برگی از تو نیافتد. برگی از یادداشتهای نامعمول نیافتد..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آغاز این برگریزان پاییز و درو تمامی  مزارع برنج  . /با رفتن دو دوست خوب  برای من همراه شده. /یکی مجازی  که هر سه سال عاشق ماند و  ما هر چه میگفتیم رضا. رضای خوب /اینجور که جلو بری چیزی از قلب وفادرت باقی نمیماند ./هر چه میگفتیم با کسی دیگر شروع کن . هرچه میگفتیم شاد زی  /او میگفت . با  من غم  شادم.  من با عشقم شادم.

 

 و اینجور :‌ غم شاد او به قول فروغ  فروکش نکرد.

 

 

 میگفت :‌میخواهم چهارپایه ی  لبخند را  به روز زیر درخت احساس بگذارم. و میوه ای را که تنهائیش  تنهائم را   نشانه  رفته  ور انداز کنم.

 

 

 

 

 

 

 

و  روزهای خواندنش برای من تداعی کننده  روزهایی ازهمین جنس  برای   قلب رنگ پریده ی خودم بود در زمستان سیاه 84 بود. برای من گذشت و غبارش ته نشین شد.

برای رضا   اما نه نتوانست جفت روحی اش را فراموش کند.

او فقط فراموشی را فراموش کرد

 

 

 

 

 میگفت :  عشق  در وجود مکدر من  ته نشین نشد  میگفت : وقتی تابستان  مثل همین تابستان / برای فرار  از سرمای تنهایی زیر نور بی دریغ خورشید کافی نبود! من از تو در یادداشتهای نامعمول مینوشتم.

 

 

 

 راهها و فاصله ها  که هیچوقت ندیدمت  نتوانست  باعث  این شود فراموش شوی. از اینکه میدیدم که یک مرد هم به تمامی عاشق  شد ومانده   دلگرم میشدم.اما نگران میشدم که نه تشویقی براش میگفتم.  نفرین تلخ تشویق برای  عاشق ماندن  را برای کسی نمیگویم و میگفتم :‌رضا . به هستی . به وجودت فرصت بده . به قلب عاشقت فرصت بده 

 

 

   

مثل "مرگ انتظار ی " که میداند بالاخره باید بمیرد. مثل  عاشقی که منتظر تمام شدن معشوق است .  و  انگار  انتظار را تمام کرد

 

 

د

 

 

   عاقبت گفت :‌آخرین کلام این گذر نامعمول / این باشد/ که من / کم بودم / و کاش میتوانستم بیش از این باشم / من کم بودم / و بهای عشق  بیش از این بود. یک لحظه گلایه نکرد . گفت آنچه دارم  موهبت است. و نداشتنم حکمت  و هر دو حق است  

 

 

 

 

 

 

 و آنوقت هزار آمین به صلیب رنجش میکشیدم. دلگرمش میکردم.

 

 برای رضا  که هنوز عاشق مانده آمین ! / که روزهای بهتری  برای تو فرا برسد آمین ! / که  روح  تنها ت  مرهمی از هم رنگی. یک رنگی و عشق ببیند آمین! / که روی گونه ای اشک ننشیند.آمین! /که روی نگاهی تاری مات نگاه تو ننشیند. /

 

 

 

 

///پس حسین را ببردند که بر دار کنند. صد هزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد کرد  و میگفت : حق . حق . انا الحق .نقلست که درویشی  در آن میان  از او پرسید  عشق چیست ؟ گفت امروز بینی و فردا  بینی و پس فردا بینی اول روزش به دار کردند . و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش بر باد بر دادند. یعنی که عشق اینست

 

 ذکر حسین ابن حلاج  تذکره  اولیا ///

 

 

 

 

وضو بر خون دلتنگی کردی . انگار مجنون دوباره بلند  شد برای لیلی  ناپیدا .

 

 

 

 

 

معرفی کتاب :  آشیانه ی اشراف

 نویسنده : ایوان تورگینیف

 مترجم: محمود محرر خمامی

 انتشارات : گوتنبرگ

 چاپ: 1361

 

کتاب روس معرفی کردم چرا که میدانم رضا روس خوانی دوست میدارد

 

 

  

    

پی نوشت 1 : کامنتهای این بار ارماییل ر و برای رضا بنویسید.

http://unusualnotes.blogspot.com

 

 

 

پی نوشت ۲ :‌قسمتهایی که خاکستری است نقل قول از یادداشتهای  نا معمول است .پست آخر ش رو بخونید /  امیدوارم برگردی و چراغ یادداشتها رو روشن  نگه داری. اگر لینکی که گذاشتم باز نشد. به روی یادداشتهای نامعمولی که تو لینک دوستان است. کلیک کنید.

 

به بیان لیریک  و غنایی اش توجه کنید.  

 

 

 

 

 

 

 

/ 20 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

من ماندم و شرمندگی/ من ماندم محبت/ من ماندم و .../ شما/ که من برایتان کم است/ من ماندم و خودم که تن برایم کم است/ من ماندم/ دور از شمایی که به من از من تیره ام نزدیک ترید.../ از خوبی های فاطمه گفتن نه در حد قلم من است و نه در توانم/ دیدنی است/ همان کاری که در این سالها از دستم بر آمد/ خوبی هایش را با یک تشکر خشک و خالی جواب گفتم/ آمدنش را با دیر آمدن/ قوت قلبش را با ضعف/ روشناییش را با تاریکی و صدایش را با سکوت پاسخ گفتم/ اما.../ همین که می بینید../ فقط دیدنی است.../ کاش می شد/ کاش می شد برای ناگفتنی ها جامه ای از عینیت دوخت/ کاش می شد به همگان گفت/ کاش نیازی به تمام کردن کارها نبود/ کاش نیازی به شروع کردنشان هم نبود.../ اما چه می شود کرد که بعضی چیزها خودشانند و خودشان/ شروعشان دست ما نیست و حیف/ که پایانشان/ به عهده ی ماست.../ ای کاش چاره ای برای پشیمانی بعد از شروع بود/ آنگاه شاید می شد فکری به حال پریشانی کرد/ پریشانی بعد از پایان.../.../ باز هم ممنون/ از تو/ فاطمه/ و از تمامی شما.../ فاطمه ها... به امید روزهای روشن/.../

افسانه

سلام. با اومدنت خوشحالم کردی ... خیلی[لبخند][گل] ............... به یادداشتهای نامعمول سر زدم ... خواندم ... اما بعدش نتونستم کامنت بذارم ... نه اونجا ... نه اینجا! از همون مواقعی بود که حرفت نمیاد ... با خودت می گی ... برم، بعدا بیام! ولی الان هم نمی دونم چی باید گفت، به قول تو باید گفت: به قلب عاشقت فرصت بده ... یا .../ ولی حرفها فقط چند روزی مرهم می شن! خود رضا باید پیدا کنه مرهمش رو! ............... فقط امیدوارم به قول خود رضا ... روزهای روشن براش زودتر از راه برسند.

تی کوچی خاخور اینویزیبل

فاطمه جونم اون نامه مخاطب واقعی نداره.بارون بود منم که بارون واسم مثه قرص اکس می مونه می برتم تو توهم!نشستم نوشتم اما هیچ کدومش تو واقعیت اتفاق نیافتاده!به قول خودت نامه هایی به معشوقی که نیست! از تو چه پنهون منم می خواستم بت بگم روزایی رو که امسال به عنوان تعطیلی واسه خودم می زارم اگه برات امکان داره گاهی بیای با هم یه دوری بزنیم.[ماچ] راستی انگار اون کتابو پیدا نکردی نه؟اگه نه حتما بگو باشه؟[ماچ]

نغمه

سلام فاطمه عزیز جهت احوالپرسی خدمت رسیدم.پیدات نیست چندوقتی. خوبی؟ پست تورو خوندم ودوستت رو نیز... چی بگم... خوش باشی عزیزم[گل]

یاسر

تقدیم به رضا ی عزیز ! Another red letter day So the pound has dropped and the children are creating The other half ran away Taking all the cash and leaving you with the lumber Got a pain in the chest Doctor's on strike what you need is a rest It's not easy love but you've got friends you can trust Friends will be friends When you're in need of love they give you care and attention Friends will be friends When you're through with life and all hope is lost Hold out your hands cos friends will be friends right till the end

یاسر

رضای عزیز ! شاید ما نتونیم اون « love »‌ ي كه شما داشتي و تجربه ش كردي رو بهت بديم ،، ولي سعي ميكنيم « care and attention » رو ازت دريغ نكنيم .. [لبخند] [گل]

مروارید عرفان

سلام به رضای عزیز و فاطمه جان عاشقی وقف خود خویشتن است / در تب و تاب و تپش زیستن است / در طلب قلب خود انگیختن است / انجماد یخ تن ریختن است / این شعر از همسرم هرمز ممیزی است [گل]

هرمز ممیزی

سلام چون شعر خودم قبلا نوشته شده پس : ای عشق همه بهانه از تست [گل]

کاغذ رنگی

از بابت رضا متاسفم حتما مرد قابل احترامی بوده که تو تاییدش می کنی![چشمک] به هر حال امیدوارم که پست های جدیدش رو ببینیم با وجود اینکه همانطور که تو هم اشاره کردی ممکنه خاکستر سرانجام عشق باشه، ولی در عین حال این خودش عین وصاله [گل]

کریم دوغی

سلام این آقای شاد باشی چند وقته که تو جزیره ی ماداگاسکار به سر می بره دسترسی به ایتنرنت نداره مطمئن باش اگر بمیره تو از اولین کسایی هستی که می فهمی[شیطان][چشمک]