علوم انسانی .

 

 

 

 

 

علوم انسانی.   

 

 

 

                                                            

 

جوانتر که بودم وقتی درخشش نام دانشکده فنی را میدیدم . پا سست میکردم به مهندسی  مخابرات.یا مهندسی الکترونیک.  قبل از کنکور و ماجرای انتخاب رشته بود . من هم ریاضی فیزیک  تن به هیچ رشته ی دیگری نمیدادم. رشته های علوم انسانی برایم بازی بود. از بچه های  پزشکی و رنگ تشریح جسد وجنازه بیزار . بگذریم که به خاطر موقعیت فیزیکی ام. از پزشکی بیشتر از فیزیک و

ریاضی می دانستم.

 چه وسوسه ی بزرگی بود عکس روی پنجاه تومانی . سر در دانشگاه تهران.

گذشت ونیمه ترم دوم پیش دانشگاهی مادرم رفت. برای همیشه.

 

  و پوستم ترک برداشت از کودکی.

 

نمیدانم انهمه مسوولیت پذیری از کجای وجودم سر برداشته بود؟

یا اصلا چه موردی داشت که  من راه سرنوشتم را کج کنم. به ادبیات وتن به خاطرات بزرگ علوی بدهم با آنهمه کتابی که معرفی کرد؟و من ا نگار تشنه بودم. وهمین فقط بهانه بود تا هشت سال چشمهایم کلمه ببیند و جمله وکتاب

سال بعدش مخابرات قبول شدم. اما مسوولیت نمیگذاشت 10 ساعت راهم را از خانواده کج کنم. و به شهرستان  بروم برای خواندن  مهندسی  و شاید دیگر برایم

جذبه نداشت.

تا زمستان 84 وقتی چیزی نداشتم برای زنده ماندن ذکر یاد گیری نجاتم داد. نمیدانم چقدر آن سی کلمه ی اول را خواندم. تا در ذهنم سپرده شد؟

بگذریم که چطور شد و چطور باقی ماندم

 

شهریور 85 وقتی برای اولین بار راهم افتاد به لاهیجان . و تابلوی علوم انسانی میزبان بچه های مترجمی بود. ماتم برد. یک ساختمان کوچک  وقدیمی که اولین ساختمان دانشگاه بود.هی گذشت و هی گذشت تا صمیمی شدم با این ا سم و افتخار کردم به نام علوم انسانی . تعدادمان کم بود . وخشکی و غربیه گی بچه های مجتمع های  دیگه ی دانشگاه را نداشتیم. .

ا

اما اصل ماجرا اینکه . کمترین بودجه ی دانشگاه برای بچه های علوم انسانی بود.و کمترین توجه برای بچه های انسانی.زمستان گیلان با آنهمه باران و بوران  و سرما .سیستم درست گرمایی نداشت. و البته برای روزهای گرم تابستانی هم از هر کلاس یک عدد پنکه دیواری آویزان بود . که اینقدر تند می چرخید  و قدیمی بود. که احتمال داشت هر آن بخورد تو ی سر بچه ها. ...

و این واقعیت انگار در ایران حاکم است. و اتفاقا اساسی ترین مشکلات ما . سر در اقتصاد و فرهنگ و جامعه و سیاست دارد. و همه ی این رشته ها زیر مجموعه ی علوم انسانی هستند.

 

و به قول استاد پیر ما که میگفت:تا بخوای تو این مملکت دکتر مهندس ریخته منتها . اصل کار اینکه این دکتر مهندسها توی چه محیطی قراره زندگی کنند ؟ یا ارتباط شون باهم چطوری هست توی برنامه ریزی اجتماع ما جایی نداره.

 

آخر های ترم دوم امسال همین دانشکده ی فسقلی و قدیمی  ودوست داشتنی رو هم از ما گرفتند . و برای اسکان 6 تا رشته ی دیگه نامش شد . دانشکده منابع طبیعی

 

نام علوم انسانی رو وقتی پایین کشیدند که بچه های علوم انسانی هنوز هم تو این دانشکده امتحانهای پایان ترم رو میدادند .به هر حال اینکه ما سال دیگه به ساختمان علوم کوچ میکنیم. البته بزرگ و وسیع و گنده و مدرن و زشت اما ...دیگه استقلال طلبی بچه های علوم انسانی ندیده شده.

 

 

غرض ازاین ماجرا اینکه نام علوم انسانی شاید پایین کشیده شد.

اماهنوز اسمش و یادش باوجود بچه های مترجمی و حسابداری و ... زنده است.

 

 

 

 

معرفی کتاب :مویه کن . سرزمین محبوب.

 

نوشته ی : آلن پیتون .

 

ترجمه فریدون سالک. نادر ابراهیمی.

 

انتشارات امیر کبیر

 

سال چاپ 1348

 

 پی نوشت۱:اون عکسی که اون بالا زدم مرحوم دانشکده  علوم انسانی است.

 پی نوشت ۲: از یادداشتهایی که برای پست دفعه ی پیش ارماییل گذاشتید ممنون . یه عالمه چیز یاد گرفتم. یه عالمه هم کتاب به من معرفی کردید.

پی نوشت ۳:آخر امتحانا میخواستم یه حرکت غیر ورزشی و غیر اخلاقی بکنم . تابلوی منابع طبیعی رو بزنم...... منتها نشد یکی از بچه ها  امتحانش تموم شده بود از مجتمع اومد بیرون از من اشکال پرسید. اه ادم مگه چقدر میتونه بچه مثبت باشه؟  

 پی نوشت۴:یک سال پیگیر غم ها و شادیهای من بودید. یادداشتهای معرفت شما تو برف و باران های سخت . تو شرایط سخت و آسان همراه من بود. دلگرمم میکرد. 

 

 امروز۲۱ مرداد  تولد ارماییل است.

 

 کودک نوشته هایم دوساله شده.  و ارماییل از همه تون ممنونه .

خوشحالم که همراه این پست ها بودید

 

 

ـــ   خواهر من سلام..

ـــ   گیلان ابری.

ـــ   بی تعلق

ــــ   شمعها

ــــ   برف می بارد.

ــــ   جنگجوی بی سپر

ــــ   ادبیات آمریکای لاتین

ــــ   بزرگراه بزرگ مجازی . بزرگراه وجدان

ـــ    سرزمین مادری من سلام.

ــــ    مهاجر

ــــ    اردیبهشت من . ماه من . گیلان من . جان من

ــــ    معامله ی انسانی

ــــ    فاشیست ینی چی؟

ــــ   بهشته گیلان

ـــــ  روبان نرم خون . کاجهای انتظار

ـــ    سارایی سارای من

ـــــ   ادبیات کارگری . ادبیات زندگی

 .

یه سووال دارم: چی باعث میشه صفحه ی ارماییل رو باز کنید؟

البته اگر باز میکنید.

 

 

 

/ 26 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار.ميم

سلام فاطمه عزيز علوم انساني مانند اسمش انسان ساز و پايه و اساس رشته هاي ديگه هم مي تونه باشه اگر در ايران اهميتي كمتر از علوم فني و تجربي پيدا كرده بر مبناي يك تفكر غلط بوده و هست.

بهار.ميم

راستي مي دوني من چرا ارماييلو مي خونم ؟ چون انگار فضاي اينجا با من آشناس ،چون حس مي كنم بعد از خوندنش به اطلاعاتم اضافه شده اصلا شايد چون نويسندشو نديده و نشناخته دوست دارم! در ضمن اطلاعاتت در مورد سنندج از من خيلي كاملتر بود و اين كلي برام جالب بود.

محرم

سلام.خيلی لطف می کنين بياين.همون طبقه دوم شهر کتاب.(شهرک غرب)

مهدی

سلام ... تا به حال به مرگ فکر کرده اید؟ به مرگ بی موقع به مرگ موقعیت ناشناس به مرگ یتیم کننده و خانمان برانداز؟ و به خدا؟ که گاهی انگار رحم نمی کند؟ گاهی انگار مقابل پای انسان موانعی می گذارد که خودش می داند که انسان توانایی از میان برداشتن آن را ندارد! . به تیر ۸۴ سری بزنید و همرا من شاید جوابی به سوالات بدهید . چشم انتظارتان هستم

مهدی

سلام فاطمه ی خوب ارماييل تولد دو سالگی کلمات شايسته ات را تبريک می گويم...همين شايستگی و همين طهارت کلمات و معرفی کتابهايت باعثی اساسی برای گشودن ژنجره ی ارماييل است که اصلا هم آدم را به ياد عزراييل نمی اندازد...چرا که کلمات تو جان می بخشند و از خودشان جان دارند...تولد را تبريک می گويم و بسيار متاسف هستم برای ميهنی که رشته ی علوم انسانی را آنطور که ژايه های وجودی اش بر سنگ بنای تفکرات فرهنگی بنا شده احترام قائل نيست. اميدورارم هميشه سربلند و کودک کلماتت بلند بالا باشند.

ما

پاتوق ادبی با داستانی از ليلا عابدی بروز شد

راد

نه. کی گفته؟ من؟ اصلاً . من که طرفش نمی یام. اصلاً این ارماییل چی هست شاد باشی از شوخی گذشته اون اولا صمیمیتی تو نوشته هات بود و غمی که جذبم کرد. اما بعد از دانشگاه رفتنت دیگه به این جا نمی رسی. گر چه ما به همینش هم راضی هستیم. شاد باشی

محرم

نمی دونم فاطمه عزيز .شايد خود احزاب هم قاطی کرده باشند. اصلاح طلبها /دوم خردادی ها يعنی همفکران آقای خاتمی که پيشرو و معمولی دارند. راستی ها هم که اصولگرا هستند و مخالف اين تفکر ولی خوب فکر می کنی ما اصلا حرکت اصيل چند تا داريم؟

احمد

من تازه اومدم والا همينجوری که می خواستم درباره ارمايل و گرمايل مطلب پيدا کنم اينجا رو پيدا کردم بعدشم يه کم خوندم و ديدم زيادی به اون پسره ننر بی نمک اهميت دادی و خلاصه انگار رمانتيسمت زياده دوست عزيز

فاطمه

سلام اقای احمد در مورد ارماييل و کرماييل. توضيح خواستيد. اين دو برادر دو شاهزاده ی ایرانی بودند که مسوول خورش خانه. يا همون آشپزخانه ی دربار ضحاک بودند .و از اونجاییکه هر روز مغز سر دوتا جوون رو باید به خورد ماران روییده بر کتف ضحاک میدادند .تا درد ضحاک کم بشه. . از اينجا به بعد اين دو تا جوون تدبيری می کنند و هر روز يکی از اين دو تا جوونی که مغز سرشون رو بايد به خورد کتف ضحاک ميدادند رو فراری ميدادند و به جای مغزز سرشون مغز يک گوسفند ميگذارند. و اين ججونهايی که فراری ميدادند به کوه البرز نزد فريدون می رفتند و عاقبت با همين جوونهای فراری لشکر فريدون مهيا ميشه و بر ضد ضحاک شورش می کنند. داستان کاوه ی دادخواه از شاهنامه فردوسی. راستی من فکر ميکنم شما بيشتر از يه خورده وبلاگ ارماييل رو خونديد . چون حدود يک سال پيش نوشته های ارماييل رمانتیک بود. .. و بعدش مدام نوشته های اجتماعی يا شعر گذاشتم. دوست عزيز