فردا که بهار آید ؟!!

 

 

صبح سرد زمستانی  تازه از خواب بیدار شدم که میبینم   صورتش خیس اشک است .  خدایا  در خواب انگار گریه میکند .ماتم میبرد  یک  بری مینشیم  بر لبه ی تخت  و نگاهش میکنم. دیشب صدای صدایی از دور به گوشم میرسیده  نگو  سحر بوده

 

نیم ساعت بعد  از خواب بیدار میشود

 

_ بیدار شدی موشی ؟

 

آره

 

_ چرا گریه میکردی ؟

 

_ دیشب تو خواب تا خود صبح  هزار دفعه دارم زدند . اول هم سلولی ام رو بردند . من هر چی گریه کردم  هرچی فریاد زدم  به حرفم گوش ندادند تا به زیر به چوبه ی دار میرسیدم  از خواب میپریدم.

 

 لال میشوم نمیدانم چه بگویم . میدانم  اجازه ی  اظهار نظر  را ندارم. این بچه  صحنه هایی تجربه کرده که من حتی به خواب هم ندیدمش ..فقط میتوانم خوب گوش دهم ... یا شاید حواسش را  به زندگی پرت کنم ...

 

_پاشو موشی پاشو. تمام اون روزا تمام شده .  فردا"  میکروب خاک"  داری . پاشو واحد سنگینه . تمام شده فکرشو نکن .پاشو صبحانه برات آماده کنم.

 

پنجره ی  آشپزخانه ی کوچکم از بخار  کتری مه بسته . و نور سفید برف از پنجره نفوذ میکند .لاهیجان اولین برفش را  تجربه میکند . دانه های نرم برف  با باران میبارد . زمهریر سرماست  . به بیرون از پنجره  نگاه میکنم. دیروز من و عزیزم بعد از برگشت امتحان  سه  پیاز زنبق شیراز در باغچه ی پشت خانه ی کوچکمان  کاشتیم . و روی برگهاشان  را پلاستیک کشیدیم  تا بهار  یخ نبندند .

 

دو استکان چای گرم میریزم  . بخار از استکان  بلند میشود .

 

_به زنبق ها نگاه میکند و زمزمه میکند:فردا که باهار بیاد .

این پیاز غرق گل میشود .

سر به زیر میاندازم و تو همه شون رو میبینی ...

 

.........

 

حالا که  دوباره  زمهریر  سرماست . و لاهیجان دومین برفش را  تجربه میکند . برای سحر   یک هفته  زندان بریدند . برای جشن  22  خمینی شان  تمام آزاد شدگان را  دوباره  احضار کردند و از 20 بهمن تا 27 بهمن جمع میکنند  تا  دوباره به  تظاهرات  نروند .

 

نمیدانم وقتی خبر را با اس ام اس بهم میدهد چه کنم. تنها راه دوباره  درخواست دعا است  از تمام دوستان خوش قلبم.

 

خدایا یعنی چه میشود  ؟  چه بر سر  روان ما آوردند ؟  چه بر سر جوانان  می آید  فردا و فرداها ....من به سحر قول دادم که این  پیازهای زنبق شیراز که  غرق گل شدند  را در اریبهشت میبیند .

 

حالا میترسم از شکنجه ها یی که قرار است این یک هفته  برایشان ترتیب بدهند . بار قبل  امیدی به زندگی  در وجودش بود . اینبار چه خواهد شد ؟ چه خواهد گذشت ؟

 

 

 

تنها یاس های خوشه ای

سر به زیر افکنده  اند

به هنگام وداع

اتسوجین

 

 


معرفی داستان کوتاه : معلم ادبیات

نویسنده : آنتوان چخوف

مترجم : احمد گلشیری

انتشارات : نگاه

از کتابی به نام : بهترین داستان های کوتاه

سال چاپ: 1386

 

پی نوشت 1 :  هر روز منتظر خبر یک بازداشت  یا محاکمه یا اعدام یا شکنجه .. . نمیدانم  واقعا راهی و جایی برای زندگی باقی مانده ؟ هر روز اضطراب بردن عزیزی . هر روز  پرپر شدن  رفیقی .انگار اینبار تنها دعایم این شده :  ایکاش هیچوقت  در ایران به دنیا  نمی آمدیم. 

 

 

 

/ 25 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوین

سلام کوشی بانو؟[گل]

کریم دوغی

تو رو که نگرفتن؟ اگه گرفته بود هم تا حالا باید آزاد شده باشی پس پست بده خانوم

ncbanoo

سلام بر فاطمه عزیز، خیلی وقت بود که فرصتی پیش نمیومد که سری بهدوستای قدیم بزنم ولی امروز که دلم هوای دوستای وبلاگی رو کرد و اومدم که یک کم یاد روزای خوب وبلاگی بیوفتم. خیلی دلم برات تنگ شده بود عزیزم[لبخند] پستای اخیرتو که خوندم خیلی دلم گرفت چون خودمم همین دلهره ها و گرفتار شدن دوستان و عزیزانمو توی این چند وقت شاهد بودم و میدونم چی میکشی..نمیدونم چه اتفاقی قرار بیوفته ولی تنها چیزی که میبینم افسردگی و بیزاری و دلسردیه که توی جامعه داره هر روز بیشتر میشه و البته این وسط سود استفاده یه سری آدمای سودجو خیلی حرص درآره. نمیدونم آینده مملکتی که گلهاش دارن یکی یکی پرپر میشن چی میشه[سوال]

راد

از این گرفتن ها بدتر "جوّ گیر" شدن است. متاسفانه بعضی ها بدجور هوا برشان داشته که هر کار می خواهند می توانند بکنند. حتی بچه های تازه جوان را به براندازی متهم کنند. بچه هایی که مفهوم براندازی را هم نمی دانند. خلاصه می دانم که تو بهترین کار را انجام می دهی که آرام کردن دوستانت است. ناآرام بودن بهانه های بیشتری برای آدم هایی فراهم می کند که زور دارند اما عقل نه. شاد باشی!

یاسییاس

یکی از دوستام رو گرفته بودن همون اوایل و برده بودن زندان و چن روزی ازش شدیداً و عمیقاً پذیرایی کرده بودن و با تعهد ولش کرده بودن و توی هر مناسبتی ( قدس،13 ، 16 ، عاشورا ) گرفته بودنش و ولش کرده بودن و گفته بودن که نکن ! تو همون هاگیر واگیر ِ 22 ، دوباره احضارش کردن وزارت اطلاعات ِ آمل؛ رفت ، ترسوندنش و کلی باهاش اتمام حجت کردن و خط و نشون کشیدن که دور ِ جنباندن ِ جنبش رو خیط بکش و طرف ِ 22 بهمن جماعت نپلک که اگه بپلکی ، پلک ِ بالا و پایینت رو همچین از هم دور میکنیم که حسرت ِ یه بوس و لمس به دلشون بمونه! بعد ولش کردن ،،،، شاید نباید وضعیت ِ دوستم رو تعمیم میدادم به وضعیت ِ دوستت منتهی ... گفتم شاید « امید » ش به درد بُخوره ==================== ما دیگه تحت ِ کنترل بودن شده کارمون !

محرم

راست می گی. منو یه کم نگران کردی. کی دوباره میایی؟

یاسیاس

امشب از موبایلم زنگ زدم به خونه مون که بپرسم ماهواره مون پارازیت داره یا نه . تا گفتم voa ، یهو تماس قط شد دوباره زنگ زدم . مامانم گفت که یهو یک نفر اومده رو خطشون و گفته که : قطع کنید .شماره ی شما تا اطلاع ِ ثانوی قط میباشد . ظاهراً تا 5-4 دقیقه هم قط بوده و بعداً دوباره وصل شده

یکی از قدیسین

[گل]

کریم دوغی

خاکستر سبز سبزترین گیاهان رو که بسوزونی خاکستری می شن نا امید نباش نا امیدی دشمن جوانی است به خاکستر فکر نکن گفتن هر حرفی آسانه ولی تو موقعیت کار خیلی سخت میشه اینو به خودم گفتم ولی تو که نفست هوای مه رو تو خودش داره نباید به خاکستر فکر کنی

مروارید عرفان

سلامی به بلندای آسمان آبی [گل] سلامی گرم به لطافت بهار [گل] سفر خستگیها و مشغله خودش را دارد ، و منهم بعد از بازگشت کمتر فرصت پیدا کردم سراغ شما خوبان بیایم ! واز این بابت شرمنده ام [خجالت] باور کن فاطمه عزیزم منهم اغلب شبها خوابهای پریشان می بینم از بس که اخبار ناخوش آیند و غیرقابل تحمل می شنوئیم . خدا خودش به جوانانمان رحم کند . با مطلبی مغایر با همیشه ، انتظار قدوم مهربانت را دارم ! شاد و بهاری باشی [لبخند]