بادبادکِ رها

 




 

 

 

 

آدم تنها مثل بادبادک میمیاند بر بام هر کسی مینشیند
 کمی، لحظه ای، دقیقه ای مکث میکند
 اما باز بوران ِ تنهایی او را بر میخیزاند. بر  شاخه ای دیگر،  درختی دیگر،  بامی دیگر.

بر خاک افتاده
 بادبادک را
روحی نبوده است


هایکو از کوبانتا

دارم فکر میکنم هایکو و هایکو گفتن خواندن و شنیدن، خیلی اوقات تصویرم کرده .

 

 


این روزهایی که تصمیم گیرنده های دنیا باز بر کوس جنگ میزنند. این روزهای بی فردا، بیشتر مرا یاد رمانی ترجمه نشده از دافنه دوموریه به نام، سالهای میانی، میاندازد. توصیف زنی که همسرش را در جنگ جهانی اول  از دست داده و حاالا پسرش برای جنگ  جهانی دوم ....
نمیدانم ما نسلی خواهیم بود که باز جنگ را تجربه میکنیم یا خیر،اما به یقین در سالهای میانی بسیاری زیسته ایم. 

ویرایش دافنه به دست خودم بود و ناگفتنی های بسیاری در مقاله نگفته شده بود.که مجبور بودم دوباره از نو مطلب را بجویم، ترجمه ،تلخیص و اضافه کنم. دافنه دو جنسه خواه  بود. ما اجازه نداشتیم در دانشنامه از آن بنویسیم.همسرش مبتلا به الکلیسم مفرط بود. ما اجازه نداشتیم بنویسم.مادر بزرگش ،زنی که همیشه دوست داشت شبیه او باشد ، معشوق و مشاور سومین پسر شارل سوم بود ما حق نداشتیم بنویسیم. گاهی از خودم برای سانسورهایی که مجبورم میکنند بیزار میشوم.

 

پی نوشت : نکته خنده دار ماجرا هم این بود که مقاله ی 500 کلمه ای را بدل به مقاله ی 1300 کلمه ای کردم ! ویراستار راهنما دلش را گرفته به خنده که تو اولین ویراستاری هستی که کلمه اضافه میکنی نه حذف ! نبوغ من باعث شد تا دوباره خودم بشینم مطلب را با کلی حزن و اندوه و نق نق به جان خودم ، از مقاله ی خودم قیچی  کنم به 800 کلمه !!!

 

 

 

 

 

/ 3 نظر / 30 بازدید
یوتاب

هایکو که بی نظیر بود. نوشتید از سانسور آخ که چه دری که من هم گرفتارش هستم و همان بیزاری...

بیداد(گیله زن)

سانسور .... سالهاست که میشناسیمش مدتی هست که فکر میکنم "امید" تنها یه سرابه و بس....

سیلور

مطلب دافنه دوموریه خیلی جالب بود . من تاحالا زندگی نامه شو نخونده بودم :) چه اجازه ها که نداریم !