با لبخند خسیس نباش

 

 

به شاعر درونت اجازه ی حیات بده نگو

در این عصر سیمانی قلب همگی از جنس آهن شده.

نگو احساساتی است و می بایست دور انداخته شود . فکر تلافی نباش .

عاطفه ات  را  نا دیده نگیر

من میدانم ذهن کودکان ایران زمین هنوز غنایی است

به شاعر درونیت اجازه ی حیات بده

با عاطفه ات رنگی بزن از زندگی به چهره مردمان

چراغی بردار روشن در میانه بتاب

با لبخند خسیس نباش .

باور کن روحیه میدهد حتی به کسی که نمیشناسیش .

 

این هم حاصل روزی که شاعر درون  را با خود به خیابان برده بودم

 

پروانه گم کرده

عطر گل را در باد

میدود به دنبالش 

 

امیر آباد بودم و اتوبوس ما بین ترافیک گیر کرده بود و پروانه رسید و این شعر را از آن خودش کرد :)

 

معرفی کتاب : من   پرنده کوچک  و   زنگوله

شعر های : کانه کو میسوزو

ترجمه : بهنام جاهد زاده

انتشارات دیباچه

 

 

 

/ 5 نظر / 25 بازدید
فافا

به به چه پروانه‌ي خوشبختي... واقعاً نبايد لبخند را دريغ كرد...

یوتاب

عجب روزی بوده آن روز ...

بیداد(گیله زن)

لبخند میزنم بانو سپاس [لبخند]

اكرم

سخت است لبخند زدن وقتي كه خون روشن روحت از تمام ذرات وجودي‌ات به بيرون مي‌تراود. سخت است لبخند وقتي انار دلت چنان ترك خورده كه دانه‌هايش همه پيداست... اما لبخند مي‌زنيم و چراغ برمي‌داريم و كتاب‌هايمان را با وحشت اما اميدوار به آن‌سوي ميله‌ها مي‌فرستيم.