روسپیان دلپاک

 

 

لولی وش و مغرور این است حکایت روسپیان دلپاکی که  من با ایشان زندگی میکنم . روسپی ؟ بله  به همان معنی متداول .

 همان را که میگویم که همگان  از ایشان کناره میگیرند و اخم به سگرمه شان میتندد. همان که کناره ی خیابان می ایستد و مردان بسیاری را می آزماید . که تن به نان میدهد .

 میدانی حکایت یک روز دو روز نیست. حکایت ماهها ست که من با ایشان زندگی میکنم.

 روسپیان دلپاک هم خانه ای من از همه در رفتار پاک تر عمل میکنند . با مرام تر از دیگر دانشجویانی هستند که با ایشان هم خانه بودم.

اما خب نابودی دو انسان که هر روز بیشتر در اقتصاد جنسی حل میشوند مخرب و ویران گر است.

روی صورت شان لک و فرو رفتگی افتاده . از بس که روزی 3 ساعت تمام آرایش میکنند و روی قلبشان هیچ اعتمادی به هیچ مردی پیدا نمیشود. شاید به این خاطر بیشتر مردان شهر را به عشوه ای آزموده اند .

میگویی بپذیرم که فحشا هم شغلی از جامعه بوده و حالا هم هست ؟

روزهای اول از عریانی بیش از حد جمسشان رنج میبردم. حالا از عریانی بیش از حد روحشان

میدانی هیچ اعتراضی نسبت به ایشان در کار نیست. فقط غصه میخورم.

 همین و دیگر هیچ !!

شاید این کلام فیثاغورث به کار بیاید : زنان را به زر بسنجید و مردان را به زن

 

معرفی کتاب : گتسبی بزرگ

 نویسنده :  اسکات فیتس  جرالد

مترجم : کریم امامی

انتشارات :نیلوفر

 سال چاپ : ۱۳۸۲در۲۸۸ صفحه

 از برجسته‌ترین آثار ادبیات امریکا در قرن بیستم است که سال‌هاست به عنوان یک اثر کلاسیک، مدام تجدید چاپ و خوانده می‌شود.دومین کتاب از صد کتاب برتر   دنیا

 

 

 

 پی نوشت ۱ :  خواهشمند است انسانی کامنت بفرمایید .

پی نوشت ۲ :‌ باور کنید این نوشته فمنیستی نیست . نظر مطلقی در کار نیست .  حکمی در بین نیست. قضاوتی از کسی  در بین نیست . هیچکس .   حتی مردان  اربابان برده داری نوین انسان مدرن.

 

پی نوشت ۳ :‌از وقتیکه دخترک خودکشی کرده  .باید  هر روز برای ورود به دانشگاه  کارت نشان بدهیم.  دخترک فارغ التحصیل مترجمی  ۷ ترمه بود .   بر بلندای   ساختمان  ۵ طبقه ی عظیم فنی مهندسی رفت و   خودش و جنین چهار ماهه اش  را  متلاشی کرد . موقع امتحانات تیر ماه ترم بهار بود . وقتی فروپاشید   تا سه روز باران بارید .حتی یک  اعلامیه از مرگش در دانشگاه نزدند .  فقط صدای سراسیمه آمبولانس در روزی که باران سیل  تابستان همه جا را برداشته بود به ما میگفت  کسی رفته . خون می بارید از آسمان انگار . خون و بغض .

  پسرک  دانشجوی مترجمی  وردوی  خودمان بود. میشناختیمش به  اوباشی و البته  شاگرد اولی  . مدام در هر کلاس وقتی بحثی از عشق به میان می آمد .مسخره میکرد که مگه عشقی این روزگار وجود داره.   بله باید به ایشان گفت :‌ وقتی هر شب  کسی را می آزمایی  نشان از عشق میخواهی؟

خودکشی هم این روزها  مد شده . رقابت برای ماندن  در یک رابطه .من نمیدانم  کدام احمقی لیاقت زندگی تو رو داره که به خاطرش خودت رو نابود میکنی .

 

 

 

 

/ 45 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

آرزو جا ن من شاید برا دیدن تو بیام اما مسلمه که تا به حال برای ختم قرآن جایی نرفتم. ماه رمضان هم بر مسلمانان مبارک. نمیدانم اسم شخص معیار مناسبی برای روزداری . و مناسک مذهبی شخصی میشه؟ من به این امر اعتقادی ندارم.

هلمر توروالد

الان با خوندن پستت Turn The Page شنيدن داره سلام شما لطف داري به ما

یاسر

یه کف بلند برای « هلمر توروالد »[دست] راستشو بخواي از اول اين پست تو فكر اين كليپ/آهنگ بودم ولي با خود گفتم شايد كسي نديده باشتش .

قبله همایونی

وقتی فاحشه ای پس از تجربه مرگ دلیل فاحشه بودن خودش را فهمید به زمین برگشت و از آن به بعد بیشتر از زندگی اش لذت برد، فهمیدم که نباید مثل موسی راجع به سگ مریض کرموی در حال مرگ هم قضاوت کرد. مثل تو که قضاوت نکردی و از تفاوت عجیب نسل ها رنج می بری

فاطمه

قبله ی همایونی جان . ما همه تو یه سطح هستیم. من کی باشم که کسی رو قضاوت کنم ؟ مگه خون من رنگین تر از اوست.؟؟ مگه انسانیت ما با هم متفاوته؟ ممنون به خاطر فهمت. هلمر توروالد ترانه ر ا گوش داده ام. و تازه فهمیدم چه نوشتی . هم حسی میبینم. [گل] وبلاگ وزین روسپیگری از بهترین وبلاگهای بی بغض و کینه ای هست که تا به حال دیدم. [چشمک] میماند یه عذر خواهی برای ترز که این پست رو ببندم. [لبخند] نظرم برای پرده ی پرنگار

آزاد

بعضی خودکشی ها که همچین روشنفکرانه ترن توجیهشون اینه که ما باید بر زمان غلبه کنیم. قانون طبیعت رو شکست بدیم و زمان مرگمون رو خودمون انتخاب کنیم. اما... افسوس که اونی که در مقابلش شکست می خوریم زمان مرگ نیست. خود مرگه...

آزاد

مسئله همیشه دیگران نیست. بیشتر اوقات وقتی خودکشی می کنیم که احساس می کنیم خودمون لیاقت زندگی رو نداریم و یا اینکه زندگی لیاقت ما رو نداره.

یاسر

بحث كشيده شد به قضاوت و اين يادم اومد ؛ دکتر شریعتی میگه : کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد

علی

سلام جالبه در این طور موارد تنها به زنها به دیده ی تحقیر نگریسته می شه ! البته شاید اونها تقصیر کمتری از مردها داشته باشن چون اونها بیشتر به خاطر نیاز مالی این کار رو می کنن ولی مردها ...

حمید.ج

سلام" همشهری گرامی از آشنایی با شما خورسند شدم، شما هم با ردپای خود در کلیه رقومی بنده در دهکده جهانی مهمان ما شوید.