوط فئودالیسم را قبل از انقلاب 1917 روسیه در لفاف داستان ‏روستایی و به زبان مردمی بیان میکند. کتاب شهامت روسی خود را حفظ میکند. ‏ به هر حال انگار به قول چخوف :گورکی همیشه در نقش یک معلم به چشم میاد ‏ ‏ روس بخونید روسها نابغه های بسیاری تحویل ادبیات دنیا دادند.برای من که یاد آور سالهای آغاز جوانی ‏ام هست و   برای خاطر من بسیار عزیز هستند  . لوح خالی ذهن آدمها سریع تر نقش میبندد.  ‏ ‏ ‏

 


/ 21 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ققنوس

من دوست ندارم کسانی که دوستشان دارم ترکم کنند. تولدجدید. بودن و ماندن.. بمان با من.

هستی

شادی بهانه نمیخواهد. شهامت میخواهد. [چشمک]

کریم دوغی

سلام نمی دونم تا حالا پای تنور های زمینی نون پختی؟ این جمله ت نشون میده سر تنور بودی"با دستهای سفید آردی هلال سفید شادی میکشم رو ی پیشانیم" یادش به خیر بچه بودیم مادر ومادربزرگ وخاله هام جمع می شدن با هم سر تنور مادر بزرگم ونون می پختن وما تا می تونستیم اذیت می کردیم,دست تو خمیر می کردیم,آرد به هم می پاشیدیم ,پدر بزرگ خدابیامرزم هیزم می آورد,مادر بزرگم هم کاغذای باطله رو می ریخت تو تنور, یه بار سند موتور پدر بزرگم رو انداخت وسوزوند...هیچی ولش کن ما رو تو چه فکرایی انداختی خدا بگم چیکارت کنه[چشمک]

راد

تنور خوبیش اینه که همه چی رو گرم می کنه. حتی دل های سرد رو.

رضا

سلام فاطمه. خوبی... یادی از من نمی کنی زبان تنهایی من...

--- خط خطی! --

احساس می کنم این چند ساله آخری بیشتر بهانه می گیرم و غر می زنم! این یعنی بچه شدم، نه؟! پس خوشحالم!!

امیر

Thou little Child, yet glorious in the might Of Heaven – born freedom on thy beings height, Why with such earnest pains dost though provoke The years to bring the inevitable yoke William Wordswoth /Intimations of Immortality

فرهاد

بگذار تا می توانم بازی کنم که فردا با من بازی خواهند کرد بگذار بچه بمانم..... سلام وبلاگ جالبی داری میشه به منم یه سری بزنی خوشحال میشم منتظرتم [قلب شکسته]