حیات عاطفی



  
حیا ت عاطفی

حیات عاطفی همین است . انتظار زیادی ندارم همین که در قلب و ذهن کسی کلمه بشوی همین که ماندگار به لحظه ای و به دمی.همین که گوشه ی ذهنش یادت لبخند روی لبش بشود . همین که هدیه ی کلمات اینقدر تکانت بدهد. من ذهن غنایی کودکان ایران زمین را میشناسم.

ذهنی که اگرچه در هیاهوی امروز میخواهد پا برهنه در عصر آهن راه نرود.  ته مایه های شرقی  نگاهش را و هدفش را در لحظه ی تصمیم به وزنه ی عاطفی کج میکند. پا برهنه درقلمرو عاطفه گویی که وزنه  ی کجی است به وجود کج

ممنون ترز از شعر کلماتت و از شعر توجهت . از هدیه ی تکان دهنده ات
 برای من کلمه ها تمام  دنیا هستند . اگر فارسی باشند یعنی تمام وجود م


   
  دستخط ترز مینویسد :‌
 

خسته از کار روزانه با کوله پشتی لبریز از کتاب و مقاله های ویرایش نشده
کنارت راه می روم
امروز زاد روز تولد توست و چقدر زیباتر از همیشه ای
باد شوه انبوه موهای سیاهت را را از روی پیشانی ات کنار میزند
و من به اندوه صورتت خیره مانده ام .در تلاشی جنون آمیز سعی میکنم که بخندی .انگشتان نازکت را به بند کوله ات قفل کرد ای و لبانت را قفل کرده ای و نگاهت را  اگرچه اندوه سنگینت کرده  است .اما مثل پروانه ها سبک  می روی  سبک میدوی
 گویی که در میان غبار می رقصی و چشمان درشت براقت  از میان غبار و مه هنوز میدرخشد و در ذهن من این کلمات می رقصند این کلماتی که برای تو هستند حتی اگر دوستشان نداشته باشی .......

در کشاکش زمین و آسمان ایستاده ای و
 باد وحشی غرب گیسوان شبگونت را می‌آشوبد
و شلاق تقدیر به ستارگان سیاه چشمانت می کوبد
 !غریب ، غریب ترین
ایستاده ای میان آتش و باد
 هرگز اینچنین مباد
 بانوی هم سرشت
 هم سرنوشت
اندوه ققنوسان را چه کسی بر پیشانی ات نوشت؟
...............
 
و من مینویسم :
برای من مادر کلمه ی سنگینی است و مادرانگی را  با غرور از هر کسی نمی پذیرم. مینویسم که اگر مترجمی لاهیجان روزهای اوج  من را میبیند. تشویق ترز است که هر روز با ایمیل به گیو شاد می رسد . از افتخار اوست که میشنوم هر روز میشنوم درد دل های ظریف و آشناش را میدانی وقتی کسی برای من نیست . تو  افق را با نگاهت باز میکنی وقتی تو خسته میشوی من کودکی ام را با شادی با تو قسمت میکنم
 بانوی هم سرشت
 بانوی هم سرنوشت
برای شعر  مادرانگی  لحظه هات سپاس
 



معرفی کتاب :‌داستانهای ۵۵ کلمه ای
نویسنده :‌استیو ماس
ترجمه ی :‌گیتا گرکانی
انتشارات  :‌کاروان در ۲۷۵ صفحه
از این کتاب کوچولو هاست . قطع جیبی داره برای کساییکه پر مشغله هستند خیلی هدیه ی خوبیه :‌ ) 


پی نوشت ۱:‌ بالاخره رفتم نشا کاری .پاچه ی شلوارم رو تا زانو بالا زدم. و تو گلا فرو رفتم . توم یا همون جوانه ی برنج رو  برداشتم و به فاصله های مساوی نشا کردم. بعد جای پاهام رو تو که گل بیجار جا انداخته بود با دست پر کردم. و برگشتم بیرون
حالا اندازه ی یه بشقاب پلو کشاورزم : )

از خانوم بیجار کار پرسیدم روزی چقدر به کارگر مزد میدید
خانومه جواب داد :‌ نه به تو نمیگم اگه بگم درس و دانشگاه رو ول میکنی میای بیجار کار میشی :‌))

البته  به خاطر بالا بودن حقوقش به من نگفت . به خاطر اینکه اینقدر ذوق داشتم نمیتونست منو از مزرعه شون بیرون کنه .میترسید سر یه بیجار دیگه شون خراب بشم. : )

 

 

/ 32 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
-

.

ققنوس

چشم عزیزم آپ کردم[لبخند]

محرم

سلام.چقدر این پینوشت 1 جالبه.می تونی گزارشی از زنهای شالیکار برای من بفرستی تا به اسمت در روزنامه چاپ کنیم؟ دوره ما زمستان بود زمستانی که گاهی آفتابی می شد. اما بهار چند روزی بیشتر بر ما نتابید.

راد

شماله و یه نشاکاری. خوب شد تو از چیز دیگه تعریف نکردی و گرنه اون هم گرون میشد. برنج خوب هر چی باشه می ارزه.

زیتا

سلام.شعر لطیف و زیبا بود.اما این روز ها که برنح گران شده، همان بهتر که به نشا کاری ادامه بدهی[لبخند]

محرم

قشنگ بود.مثل همیشه.مثل باد مثل بهار مثل گیسوانی که در لابلای نسیم بر همه دیدنیها می وزد.

محرم

راستی؟امسال چی شده؟

محرم

فاطمه بانو! قلمت کجاست؟ یادداشتهات کو برام؟دلم تنگت شده.بیا خانومی.

محرم

وقتی آدم قلم زیبایی را می خواند که انگار دلش را به آواز می خواند دوست دارد که بیشتر و بیشتر جریان تازه ای از آن را ببیند و بخواند. هر روزش در اوج باد و در پرواز