آرین جان تو نچرخ .

 

 

 

 

آرین جان تو نچرخ

 

 

 

 

 به هراس افتاده ام . آب در کاسه ی چشمم پر شده .ومن می ترسم از اینکه

 این رویا یا کابوس یا خاطره ی برگشت خورده از گذشته بارها وبارها

در ذهنم تکرار میشود. زنده میشود ومن می ترسم .

 

 

 

آدم هیچ فکرش را هم نمی کند .که لحظه ی شادی که روزی

 باعث قهقهه ی خنده شده وتا عمق آرامش به تو امنیت بخشیده

روزی به کابوس هر روز وهر شب تو تبدیل شود وتو هر چقدر بخواهی

اجتناب کنی باز هم تکرار شود .تکرار شود.

 

 

 

وبا کابوس شادش لحظه های از دست رفته ی یک زندگی را

یاد آور تو شود . لحظه هایی که تو در اوج هستی و حتی گمان

به جدایی نمی بری . می ترسم از تو احسان .

می ترسم از خانواده ی تو

 

 

روزی این اسم مظهر رحمت برای من بود . اما حالا می ترسم.

 

 

  

 

به گمانم غروب شاداب تابستان 84 بود.آمده بودم به قول خودت که

 لباس سربازی را به فول خودت به تنت کنم. آمده بودم تا تو را بدون

موببینم . به نظر میرسید که اگر تا نصفه ی شب هم میماندم تو به

طرف ماشین اصلاح مو نمی رفتی .

/ بهانه بود دیگر . من دوزاری ام کج بود/

 

 

غروب شاداب تابستان بود سپیده ی بغضی دیرگاه.

 

رویا گونه ی خون میبندم به آغوشی اینچنین باز .

 

 

  تو دو دست آرین کوچک را گرفتی وهی میچرخانی .  پاهای کوچکش

با دو دست تو  از زمین بلند شده بلند شده .  و باد در میان موهای

 لطیفش بازی میکند.  /قهقهه تمام صورت معصومش را پوشانده .

 هی میچرخانی وخنده ی پاکش مثل یک انفجار شادی در فضا می پیچد. .

فضا باز است و تو هی یک نگاه به آسمان بالای سرت .

 یک نگاه به آرین یک نگاه به من

 

 

 

یک نگاه به من یک نگاه به آسمان بالای سرت ویک نگاه به آرین کوچک.

 

 

و ......سینه ات انگار دارد از خوشبختی باز میشود باز باز

 

 

 

نچرخ آرین جان نچرخ . این عموی سر به هوای تو که چرخید !

 

هدفش نظرش عشقش

 

 

 

آرین  جان !دو تا دست کوچیکت رو می بوسم فقط دیگه نچرخ .

 

من دیگه جزیی از خانواده ی شما نیستم.

 

 

 نچرخ آرین جان تو که می چرخی

تمام دنیا به دور سرم می چرخد.

 

 

 

...._وسینه ات انگار دارد از خوشبختی

  باز می شود. باز ...باز باز 

 

 

 

فاطمه اریبهشت 85

 

 

 

 

 

   

 

 

 

                                                  

 

معرفی کتاب :

 

آرتا ما نوفها

 

نویسنده ماکسیم گورکی.

 

ترجمه کاظم انصاری

 

انتشارات امیر کبیر

 

/ 49 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

سلام فاطمه.... راستش می خواستم اينجوری شروع کنم: « فاطمه... فاطمه جان...» مثل کاظم (پرويز پرستويی) تو آژانس شيشه ای... تحت تاثير نوشته هات... اما... خوب به طرز مسخره ای هم اين کار و کردم هم نکردم...!! اين نوشتن رو دوست دارم... چون منو اذيت می کنه... نه به معنای بدش... روی جايی از مغزم راه ميره که اگه مدتی چيزی روش نره... از انسانيت خارج می شم... هممون همينطوريم فاطمه... اگه چيزی واسه انسان موندن نباشه انسان نمی مونيم... خوشبحال شما که اين ابزار رو داری... عشق... « فاطمه... فاطمه جان...» برای نوشتن یه حرفایی... نیاز به ریشه ی قوی هست... یه ریشه ای که از خود خود خود وجدان آب بخوره... اونوقته که میشه روی خط قرمز راه رفت و آدم های هر دو طرف رو به روی اون خط دعوت کرد... فقط واسه اینکه یه لحظه هم که شده... ببینن... ندیده از دنیا نرن... « فاطمه... فاطمه جان...». مرسی که اومدی... من عاشق انتقادم... تعریف فقط باد تو آستین آدم میندازه... انتقاد امثال تو و ای دیوونه!! خودش تشویقه... مرسی که نظر دادی... من زود زود آپ می کنم ولی عادت ندارم بگم... بیا... خوشحال می شم... حتی بیشتر...!

رضا

راستی ببخشيد که دير سر زدم... تو اين چند روز وقت نکردم بخونم مطالبو... و نمی خواستم نخونده کامنت بدم... چون مزخرف می شد... البته الانم شد...!!!

رضا

ضمنا بيا لينکتو ببين... ببين خوشت مياد...!

نور و نمک

سلام خواهرم او گفت : خوشا به حال آنانکه مهربان و باگذشتند ؛ زيرا از ديگران گذشت خواهند ديد . برکت خداوندمان عيسی مسيح با شما باشد . آمين

عليرضاترنج به ترز

ارماییل عزیزم اجازه می دهد که ترز را بخوانم؟؟؟ این نوشته برای ترز عزیزم است او نه نشانی دارد نه ردپایی. پس جاده را سر راست می گیرم و بعد از هفت تپه و دو دریا و یک جنگل به سمت چپ می پیچم. دوباره دره که رسیدم چشمهایم را گرد می کنم و سوزنی. پیشانیم چین بر می دارد تا افق ر ا نشانه بروم و راست همان راه را بگیرم و بروم .پس می روم . بعد از مدتی غروب غربت می شود پس انگشت به دهان می کنم و مقابلم می گیرم : "باد از شمال است،شاید باران بگیرد". زیر الاچیق باران هیمه گرد می کنم و آتش فراز می کنم .چای را با آذر دم می کنم و می نشینم تا نای دف و ترانه را به خواب بدهم . خورشید که از مشرق ساغر طلوع کرد بلند می شوم و پیکی و دوتا میروم تا بالا... تا کهکشان: "خانه اش پشت همین کوه است" پس پای افزار می پوشم و راه را که به راست میروم می رسم به کمر کش کوه. به قله ی گاوچر که می رسم هنوز پاهایم می روند: "خانه اش را دیدم" .پس بانگ می زنم از همین جا که: "میهمان شب و روزت پشت در چون موج می لرزد" . در بگشای منم من . دعوت نامه ای برای ترز عزیز که به کافه ام، کافه شود. لبی تر کند و نقلی بگوید .پس دم در منتظرم....باشد؟

پیپ قرمز

بيا...با شعر " بال – قیچی " به روزم ... پیپ قرمز

عليرضاترنج

سلام ارماييل عزيزم. مطلبت را چندين بار خواندم.پس بي تعارف عزيزم. باشه؟ الهي هميشه پايدار باشي. ۱.در سه سطر اول به جاي مي شويد(شود ) درست تر است. ۲. در چهار سطر دوم (روزی)دوبار تکرار شده.جمله انسجام معنایی ندارد ۳. در چهارسطر سوم کاش اسم نمی بردی(احسان و خانواده) ۴.در بخش {فونت آبی)//این کلمات باید اصلاح شوند(به قول خودت) دوبار تکرار شده(ميماندم)(رويا گونه ی) (ميبندم)(اينچنين) ۵.در بخش روايت مادر//(شم-زنده اس- مادرش رو-چميدونم-خيلييی-ايطوريه-خانوما-ميکنه-) باید اصلاح شوند. بهتراست در متن های عاشقانه که بار رمانتيک دارند از زبان محاوره و روايی فاصله بگيری. بايد عميق تر به بار عاطفی کلمات خيره شوی . عميق تر ارماييل عزيزم. داستانم داره تکميل ميشه . اميدوارم بخش اول آن را که از طريق ايميلی برايت فرستادم دريافت کرده باشی. ارادتمند عليرضاترنج. بازهم به ديدنت می آيم دوست خوبم.

سهراب

سلام بر فاطمه! برای پست بالايی !!! بيشتر سختی های زندگی در اين است که می کوشيم از حقيقت آن بگريزيم! با اين اميد که روزی دوباره عشق در نفس های تو تکرار شود.!