۵۹

چشم فارسی از یاد من نمی رود.

 ولی برای ۳۱ شهریور یک نوشته گذاشتم

فقط تحریر فکر شد. و بدون پرداخت. 

 

 

 

 

59

                                        

 

سال من . سال خون. سال اعدام انقلابی گروه های چپ.

 سال انقلاب فرهنگی. سال بسته شدن در دانشگاه . سال خون.

 سال جنگ . سال ...شهید.                                                       

خون به صورتم می پاشید وقتی که بدنهای پاره پاره ی مردم

با بمب ها به هوا بلند.میشد. یاد قحطی مردم خوزستان میافتم.

 و 45 روز ایستادگی مردم خوزستان. خرمشهر. با دستهای خالی.

تا ارتش نامنظم ایران .منظم شود. . وبه خوزستان برسد.

 بوی گرسنگی می آید. بوی شرافت مردم ایران .                                                 

چه نسلی شدیم ما نسل دوم. تولدمان با صدای بمب بود.

 درس خواندن. مدرسه رفتنمان با صدای آژیر خطر.

 و اینکه مادر انمان زیر راه پله وباصدای آزیر خطر به ما

 دوست داشتن را  به ما یاد میدادند . یادم هست صدای مادرم.

 که من و خواهرم را به زیر بغل خودش پناه میداد.

 ومدام میگفت نترسید. نترسید. هنوز یادم هست

محکم بغل کردنش را به روی ارنج های کوچکم. .

تا نه سالگی فکر می کردم همیشه جنگ هست.

 همیشه ما باید به پناهگاه بدویم . تا بمب به سرمان خراب نشود.                                                         

به شهید چه میتوان گفت. که شرمنده ی چشمهایتان که زل زده

 به این ایران بی در وپیکر. که شرمنده ی دستهایتان

 که خاکی از ایران شد. شرمنده. من اینقدر کوچک بودم

 که صدای بمب ها من را می ترساند.                                                                          

بوی خون می آید. بوی پل خرمشهر . که سیراب شد  

 با خون شما . با خون عاشق شما. آن روز مردم لبنان .

 و فلسطین. و دیگر کشورهای عربی کجا بودند؟

من آن روز از عرب صدای هلهله میشنیدم. هلهله برای اینکه

شیعه به جان شیعه افتاده.

از وبلاگهایی که از جنگ اخیر لبنان نوشتند. چیزی نمی فهمم.

 همین  عرب هنوز به ایرانی /عجم/ می گوید.

. و عجم که بهتر از من میدانید. یعنی گنگ . لال ....

اما خوب دولت ما به جای اینکه دو سه مدرسه.

 برای بچه های روستایی ایران بسازد.

 جنگ لبنان را مدیریت. می کند. .

 وبا سلاح ایران . موشک های دور برد ایران    اسراییل را میزند.

و اسم این مسلمانی است؟

اسم دزدی از ملت ایران برای ساختن

 افغانستان. و عراق. اخیرا لبنان. مسلمانی است. ؟؟؟

 

 

هی من باز بوی خون میشنوم.

بوی خون سال 59

بوی پدر دوستم که شهید شد.

بوی کاهگل خانه ی همسایه که با بمب چیزی ازش باقی نماند.

حتی از دوستم هم چیزی باقی نماند.

بوی جریق پالایشگاه ابادان.

بوی شرافت بوی شرافت مردم خوزستان.

 

 بوی مهر .

 

 بوی ایران وقتی ویران میشد.

ایکاش اول ایرانی بودیم . بعد مسلمان.

راست می گویی سهراب .

 

 

 

معرفی کتاب :

                                                               

قصه نویسی                                                              

 

 نویسنده:رضا براهنی                                                     

 

نشر البرز                                                               

 

سال چاپ:        1368                                             

 

/ 31 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بی نام

و بازهم متاسفانه بايد بگم که مليتهای ديگر برای مطالب ما بيشتر ارزش قائل هستن بهترين منابع ما در کشورهای دیگر بررسی شده و بعد در ایران به چاپ رسیده نیکلسون ٬ ماسینسیون ٬ ....................... چونکه معلمان جامعه ما خوش ندارند که ببینند چون در فرهنگ غنی ما بخل و حسد ...... درس اولیه است هیجوقت یادم نمی ره در کانال ام بی سی ۲ زمانی که ایران بودم یک جشنواره گداشتخ بودن برای دانشمندان عرب که براشون مقاله بفرستن اسامی دانشمندان عرب خیلی آشنا بود ابن سینا زکریا رازی و................. راستی سال ۲۰۰۷سال مولوی است و جالب اینکه ایران اصلا در سازمان ملل به حساب نیامده که هیچ دخلی به مولوی داره قونیه تشریف ببرید همه فکر میکنن مولوی به زبان ترکی شعراش رو نوشته مگر اینکه ببرینش در مزارش و نسخه اصل رو بهش نشون بدین تا وقتی ما فقر فرهنگی به اسم ایرانی داریم حل نکنیم موشک حزب اله داریم رئیس جمهور لومپن داریم و..............................

بی نام

فاطمه عزيز من اون بی نامی که شما فکر ميکنيد نيستم من در این دو وبلاگwww.hoooo.persinblog.com و passes19.blogfa.com به فارسی مينويسم و دانشجوی مردم شناسیم و در لس آنجلس زندگی میکنم و از وبلاگ دوستم زيتا با شما آشنا شدم فکر کنم يک کم عجله کردی . اینها هم انتقاد نیست و درد و دل هست اگر ادیت میکنه من متاسفم سعی میکنم اومدم فقط خواننده باشم دوست خوب کسی است که بتواند آئینه باشد چه زیبا چه زشت .

فاطمه

من گفتم ها چرا ساعت صفحه ی نظر خواهی شما صبح رو نشون ميده . ولی ما تو ايران ساعت ۱۲ ساعت لالا ؟ خوب پس خوشحالم که تو تو اون سر دنيا که هستی باز هم دغدغه ی فکری خودت رو حفظ کردی باز هم روی فرهنگ ايران حساسی. . واز همه مهمتر اينکه پيوند خودت رو با ايرانيها حفظ کردی البته با زبان فارسی. واين خيلی ارزشمنده. نه من شوخی نکردم اون بی نام هم که مثال زدم يه بی نام نوعی بود . کسی که از سر صداقتش می نوشت. و مدام به به چه چه نمی کرد. باز هم مثال وبلاگی که از ازادی می گفت . ولی خودش هم حرفهای خودش رو از صميم قلب قبول نداشت . من هم نه تعارف به سبک ایرانی کردم که شما هر چی حالا به قول خودت انتقاد نه. درد دل بنویس . اما متفاوت بنویس.واین اصلا اذیت نمی کنه. نه من رو . نه ارماییل رو. زیتا خانوم هم که من تازگی ها با ایشون آشنا شدم خودشون غنیمتند . هر وقت به ارماییل سر می زنند. من رو کلی خوشحال می کنند. حالا شما هم دوست جدید من و ارماییل. و به قول خودت آیینه.اصلا هم نظرات خودت رو بی رودر بایستی بنویس. اینکه می بینی من هی جواب یادداشت های شملا رو نوشتم به خاطر عصبانیت . یا دلخوری نبود. اصولا اگه نظری من رو

فاطمه

من بايد برم خودم رو درست کنم که اينهمه های هوی بيخودی راه انداختم. اما هنوز تحمل يه نظر مخالف رو هم ندارم. نه شما بنوس من می شنوم هر چی هست. درد دل اصولا طيف نوشته های من عاطفی هست. گاهی اجتماعی.

ج.ش.

سلام فاطمه ی عزيز که انگار سالهاست می شناسمتان . اگر بخواهم بگويم خيلی ها را ولی آنکه تا سه سال داغدارش بودم برادرم بودم که سال ۶۰ از دست دادم نمی دانم پاور پوينت شعر با اشکهايم را برايت فرستادم يا نه . اگر نه بگو بفرستم او فقط ۱۶ سالش بود از همه برادرا کوچکتر و به من شبيه تر يکی از پسرام و دخترم کپی او هستند حالا هم که دارم اينا رو مينويسم باز بغضم ترکيده . دست خودم نيست او فقط يه هوادار ساده و معصوم بود تا همين جا کافيه برا همينه که از سياست خوشم نمياد و به تو هم ميگم مواظب خودت باش

ن. باور

سلام ديدی را که نسبت به هر پديده ايی دارم در تمام موارد سعی ميکنم که اون ديد را حفظ کنم و بکار ببرم و همون نوع ديد را برای ديگران هم قائل باشم.

حسين

"گر بدين سان زيست بايد پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه يادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک" "نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد او که نهال نازک دستانش از عشق خداست" درود فاطمه ی عزيز! نوشته ات تآ مل بر انگيز است.حقيقتی را اشاره کردی که تلخ است. ياد تمام آنها که رفتند برای آزادی ايران گرامی باد. و چه بگویم از امروز ایران...؟؟!!! موفق باشی. در انتظار همراهیت هستم.

مجتبی

سلام گاهی دولت ها جنگ هايشان را دورتر از ملت خودشان انجام می دهند. من هم مانند بسياري از سياستمداران معتقدم که جنگ لبنان با اسراييلُ جنگ ايران با امريکا بود. هر چند لبنان ويران شد اما اسرايبل به هدفش نرسيد و اين يعنی مقاومت و پابرجايی و شايد پيروزی اما قطعا اسراييل شکست خورد. و مهم تر از ان ما ثابت کرديم که يک گروه کوچک که با استانداردهای ما بجنگد می تواند جلوی يک ارتش بزرگ را بگيرد گاهی امنيت از درس واجب تر است. اميدوارم هيچ وقت سايه شوم جنگ بر هيچ کشوری سياهی نيندازد. موفق باشی

کريم دوغی

سلام قبلا يه بار نظر داده بودم با حالا ميشه سه بار از بچگی رياضيم خوب نبود داشتم عرض می کردم آره عرب های خليج فارس قديما به مامی گفتن عجم... اولا حساب اونا رو از لبنان جدا کن که بعداز حمله ی اعراب نژاد کم وبيش عربی پيدا کردن خودت هم ديدی هيچ کدوم از اين عرب هايی که ماروعجم می دونن از اونا همايت نکردن نمره های املام هم هيچ وقت دورقمی نشد شما به ۷۵/۱۹خودتون ببخشيد جونم برات بگه فرض که اون لبنانی ها به بگن عجم فکر می کنی اسراييلی ها به ما چی می گن می دونی فرق اساسی لبنانی ها با عرب ها چيه لبنانی ها ثابت کردن که مثل ايرانی ها جربزه ی جنگ رو دارن وبا يه موشک وخمپاره اسحال نمی گيرن راستی نمره انضباطم هم هیچ وقت خوب نشد فکر کنم يه تصويری از کارنامه ی من دستت اومد حالا هر وقت معدل من رو حدس زدی بپر تو بغل بابا خداحافظ

پیپ قرمز

اين ديگر چه انشايی بود ؟؟؟ با " علامتی که هم – اکنون می شنوید | تا همیشه " به روزم ... پیپ قرمز