مینی بوسهای قرقری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تازگیها یاد گرفتم با مینی بوس قرقری میروم رشت .

مینی بوس های فیات و بنز  اسقاطی که گاهی سرصبحی حس  طنزم را قلقلک میدهد  و حتی به زور راه میرود ,  گاهی تجربیاتی بهم میبخشد که سمند تیز رو یادم نمیدهد .

 

ایده ی این فکر  اردیبهشت ماه به فکرم رسید . گیلان به طرز مرگباری زیبا بود و حیفم می آمد این دو ساعت راه  بین  شهری  را  که   3 روز هفته میبایست رفت  و آمد  کنم را    با عجله طی کنم.

هم مقرون به صرفه بود :) و هم راه  تمام نمیشد !

 

موسم نشا کاری بودو کارگران بیجار کار و نشا کارسحرخیز تر ا ز  آفتاب , بهدنیا سلام میکردند .

 

گاهی مه نو بسته روی سطح مزارع سبز  به تدریج با سر زدن آفتاب  ناپدید میشد و  مینی بوسقرقری ما هم آرام آرام راهش را  باز میکرد .همسفر بودن با قشر مردم  متوسط و فقیر همراه بودن با نفس واقعی جامعه را  به من القا میکرد.

قشر مردمی که زبانشان, دردشان و فرهنگشان را خوب میشناختم.

 

 

 

از  خانم بانکداری که میبایست سر ساعت  7.30  به محل کار خود  در رشت میرسید گرفته تا  دانشجویانی مثل خودم که از روستا های دور افتاده  و شهر های کوچک و بهم چسبیده ی گیلان  برای درس خواندن به مرکز استان میرفتند.

 

و یا پیرمرد یا  پیر زن گالشی  ( روستایی فقیر  به لفظ گیلانی ) که محصولش را ( نان برنجی و تخم مرغ و سیر محلی و سبزی محلی و حصیر بافته و چوب تراشیده و تمشک تازه کنده شده و ....)  بار مینی بوس میکردند  تا امرار معاش کنند  .

 

 

جیب های پاره ی مرد گالش شرم به صورتم می آورد و ساده رفتاری و ساده خلقی اش  درس بزرگواری بهم میبخشید . یادم میداد بیشتر  برای هدفم بجنگم .

 ظاهر مرتب و پر افکار خانم بنکدار یادم میداد که  داستان برابری  جنسیتی  فقط با یک جنگ نا برابر  محقق میشود .

و نسیم  خنک اردیبهشت  گیلان  هر لحظه و هر لحظه تازه ترم میکرد .

میپذیرم  , 

میگویید : چه صبر و حوصله ای دارم ؟

میگویید  : این مینی بوس ها اسقاطی است . باید از رده خارج شود

میگویید : حتی  ابر صندلی هاش از دست رفته .تمام بدنم درد میگیرد وقتی به مقصد میرسم .

میگویید : از در دیوارش جیر جیر بلند میشود

میگویید :  هیچ تمییز نیستند و  روی شیشه هاش  جای انگشت هزار مسافر قبلی  مانده .

میگویید : از این قشر مردم نیستی و  میخواهی ادا دربیاوری !

میگویید : ممکن است بوی عطرم در ازدحام مینی بوس شلوغ گم شود ؟

میگویید :  ممکن  است باد تند پنجره  موهام را آشفته کند ؟

میگویید : اینقدر آرام آرام و قر قر راه میروند که میبایست نیم ساعت یا یک ساعت  جلوتر  از خوابم بزنم و  بیدار شوم  تا به کلاسم برسم .

 

میگویید  : تابستان که رسیده  اگر مسافر ی نباشد و مینی بوس زود پر نشود و از سر تا پا غرق عرق میشوم و تازه اگر پر شود , باد گرم و شرجی بالای هوا اذیتم میکند .

میگویید : گرما بی تابم میکند و منطق حکم میکند کمتر خودم را آزار بدهم  .

میگویید : اینها که گفتم بیشتر دردناک است  تا  لذت بخش که بیشتر اعصابتان خورد میشود . اما مگر زندگی به جز حس آمیزی تجربه ی واقعیت اگر چه دردناک باشد چیزی هست ؟

میگویید  دیوانه ام  ,

 

شما میگویید اما پس کی باید به حوصله ینادیده ی این قشر از مردم توجه کنم ؟

به  شادیها و رنجهایی که  فرصت لمس کردنش  برای هر کسی امکانپذیر نیست .

 

 

 

 

آ راستی  , یک لیوان چای تازه دم لاهیجان  سر صبحی با من مینوشید ؟

 چایی که با دستهای زحمتکش  کارگر  چایی چین  بدست آمده .

 

 

 

 

 

 

 

معرفی کتاب: دانش نامه فرهنگ و تمدن گیلان  جلد ٢١

 

جغرافیای تاریخی گیلان

 

نویسنده : دکتر شهرام امیر انتخابی

 

سال چاپ : ١٣٨٧

 

انتشارات : ایلیا

 

 

 

 

 

 

این کتاب فوق العاده است . آقای دکتر امیر انتخابی رسما مدیونتونم ,  برای آهسته آهسته درس دادن و نوشتن . تقسیم بندی مرز بین شهر های گیلان رو خیلی زیبا با ذکر تاریخ ذکر کردند .  در واقع تاریخ گیلان رو هم یک دور دوره میکنید .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت 1 : برای تجربه های زندگیم میجنگم تا هیچوقت  فراموششان نکنم . تا اگر  حرفی میزنم تاثیر گذار باشد تا از خود محوری و خودخواهی  که به گمان من محور اصلی اضطرابهای عصر ما  هستند جدا شوم .

 

پی نوشت 2 : حتی از تجربه های سختت ,  لذت ببر ! مثبت  نگاه کن .  با ذهنت همیشه شوخی کن !

 

پی نوشت 3 :  کمی پنجره ی ماشینت را بکش پایین . از پشت عینک آفتابی رنگها همه   خاکستری است . لذت دیدن رنگ های زنده و گرم زندگی را ازدست میدهی . لذت چشیدن طعم های گمشده ی زندگی .

 

 

 پی نوشت ۴ : این روزها از اینکه غذا میخورم,نفس میکشم,درمان را تاب می آورم,ترجمه میکنم و زنده ام احساس گناه وجرم میکنم. وقتی هرروز  میدونم که  تعداد دوستان همسن و هم قد بسیاری تو زندانها جان میسپرند.جوانهایی به مراتب شریف تر از من .

حیف که این دل به جز آه کشیدن

دیگه کاری ازش بر نمیاد  

متاسفانه خونریزی رو تاب نمیارم . یعنی به خاطر اینکه خونم بند نمیاد خونریزی رو تاب نمیارم که همراه این جوون ها بشم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 31 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محرم

گیلان/گیلان سبز زیبا... من دوباره روزی به گیلان میایم تا با تو توی پیالهای چایی بنوشیم. این روزها حالم خیلی بده خیلی فرو ریخته ام فاطمه جان.تمام خونهای عالم به جای آنکه از سوراخ ریز انگشتم فرو ریزد از قلبم قل قل می زند و می ریزد توی چشمم. و بعد هم بیرون...

تی کوچی خاخور پوشت کونکوری اینویزیبل

سلوم[نیشخند]

تی کوچی خاخور اینویزیبل

"تی کریم دوغی خاخور برار کوجی"[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه]

تی کوچی خاخور اینویزیبل

آره معلومه چه قد به فکرمی[ابرو] دعا کن چیز خوبی قبول شم قول می دم با یه مینیبوس قرقری ببرمت تو یه محله ی پایین شهر تو یه قهوه خونه یه استکان چایی لاهیجان مهمونت کنم[چشمک] دیروز با دوستم رفتیم پیر سرا.یه عالمه چیز باحال دیدیم.خیلی جالب بود.جاتو خالی کردم.[ماچ]

راد

ما چه قدر تنهاییم که حواسمان به این مردمان خسته نیست که باربران این جامعه اند. تمام سنگینی این کشور بر دوش ان هاست و ما گاهی یادمان می رود که در عالم سیاست بر سر قدرت ی می جنگیم که حاصل دسترنج و خون این مردمان بی آلایش است. فاجعه آن جاست که وقتی از این مردمان در برابر دروغ دفاع می کنیم به همدستی با دزدها متهم بشویم ام هیچ وقت یادمان نرود که به این مردم توهین نکنیم. هر چه هست از کم کاری ماست. چند بار گفته ام و باز می گویم که این تعریف کردن هات از گیلان دلم را غنج می برد اما چه می شود کرد که اسیر این گرمای بالای چهل درجه هستم و یک عالم کار عقب مانده. شاید ماه مبارک فرصتی باشد برای تنهایی. شاد باشی خوشحالم که خوشحالی

سیندخت

خوش به حالت منم بارون می خوام. تو بیا اینجا عزیزم خوشحال میشیم

تی کوچی خاخور اینویزیبل

آلمان پستکو می گی؟!آره می دونم کجاست.دوستمو چیکار داری آخه ؟!دختره خودش دال آورده بود اونجا!می گفت آرزو من با تو همه ی جاهای نرفته ی دنیا رو می رم! من به هیچ کی رای نمی دم.اصرار نکن[نیشخند] وای امروز سر ظهر می خواستیم از لنگرود بیایم ماشین نبود یه می نی بوس قر قری نیگه داشت مامان گفت بیا سوار شیم من داد و بیداد که نههههههههههههههههههههههههه!اما چون رشت کار داشتم مجبور شدم سوار شم.حالا همچی که داشتم به پست تو فکر می کردم دیدم فقط یه مسافر هستو یه دختر کوچولو هم ته مینیبوس.دختر راننده بود.با یه شکلات دوستیمون شروع شد و وقتی رسیدیم رشت دامن اون پره شکلات بود و ذهن من پر از داستانای بچه گونه.خیییلییییییییییی خوش گذشت.یادمه بت گفته بودم چرا اولش به آی سودا رو نمی دادی و تو گفتی نمی شد 6 ساعت راهو با بچه حرف زد!!فخمیدم چی می گی!!اما خوب خیلی کیف داشت دختر شیرینی بود[ماچ]

تی کوچی خاخور اینویزیبل

نه عزیزم از حرفاش خسته نمی شدم.رشوه ندادم جایزه دادم! حتما می ریم.یه موزه تو بیستون هست , از وقتی یادمه مامان زنگ می زد می گفتن داریم تعمیر می کنیم.تو این سالا فقط یه بار باز بود و همون یه بارم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم.جالب بود.ولی بازم طبق آخرین آماری که دارم به علت "تعمیرات"تعطیله!!!!آره ما هم باور کردیم! ولی مال استاد سرا رو نرفتم.خونه ی میرزا. راستی مهد کودک آشنا نداری من برم کار کنم؟دو ماه مونده بود به کنکورم هوا خوب شده بود و دختر کوچولوهای همسایه مون زیر پنجره ام بازی می کردن.باور نمی کنی به جای فکر کردن به جواب تستایی که می زدم فقط داشتم" رویای مربی مهد شدن را در سر می پروراندم"!!! انتخاب رشته نکردم هنوز!بی خیالی معروف گیلانی ها در من بیداد می کنه!امروز آخرین مهلت بود.ولی خوب, تمدید کردن! تهرانو دوس ندارم.رتبه امم به مهندسیاش نمی خوره.جز یه دانشگاهش که تربیت دبیره(تربیت معلم نه ها) منم دوس ندارم اونجا برم.می زنم بعد گیلان که بعد نگم چرا نزدم!شیراز و اصفهانو مشهد رو دوس دارم.دانشگاهاشون معتبره و خودشونم شهرای خوبین.اما امروز داشتم از پارک شهر رد می شدم.فکر کردم که آیا می

تی کوچی خاخور اینویزیبل

فکر کردم که آیا می تونم دوری این درختای قشنگو ,این جیرجیرکا رو,این خیابونای پر مسافر رو که با ذوق به شهر سر سبزمون نگاه می کنن فراموش کنم؟ نمی دونی وقتی یهو وسط خیابون یه رگبار تند و شیرین تابستونی گرفت چه حالی شدم!نمی تونم رشت رو ترک کنم.بدجور پاگیر طبیعتش شدم