کودک تخس آگاه از بندرگاه

 

 

 

 

 

کودک  3 ساعت اول راه  تمام تلاشش را میکند تا پاورچین پاورچین به  صندلی من  نزدیک شود . من عنقم  نمیدانم چرا فقط دوست دارم زل بزنم به بیرون از پنجره و این خط سیاه سفید جاده که بازی میکند  باچشمهام. به فکر ترجمه های انجام نشده ام ,  مقاله های ننوشته ام و کلی کار و هزینه ی  پرداخت نشده هستم . صندلی کنار من خالی است.  مینشیند کنار من و کلی ادا اصول در میآورد تا به  من نزدیک شود. من توی دلم میخندم و گاهی این خنده تبسم میشود به صورتم , اما بهش رو نمیدهم  .

 

تا اینکه  حوصله اش سر میرود  هی بین صندلی من و مامانش ورجه ورجه میکند. همه ی کارهاش با خلاقیت  و طنز همراه است , بادام زمینی ها را از دستگیره ی اتوبوس رد میکند کلی کارتون میسازد تا یک دانه را بخورد, چشمهای زیبایی روی صورت  سبزه ی  با نمکش  .

مادرش  اعتراض میکنه :خاله ( یعنی من ) میگه آی سودا  شیطونی میکنه نمیگذاره  بخوابم.

_قایمکی از زیر چشم نگاه میکندوخیلی رک میگوید : حتی اسم منو  بلد  نیست پس دروغه .

خندم میگیره : حالا که مامان گفت اسمت رو بلدم

و سه ساعت  باقی مانده ی راه را پشت به صندلی بلندشده  با من حرف میزند. از مدرسه ی پیش دبستانی اش از محله ی  غازیان انزلی میگوید از اینکه صبح ها  بایست ساعت 6 صبح بیدار شود  با اتوبوس برود مدرسه  . از فرهاد همکلاسیش  که  رقیب شیطنتش است و کلی باهش لج است .از اینکه خانوم معلم بهش میگوید" شکلات" :) ( بین بچه های سفید و بور و زاغ  گیلانی  سبزه بودن کمیابه ) به خاطر رنگ پوستش. از اینکه شهرش پر از دریاست  و کشتی و قایق ها را وقتی صبح هامیرود مدرسه میبیند که از  لنگرگاه  دور میشوند.از اینکه از انزلی خیلی راحت میشود رفت خارج :) و این خارج برای او اصفهان شیراز کانادا کیش است : ) از اینکه انزلی با باغ چایی مادر بزرگش  در یکی از روستاهای لاهیجان  کلی فاصله دارد . و ثانیه شماری میکند تا برسد لاهیجان بعد از دو هفته یا یک ماه  دو روز پیش عزیزش بماند. از اینکه  میخواهد  دکتری بخواند و  پلیس شود! و فقط ماشین های دیگر را جریمه کند  ماشین خودش کورسی است! و خلافی براش نباید وجود داشته باشد.

خلاصه که این سه ساعت  باقی مانده ی راه را  من و آی سودا کلی گفتیم و بازی کردیم  و حواس مرا  از مشکلات پرت کرد , مامان و عزیزش خوابیدند :)

آخرش بهم گفت که  دوست صمیمی اش در انزلی  چشمهای قشنگی دارد . اما چشمهای تو خاله از چشمهای دوستم هم قشنگتره

جالبهبرام که بچه هازیبایی تو رو با مهربانیت قیاس میکنند. هر چقدر که  مهربان تر باشی براشون قشنگ تری.

حیف که آدم بزرگا  چشمشون  به   ظاهر آدمها   جا مونده .

وقتی رسیدیم  عزیزش  50 تا گردو از گردو های باغش  بهم جایزه داد ! به خاطر بازی با آی سودا !

 

 

معرفی کتاب : از پست و بلند ترجمه  

نویسنده : کریم  امامی

انتشارات نیلوفر

سال چاپ : 1372چاپ سوم : 1385

 

 برای بچه هایی که کتابخون هستند یا بچه هایی که با ترجمه سر و کار دارند  خیلی میتونه مفید باشه.

 

 

پی نوشت 1 :  مدتهاست که از حاشیه ی زندگی مینوسم در ارماییل. حاشیه هایی که خود زندگی نیست ولی شاید شبیهزندگی باشد و البته که این حاشیه ی زندگی با زندگی اجتماعی و اعتراض های گاه بیگاهم  متفاوت است . امیدوارم روزی برسه که بتونم از خود زندگی  بنویسم.  

پی نوشت 2:  این  سه سال سر سه سوت دوست پیدا میکنم  , دوستهایی که هر کدومشون  نور امیدی  وسط این برهوت میشن با کلی تصویر و تجربه که به ذهنم اضافه میشه.کلی از این خاطرا ت  همسفران اتوبوسی دارم . دوستانی که گاهی دوستان حقیقی من تبدیل میشوند.

پی نوشت ٣ :‌ فکر میکنم استعداد خوبی برای مربی شدن تو مهد کودک رو دارم. 

 

 

/ 26 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راد

"بچه ها زیبایی تو رو با مهربانیت قیاس میکنند. هر چقدر که مهربان تر باشی براشون قشنگ تری." خیلی جمله قشنگیه. اسم کتاب رو شنیده بودم اما چون تخصصی توی ترجمه ندارم نخوندمش تا حالا. این قدر هم دل ما رو با هوای اردی بهشتی شمال نسوزون. ما هم امسال تا حالا هوای خوبی داشتیم بماند که اردی بهشت از پارسال یادآور یکی از بدترین روزهای زندگی ام است. رفتن دوستم در دوم اردی بهشت در جاده که یک روز قبل از هفته جهانی ایمنی راه هاست! نمی خواهم اوقات کسی را تلخ کنم و چون خودم تلخم این روزها کمتر به کسی سر می زنم . این جا هم که سر درد دل را باز کردم نمی دانم چرا. بماند. سری به سیما بزن. وبلاگ زده به این آدرس: http://newfiction.blogfa.com/ شاد باشی مگر غیر از معصومیت کودکانه و دل پاک بچه ها چه چیز بهتری در این دنیا هست که آن را هم از خودمان دریغ کنیم. برخی کلماتی که توی وصف بچه گفته بودی شاهکار بود مثل این: میخواهد دکتری بخواند و پلیس شود! یه بار شاد باشی رو گفتم و دلم نیومد بس کنم این دفه دیگه واقعاً شاد باشی

طراوت باران

اوخی !همه حلقه سشنبه ایها اینجا جمعند. نثر یا دلنوشته قشنگی بود من هم تو راه دانشگاه از این حوادث زیاد برام پیش میومد. باعث شد چند تا داستان متولد بشه .از مرحوم کریم امامی هم که هرچی بگیم کمه. فرهنگ فارسی به انگلیسیش رو که وقت رفتن تمام کرد و همسرش گلی امامی منتشر کرد, حتما" بگیر به درد مترجما خیلی می خوره.

مروارید عرفان

سلام فاطمه عزیزم [گل] دنیای زیبای کودکان ، دنیائی است مملو از خوبی و پاکی . هرگز دروغ و تظاهر در این دنیا رنگی ندارد . منهم تصور میکنم چشمانت باید زیبا و قشنگ باشد چون نوشته هایت همه همراه با لطافت و خوبی است . و انعکاسی از زیبائی دارد . برایت آرزوی سلامتی و شادی دارم .

دمدمی

ایما با بچه ها ربطه جالبی داریم از آنها خوشمان نمی آید اما همیشه وقتمان را با آنها می گذرانیم و اتفاقا لذت می بریم اما همینکه نیستند فکر می کنیم از آنها متنفریم! اما همیشه و همواره بازیچه کوی کودکانیم.

آرمان آریایی

سلام..چقدر خوشحالم کردی دوست خوب..انزلی چی ها خیلی با صفا هستند بر خلاف همسایه شان رشت..استعدادتون رو پرورش بدید! درباره دوست پیدا کردن هم حس خوبیست نگذارید از دست برود این مهارت...به امید فردای روشن برای من، تو و تمام مردم دنیا

دمدمی

حقیقتا این دمدمی را شگفت زده کردید! از سال 85 این ادبیات من است دائم همه می پرسند این "ایما" یعنی چه؟ ایما هم البته قصد بازی با مردم را نداریم اما اگر فرویدی به قضایا بنگرید مرموز بودن هم لذتی دارد! شما به آن راز خیلی نزدیک شدید و درست حدس زدید البته باز هم باید بگوییم "ایما" گذشته از نیتی که ایما بکار می بریم معنای دیگر هم دارد که زیاد مهم نیست! به هر شما یا ادبیاتی هستید یا دستی بر کار دارید که اینطور خوب نزدیک شدید واقعا برای خودمان خیلی جالب بود. --- چیز دیگری که اضافه بر اینها به طور عمومی می توان گفت به تمسخر گرفتن خودبینی و خودپسندی ما ایرانی ها در ادبیات ایما مشاهده می شود از آنجایی که ایما خود یک ایرانی هستیم دیگری خود سوژه خود شده ایم. یا حق

the man

پاسخ داده بودی که : کودک درون سر پناهش خود آدم نیست؟ پاسخ میدم که : یعنی کودک درون رو باید محصور کرد به خود ؟ اون وخت باز میشه براش « مهد » در نظر گرفت در حالیکه در « لحد » هم نمیگنجه ؟!

طراوت باران

نسخه ایرانی کافکا!همیشه درباره هدایت فکر می کنم خیلی زود رفت یعنی خیلی زود جا زد...برای همینه که هنوز کسی اونجور که باید ازش حرف نمی زنه ولی هیچکس نمی تونه توی ذهنش قدرت قلم و اندیشه اش رومنکر بشه. راستی علاوه بر شباهت های نوشتاری به شباهت های ظاهریشون دقت کردی؟

رضا

سلام فاطمه... خوبی... رفیق قدیمیتو یادت میاد؟ :) دلم برا نوشته هات تنگ شده بود... نیومدنم و به حساب نا رفیقی نذار... بدجوری درگیر و ... بودم. هنوز منتظر کامنتاتم تو خونه ی جدیدم... بی تو صفا نداره... قربانت

سیلور

خیلی خیلی جالب و دوست داشتنی بود ! از این تجربه های شیرین خیلی خوشم میاد منم دلم خواست آی سودا رو ببینم :×