اردوی زنان و لبخند خدا

 

 

 

شرجی گرم روزهای گیلان حتی نفس کشیدن را هم به ما سخت کرده. خیس خیس میشویم.انگار که بخار آب گرم نفس بکشیم . و اگر دانشجوی گیلان باشی و مدام بین رشت تا لاهیجان در نوسان  . از امکان سونای رایگان طبیعت بهرمند میشوی.

 

صدای زنجره هایی که میان درختا ن  پنهان میشوند و سیر سیرک های  تابستانی که بی وقفه از ساعت 8 صبح تا  تاریک شدن هوا آواز میخوانند.و آخر شب صداشان  به سک سکه می افتد  .

 

 

 

  صدای سیر سیرکها حتی میان کلاسهای دانشگاه هم میپیچد/. طبیعت چه جشن پایداری دارد میان  رنج آدمیان.

 

 

 

کلاسها عجیب خلوت شده. طاقت این روزها البته سخت تر است. کلاسها فشرده تر و   مترجمی مصرانه رو به جلو حرکت میکند. تمام دنیامون شده کلمه . تمام دنیامون شده . کاربرد درست معادل فارسی

به خواب هم نمیدیدم. که اینقدر در ادبیات غرق بشوم. به خواب هم نمیدیدم. که 8 سال خواندن  پیش از دانشگاه  این روزها به کارم بیاید .

 

 

صدای سیر سیرک ها  مرا به  جنگل دو هکتاری پدر بزرگ میبرد کنار هم بازیهای گیلانی با موهای ژولیده ی خاکی .  با  لپهای گل کرده ی  گرم و پرخون   زنده گی . با  موهای لختی  که میان زمین و هوا میچرخید و تابستان را جشن میکرد . که سک سک شادی میان بازی   لی لی  قهقهه ی کودکانه را به گوش میرساند  .  با لهجه ای که  هنوز دنیا را  با بازی خودش مینسجد . چه خوب میشد که بزرگ نمیشدم.

 

 

دوره ی کودکی  من بیشک دوره ی سخت و درخشانی بود. از تابش نورش روزها و روزها در دلم میخندم.مثل زرد آلوهای شیرین مثل رنگ تابش آفتاب  مثل دریچه های شفاف  که تازه باز کنی به تنفس هوای نمناک لبریز از هوای جنگل.

پرتوهایی که رو به سمت  درونت تو روا  از ترسهای درونی بزرگت برهاند .

نفس زندگی شادی است.

نفس زندگی  کنار  زدن  ترسهای درونی  با آفرینش  شادی است.

 

 

دربدر میان ورق های بریده ی خاطر رنجیده ات  . کنار پازل بریده ای که اعتماد نمی شناسد .کنار گم شده هایی که  همیشه آدرس اشتباهی ازشان داری .  چه چیز میتواند اشک توی چشمهات را پاک کند ؟ چه چیزی مگر دستهای خودت.

 

 

و مگر چه چیز  میتواند به غیر از دستهای خودت  شادی بیافریند ؟

به قول فرانچسکوی آسیزی  قدیس

اردوی زنان و لبخند خدا

 زن و آفرینش و خدا  وندگار

 در یک چیز رمز مشترک دارند .

 

 

 

 

میان رفت  و آمد روزها  میان ترسهایی  که درونم را  می لرزاند . تنها چیزی که باعث میشود  هر روز  فعال  خودم را زیر تابش آفتاب داغ تابستان تکان بدهم  .زیر تابش آفتابی که  شرجی  گرمش تنم را چسبناک میکند.  تنها یک  در ذهنم تکرار میشود .

میان خستگی روزهایی که  تحمل گرما چشمهام را نیمه بسته میکند و بی حال . فقط یک چیز میگوید باز هم جلو برو. / یا مهاجرت  /  یا استاد  ی  دانشگاه

 

میان ذهنم دنبال روزنی میگردم. فکر میکنم دیگه تو ایران امکان  سالم زندگی کردن نیست. هر چه صداقت در ذهنم  بوده  انگار کوچ کرده به جایی دور .

 

 

 

 

 

 

 پی نوشت ١:‌خواهر من . صدای انسانی سازت که در فلوت حنجره ات میخواند . همیشه برای   رنجهام رهایی بخش بوده.

 

  

 

 

 

معرفی کتاب  : خاطرات سفر با موتور سیکلت

نوشته ی :‌ارنستو  چه گوآرا

مترجم : رضا برزگر

انتشارات : اجتماع

 

 

 

کتاب  برای تابستون خیلی کتاب خوبیه. البته ترجمه اش زیادی رمانتیک از آب در اومده. آقای برزگر انگار فراموش کردند منظور ترجمه و  برگردان  متن نفس خود نوشته است. و نه نویسنده .پشت کتاب هم عکس چریکی خودشان  را همچون چه گوآرا  مرقوم کردند .بسیار  دختر کش  که ویولون مینوازند و شاعر و مترجم هست .

هه هه  کار دنیا بر عکس شده . دیگه تو دنیای نوشتن هم دلبری  مضحک و خود شیفتگی  احمقانه است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 33 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاسر

صدای باحال میخواین ؟ نصف شب ، ساعت 2 برید پارک میرزاکوچک خان ( همون پارک اصلی مرکز شهر ، اگه اسمشو درست نوشته باشم ) ، صدای یه پرنده س که با حزن و غم و از ته دل سوت میکشه و میگه : هـــــــو ، هــــــــو یه چیزی تو این مایه ها بعضیا میگفتن این همون مرغ حقه که میگن . اون وخ تا 6-5 صبح تو همون پارک میچرخین

ترز

زنان زنان زنان ! مخترعان عشق ! دیوانگان خداوند! هرگز حتی یک لحظه آرزو نکرده ام که مرد باشم اما رنج زن بودن رو چگونه باید تاب آورد؟

یاسر

برون پرده ، گر « هو » یی کنی ، اثبات شرک افتد که من در پرده جز نامی ز « مرد » و « زن » نمیدانم

فاطمه

سلام. فکر اینکه تساوی جنسیتی در دنیا میتونه اتفاق بیافته . خیلی خوشگله . اما غیر ممکن. البته که لفظ غیر ممکن در دنیای نسبی امروز اشتباهه. اما در جامعه ی ما . در فضای عرف و مذهب ما وقتی خیلی از مناسب و مناسک و رفتارها در اختیار مردان قرار گرفته . وقتی دست برتر متعلق به اونهاست. درون ژرده یا برون پرده ای نمیتونه وجود داشته باشه . نفس انسان بودن شاید شبیه بهم باشه. شاید انسانیت زن ومر د شبیه بهم باشه. اما با اینهمه تبعیض امکان برابری واقعی در دنیا وجود نداره. برابری شاید از نظر عاطفی اونهم برای گروهی خاص از مردان قابل فهم و درک باشه.باقی وقتی به منفعت خودشون میرسند مسلمه که طرف منافع خودشون میگیرند. ......... بگذریم. من هدفم از این یادداشت . اینه که تصحیح کنم منظورم از اردوی زنان و لبخند خدا اشاره ی مستقیم به کتاب رفیق اعلا از فرانچسکوی آسیزی قدیس هست. که در یه مقاله ی سه صفحهای در مورد این تیتر توضیح میده. او بیان میکنه که آنچه مردان برای رسیدن به خدا احتیاج دارند بسیار اندک تر از آن چیزهایی که زنان برای رسیدن احتیاج دارند و آفرینش یکی از اون دلایل هست .

فاطمه

یه ژست احتمالا زمستان و پاییز درمورد این مطلب مینویسم. ر کل من هم به این اعتقاد مسلم باور مند هستم. که عشق اختراع زنان هست. همچنان که نیچه میگوید و سیمین دانشور فارسی اش میکند. هدفم راه انداختن یه بحث جنسیتی نیست. [لبخند]

fafa

ممنون بابت حضورت[گل]

مریم

اینجا چه خبر بوده؟[تعجب] من فقط می دونم خانمها مثل اکسیژن می مونند برای آقایون اگه نباشن مردا کبود[سبز] می شن!!![نیشخند][نیشخند][شوخی] [گل][گل][قلب][ماچ]

یاسر

اینی که زن و مرد با هم برابرن ، یه نوع « دید » ه که باید بهش رسید . ولی در کل با فاطمه موافقم که این تفکر شاید هرگز در واقعیت اجرا نشه . این اصل یه « حقیقت » کامل ه و یه « واقعیت » ناقص . =========== ضعف وبلاگ اینه که نمیشه مثل فروم توش بحث گسترده کرد و مسائل رو شکافت . امیدوارم بشه به زودی تو یه فضای خوب ، یه بحث گسترده پیاده کرد

قبله همایونی

انگار ایندفعه فقط تو کامنتدونی آپ کردی! قبله همایونی که مدتهاست فیلتر است و هر از گاهی از زیر دستشان سر می خوریم. اگه مشکل فیلتر را نمی توانی حل کنی بگو تا راهش را نشانت بدهم!

فاطمه

سلام قبله ی همایونی جان منظورم آزاد کردن وبلاگ خودت خط خطی از سانسور بود. ارماییل سیاسی نمی نویسه. که سانسورش کنند. هر چند نویسنده اش فکر های خوبی تو کله اش از چیزهای خوشایند خودشون نیست. یه وبلاگ جدید بنویس خب! شاید با این اسم مشکل دارند [نیشخند] ........... عجیبه انگلیسا دو نوع reality دارند یکی fact که ملموس است . و دیگری truthکه غیر ملموس است حالا حکایت این حقیقت کامل میتونه tuth باشه . وحکایت واقعیت ناقص میتونه fact باشه. والا من همین که یه وبلاگ رو بچرخونم خیلی هنر کردم با اینهمه بدو بدویی که تو طول روز دارم. در هر صورت ممنون که این بحث لابد یه ختم به خیری داشت. [لبخند]