در انبوه استتار سبز کائنات

 

 یک لنگه دستکش کرمی  پشمی دست بافت  مادرم که  تنها یادگار باقیمانده از او برام بود ,

 در ارتفاع 2000 متری  از جیبم پرت شد .

تمام راه کوه را برگشتم . تمام کوره راهها و راه های  باریک فرعی را . بر لبه ی  آب و علف

 لای بوته هاو  خارها و  درختها را گشتم   نبود که نبود . 

دوباره  تمام راه  رفت و برگشت را  گشتم  اما نیافتمش . نمیدانم لای کدام بوته و  خار و سنگ  پنهان شده  بود .

کوه  از کوههای سبز گپلان  بود  . بین اینهمه استتار سبز گیاهان  و انبوهی بوته ها    دستکش  پیدا نبود .

حالا  هر موقع که باران  می آید و شیطان  کوه  زیر باران و زمهریر مه  فرو میرود   چه شب باشد چه روز 

حس میکنم جایی در کوه   قلبم  یا یک تکه از  وجود  خاکیم  یا  خاطراتم خیس میشود .

 گل و لایی میشود . خاکی میشود  فشرده میشود  مچاله میشود  و بادوبرف و بوران   به تنش میوزد.

 گویی فکرم و خاطرم جایی گیر میکند .

 

 

عاطفه ام   جایی  زیر باران خیس میخورد .

انصاف نیست که حتی به خواب هم نمی بینمش . 

 

 

جوجگانت چشم  به راه خواهند بود

کاکلی

در اوج آسمان

جوسو

 

 .

.

.

سالروز رفتنت 26 آذر 1376  گرامی

 

خدا را   !  نصیحت نکنید ! یا دلیلی منطقی برام  نتراشید  . تمام این راههای میانبر عقلی را میدانم.  باید چشیده باشی  تابا رگ و پوست درکش کنی .

 

 

 پی نوشت ١ : خبر مثل صاعقه به گوشم رسید. واویلا همراهش بود ....درگذشت کسی که امپراطوری دینی رو  زیر سووال میبرد ... کسی که غم مردم زمانه اش رو داشت ... کسیکه عزیز مردم بود .... منتظری منتظری منتظری . ...مردم ما تو را گم کردند ... 

درخت پیر سبز 

حالا ای درخت پیر سبز بعد از تو به سر ایران چه  می آید ؟

تسلیت به کساییکه  ایشون رو میشناختند ...

 

 

معرفی کتاب : توفان برگ

نویسنده : گابریل گارسیا مارکز

ترجمه ی : هزمز عبدالهی

نشر البرز

چاپ سال : ١٣٧٠ در ٢٠۶ صفحه

 

گویی  بار هفتم باشد که  این کتاب را از بر میخوانم. و هنوز مثل روز اول برام جذاب است. هنوز مثل روز اول  در انتظار و دلهره هاش مردد میمانم .

 

 اولین کتاب مارکز است و  به گفته ی خودش این کتابش را بیشتر از همه ی آثارش دوست دارد. خودش میگوید :  توفان برگ که اولین کتابم است . به گمانم بسیاری از کارهایی که بعد از نوشتن آن کرده ام  از آن مایه  گرفته اند . خود انگیخته ترین کار من است. و نوشتنش برایم از همه سخت تر و تجربه ی نویسندگیم  در آن زمان  از همیشه کمتر بود. از ترفند های نویسندگی , ترفند های پلید نویسندگی کمتر خبر داشتم .کتابی است ناشیانه و شکننده اما در نهایت خود جوشی است و نوعی صمیمیت خاص دارد که کتابهای دیگرم از آن بویی نبرده اند . دقیقا میدانم که چجور توفان برگ  از گوشه ی جگرم کنده شد و بر کاغذ نشست . البته کتابهای دیگرم هم از دلم و جانم کنده شدند  اما در مورد آنها دیگر استاد کار بودم رویشان کار میکردم میپختمشان  بهشان نمک فلفل میزدم

 

 

 

/ 22 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محرم

پیرمرد تا آخر عمر مقاوم بود.اما آدمها بعد از 22 خرداد عجیب همه مقاوم شده اند.به نظر می رسه که حق و باطل در حال روشن شدن هستند.

هرمز ممیزی

سلام [گل] منتظری منتظری آزادیت مبارک! شعار مردم نجف آباد ازهمه شعارها دلنشین تر بود !

yassiyass

شرمنده چرا دختر ؟!! چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار فرزانه خانوم هم تعبیر ِ لطیفی از این اتفاق داشت ؛ ملموس بود [لبخند]

مروارید عرفان

سلام فاطمه عزیز [گل] احساست را درک میکنم ! از دست دادن یادگاری عزیزی سخت است . اما جمله ات خیلی دلنشین بود : عاطفه ام جایی زیر باران خیس میخورد . چرا همراه با پیامت آدرس وبلاگت را نمیگذاری ؟ نکند از تنبلی باشد [چشمک] در پاسخ سئوالت ! نه من هنوز باز نگشتم بامیدخدا اواخر دیماه . برایت آرزوی تندرستی و شادی دارم . [قلب]

lمحرم

خدا غرق رحمتش کند.غرق شادی.غرق سرور.دلتو تو کوه جا گذاشتی ؟مطمئن باش پیداش می کنی.

yassiyass

بچه ها بیاین یه خبری از خودتون بدین تا خیالمون راحت بشه که برای کسی اتفاقی نیفتاده تو این چند روز به امید ِ اینکه همه سالم باشین [لبخند]

اوالونا

می فهمم گم کردن یه یادگاری قدیمی چقدر سخت و ناخوشاینده..گاهی یادگاری ها جون پیدا میکنن..ولی جاش خوبه نگران نشو..همه چیز توی کوه جاش خوبه [گل][گل]

آزاد

شايد اين دستكش قسمت طبيعت بوده. بخيل نباش!

کریم دوغی

داداش کوچیکه ی من بچگی اش رو به همراه دایی کوچیکه به اذیت و آزار گذروند یکی از شیطنت هاشون که خیلی وجدانشون رو به درد آورد وقتی بود که یه خارپشت گوله شده رو به چوب می زدند تا خودش ور از هم باز کنه و هرچی اون مقاومت می کرده اون ها بیشتر جری می شدند می زند تا می میمیره و از هم باز می شده.توی خودش تو تا بچه هاش رو مخفی کرده بوده... بعضیا همین جوری هستن یعنی مثل همون خارپشت با اینکه احترام زیادی برای مرحوم امام خمینی و نظراتش قائل هستم اما در مورد اعدام ها با نظر مرحوم منتظری موافقم هرچند که وقتی پای عمل بیاد خیلی از آرمان ها رنگ می بازند همون روز صبح که ایشون فوت کرد من توی دفترش بودم بغض عجیبی کل دفتر و کوچه های اطراف رو گرفته بود مردم و علمای بزرگ می اومدند و می رفتند فرداش غوغا بود هیچ کس حرمت اون پیرمرد رو نگه نداشت راستی خودت چطوری؟ من اگر بودم بدون اون دستکش بر نمی گشتم