سردسیر تو . گرمسیر من

گرمسیر تنم  .

مثل پرنده های مهاجر

 در سرزمین مادری

امن است

زیر لب  زمزمه میکنم : 

تو را ا ز من گرفتند 

گفتند که  فراموشت کنم .

وقتی باران بعد از روزها می ایستد

و تمام فضا سوگواری خیسش را میکند

وقتی صدای اذان   زیر باران خیس میشود

من مثل هر روز  پرند های مهاجر 

آواره ای میشوم که

به دنبال تو بگردم

حالا که بارانهای موسمی  پاییزی  گیلان

شهر را زیر مه فرو برده

فضای سرزمین  تو سردسیر  است

 و من در گرمسیر  

تنم را با یک  ژاکت میپوشانم.

 

 

 

 

 

 

معرفی داستان کوتاه:‌ بوسه

نویسنده :‌آنتوان چخوف نازنین

کتاب :‌ literature

structure/sound and sense

 

 

 

تا به حال  متن روس به ترجمه ی انگلیسی نخواندم.  اینهم  تجربه ی اول است.

 چیزی ندارم بخوانم. کتابها هم که معمولا طبق معمول در کتابخانه ی تهران است

پناه میبرم به داستان کوتاه . اینطرف و آنطرف

 

 

 

 

تمام دو روز گذشته را باران باریده. بی وقفه یکریز  باران باریده . 

برای 5 مهر  بخاری روشن کردم. تا نم خانه خشک شود. 

 

 

از این به بعد ترجیج میدم پست  کوتاه بدم. خداوکیلی شما چطور پست به اون بلندی  قبلی ر و خوندید؟خجالت 

 

 

 

 

 

 

/ 27 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راد

سلام الان توی سردسیر هستم پای کوه دنا بعد از روزها یک مرکز مخابرات پیدا کردم که اینترنت داشت و من هم با پررویی اومدم این جا و دارم استفاده می کنم. مسوولش هم این جا نشسته و دارد می خواند و گرنه ازش تشکر می کردم.[نیشخند] در مورد چخوف فکر می کنم خشن تر از این است که بشود بهش گفت "نازنین" اما واقعا آدم نازنینی است. چون من فقط به نازنین ها حسودی ام می شود.[سوال] شاد باشی

راد

راستی حدست در مورد کلاس قرآن درست است. حدس می زنم مدت هاست حدس زده ای و دنبال فرصت طرحش بوده ای. در هر صورت پیش خودت بماند. شاد باشی

تاتا

سلام... حقیقتا در باب چیزهایی که مینویسید نظری ندارم چون معمولا درکی ازشون ندارم. اما از خواندن نوشتتون لذت میبرم

کتایون

سلااام... معلومه که دوسِت دارم ... چرا نداشته باشم؟ تو گفتی یه جایی داستانو ولش کردی. نمی دونم تا کجا خوندی. ولی من از اینکه آخرش سراغ ماتئو هم نرفت و رفت میلان خوشم اومد[لبخند]از اینکه تصمیم گرفت با حقوق ناچیزی هم که شده کار کنه که خرج زندگی خودشو در بیاره هم خوشم اومد...[چشمک]

فاطمه

به به ببینید چه کسی مهمونمونه . آقای شاد باشید . شاد باشی و ساده همونجوری که هستی . [لبخند] مدتهاست میدانم؟ نه یک حدس زنانه بود. حتی شاید باور نکنی فکر کردم یکی از شهرهای ایران در غرب باشد . کودکانت رو دوست داشته باش فکر میکنم اونها هم مدتها و روزها تو رو به خاطر بیارند. آمین !

مروارید عرفان

سلام فاطمه خانم گل[گل] خیلی شجاع شدی ! کی گفته ما پیریم ؟ [چشمک] حیف که ازم دوری وگر نه حسابت را می رسیدم ![خنده]

آبي

اوايل كارت تلفنا رو جمع مي كردم ببينم توي چهار سال چقد كار تلفن مصرف كردم بعد ديدم دارم ديوونه مي شم پرتشون زدم يادم رفت يه وقتي داشتم ديوونه مي شدم شروع كردم جمع كردن بليتا . . . . تا حالا چقد ليوان جمع كردي ؟

ققنوس

چه زود بخاری روشن کردی باز هم باران های پاییزی که من خیلی دوست دارم اما اینجا هنوز بارون نیومده. شاد باشی عزیزم.

fafa

به گمانم این روزها تو هم درگیر حال و هوایی شدی که تورا تلخ کرده!!! البته این را نمی‌گویم از آن جهت که دلگیر شده باشم ها نه!!! باور کن....اما اینهمه تلخ بودن برای چه...شهر تو زیباست اما این دلیل نمی‌شود که تو و مردمت غم‌های خودتان را و غم ‌‌های مارا نداشته باشید...اگر کسی حسرتی برای باران و گیلانت می‌خورد از آن سبب است که ما اینجا همه آن سختی ‌ها و دوری ‌ها و رنج‌ها را داریم بی قطره‌ای باران...همین...