سخن ار مرگ ققنوس



یادها را باد با خود میبرد .

اما یاد تو ، آویخته بر هر برگ زرد پائیزی ست.
نام ها را باد با خود میبرد.
اما نام تو، تنها یکبار در تمام زندگی ما تکرار میشود.
آفتاب را هر روز، غروب با خود میبرد.
اما نگاه تو، مثل تابشی از نور تمام روز و شب میتابید.
برای تمام نامهای دزیده ی زندگی فریاد میزنیم.
و یادها و نامها و خاطره ها باز نمیگردد !
اما فریاد نام تو، تنها انعکاس بر کوه است.
به مه فرو پوشیده و خیس از باران.
پاییز تنها سه ماه است.
اما  یاد تو بر هر روز ماه سوم پاییز
آویخته، در هر قدمش ، تکرار !
نام تو، مادر!!!
 و روز رفتن تو 26 آذر1376


پی نوشت 1: سخن از مرگ ققنوس گفتن کار آسانی نیست ، همچنانکه سخن از مرگ آفتاب و ستتار ...صدای مادرش در گوشم است. صدای کاوه های اعماق ....

بچه های اعماق
بچه های اعماق
با حنجره ی خونین میخوانند و از پا در آمدند
درفشی بلند بر کف دارند
کاوه های اعماق
کاوه های اعماق

ترانه ی کوچک غربت . احمد شاملو

اما خوشحالم از لب به غذا باز کردن و زنده ماندن شیر زنی دیگر
نسرین ستوده لنگرودی

/ 1 نظر / 23 بازدید
اكرم

'گفتم به غم ندهم دل ولي دريغ غم با تمام دلبري‌اش مي‌برد دلم