ادبیات کارگری . ادبیات زندگی

 

  

 

  مادر جونز

  ترجمه ئ   :  ع ـ پاشایی . محمد رسولی

  انتشارات مازیار

  سال چاپ :۱۳۶۰

 

 

هشدار ادبیات مارکسیستی با این تک جمله ی مارکس شروع میشود

: سرمایه با گند خون و لجن از همه ی منافذ بیرون میزند.

مری جونز یا ماما جونز او واقعا مادر است. شصت سال از عمر پر بارش را برای مبارزه برای حقوق کارگران میپردازد.در ایرلند به دنیا می آید و ۵ ساله است که برای دیدن پدرش به آمریکا می آید. از سال ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۰هر ساله بیست هزار کارگر گرسنه و بیکار سرزمینهای مادری خود را رها می کنند و. راهی ایالات متحده آمریکا میشوند.

نمینویسد چطور بزرگ شده. از دردهای شخصی خودش در کتاب خبری نیست. ناراحتیهای جسمی تا از دست دادن چهار فرزندش و شوهرش و زندان ی شدن های پیاپی تنها در پیچ و خم یک سطر ظاهر میشودند.

مینویسد:چهار تا بچه داشتم پشت سر هم تب زرد گرفتند و مردند.

 نعش کوچک آنها را با دستهای خودم  شستم . لباس تنشان کردم و  توی تابوت گذاشتم.

  شوهرم هم تب زرد گرفت و مرد.میگوید فقرا زانوی غم به بغل می گرفتند و منتظر مرگ باقی میماندند چون وسع مالی شان حتی اجازه ی آوردن یک پزشکیار را هم بر سر بیمارشان نمیداد

 و اینگونه است که مری /خالی از تعلق/ میشود. خودش میگوید نمیخواهم علائق شخصی داشته باشم. میخواهم در سنگر نبرد باقی بمانم.؟

به جایی که محرومترین مردم در انجا زندگی می کنند سرک میکشد و برای تحقیق بیشتر به استخدام کارخانه ی نخ ریسی در میاید. ماهها در انجابعنوان کارگر ساده  کار میکند تا با زندگی کودکان کار از نزدیک آشنا شود. در کنار کودکان رنگ پریده و گیج خواب و گاهی هم دچار نقص عضو می ماند و عجیب اینکه هیچوقت قلمش به لرزه در نمی آید.

هیچوقت احساس خواننده راتحریک نمیکند.  قلقلک نمیدهد . حس ترحم به کارش نمی آید.

؛کودکانی که در تاریکی و گرد و غبار زغال سنگها پدید میشوند این عین جمله ی خودش است. در تمام مدت سرشان پایین باقی میماند و شکمشان تو رفته بود و سر کارگری بالای سرشان ایستاده بود و ترکه ی بزرگی دستش بود تا هر وقت بچه ای سهل انگاری میکرد میکوبید روی دستش . خون دست بچه ها روی زغال سنگها  می پاشید؛

آنچه می بیند به خشمش برای مبارزه نیرو ی حیات می بخشد. اما از خشم تنها امیدی که دارد امید است . امید به محیط بهتری برای کار . امید به دستمزد بالاتر . امید به جلوگیری از بهره کشی اقتصادی کارگران. او به فکر مرهم است تا زجه زدن به سر کارگری و کودکی. میکوشد به تناوب و بارها تا قانونی را از نو اصلاح کند یا از مرگی جلوگیری کند. از این ایالت به ایالتی دیگری میرود تا شورشی را هدایت کند و قانونی  را از نو بنویسد. و جالب اینجاست که وقتی شورشی را به سر انجام میرساند بیشتر از سه روز در آن معدن یا کارخانه باقی نمیماند.

کارخانه داری که حتی حاضر نیست یک پنس به حقوق کارگرانش اضافه کند مجبور میکند تا دستگاهها ی کوچک به اندازه ی قد بچه ها بسازد.  

از کالیفرنیا تا ویرجینیای غربی این پیرزن همه ی معدنها را از پاشنه در میاورد و گاه شب تا صبح را پیاده راه میرود تا در جایی که کسی انتظارش را ندارد با کارگرانش برای هدایت یک شورش آماده کند. ارتش او  زنان سر پرست خانوار  جارو بدست و ماهیتابه به دست هستند.  بارها و بارها با بکارگیر ی از روشهای بدون خشونت سر و ته ماجرایی را بهم میآورد .

 

. مثل راهپیمایی زنها وکودکان که قاضی حکم به بازداشت آنها میدهد. مری به زنها میگوید تمام شب سرود بخونین . هر وقت خسته شدین یا صداتون گرفت نوبتی بخونین شب بخونین روز بخونین یک نفس بخونین. و اصلا ساکت نمونین بگید برای خوابوندن بچه هامون آواز میخونیم. بهد از 5 شبانه روز بیخوابی شهر که ازهر کجا صدای لالایی زنها برای بچه هاشون میامد دستور ازاد کردن همه را دادند.

 

و مری میگوید زنهایی که سرود جمهوری رو می خوندند. و تنها واقعیت تمام اعتصابات کارگری که مری تدارک میبیند. یا رهبری می کند. همین تک کلمه ی اوست. "سرود جمهوری"

 

 

 

خطاب به دکتری  که حکم توقیف او را با توهین آورده میگوید"باشه برام تو جعبه ی قرصات قایمش کن تا بیام بگیرمش الساعه جلسه دارم و باید اونجا باشم."

 

 

 

کتاب او تاریخ بزرگ کارگران است.

 

خطاب به نماینده ی کنگره که از او میخواهد تا بنشیند میگوید :من و شما عادت داریم کارهامون رو سرپا و ایستاده انجام بدیم.

؛یا سر مسلسلی که به رویش گرفته شده را می چسپد و راهش را کج میکند و میگوید :حضرت آقا افراد طبقه ی من به عمق معدنها فرو میروند و فلزی که این ماسماسک ازش ساخته شده بیرون میاورند. پس این ماسماسک برای من است. ؛

ـ  و همه جا همان ماما جونز است . چه در کنگره وقتی دست بچه ی ده ساله ای را که کمرش از حمل کیسه های ۳۷.۵ کیلویی نخ خمیده شده را بالا می برد.

ـ   یا وقتی باید از مادر بیماری و کودکانش مراقبت کند.

ـ   ویا وقتیکه در ۸۱ سالگی در بازداشتگاه با شیشه ی آب جو  مجبور است موش بکشد.

ـ  یا وقتی در ایالتهای شمالی در آلونک محقری سر میکند تا تمام کارگران را متحد کند.

ـ  آلونکهای زمهریر گونه ی حقیری که صبح که بلند میشد یک لایه ی یخ به روی پتوش شکل بسته بود. و گاهی در خلال رنجهاست که از زندگی شخصی اش چیزی میشنویم.

و عاقبت هم در در این الونک هاست که در ۹۱ سالگی بازنشسته میشود.

خواستش این است که در میان همین قشری که عمرش  را برای مبارزه برای حقوق آنها صرف کرده  بمیرد. واینگونه هم میشود.

بنام پدر پسر  روح القدس .

بنام ماما جونز و تمام رنجهاش

قدیس های فعلی اینطور در ذهنها ماندگار میشوند با درد و رنج و زحمت و برای اشکهای شادی که به گونه ی درد کشیده ای هدیه میکنند. به گونه کارگرانی که اشکشان  با گرد  زغال روی گونه شان  میامیزد 

برای تو رحمت خواستن کار بیهوده ای است. تو جاودان شدی.

جمله ای از این کتاب به یادگار دارم:در پاسخ به یکی از نمایندگان کنگره که از او محل اقامتش را می پرسد میگوید من مقیم آمریکا هستم گیرم نمیدانم کجاش . هر کجا که برای رهایی از بهره کشی مبارزه ای درگیر باشد . خانه ی من آنجاست . یعنی گاه در واشنگتن . گاه در پنسیلوانیا .گاه در آریزونا یا تگزاس راستش خانه من پاشنه ی کفشم است . با خودم اینور آنور میکشمش 

ادبیات کارگری ادبیات تاثیر گذار حقیقت است .ادبیاتی که آرایه های ادبی را نمی شناسد اما آرایه انسانی را یاد آور میشود. 

ادبیات کارگری را فراموش نکنید.

 

 

 

 

 

 

/ 22 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محرم

از يادداشتتون ممنونم.و چه دردناکتر.بهشت کوچک سارا حتما در قلب شماست.به مادرش بگوييد من آماده ام تا ياری باشم و نه باری. ضمنا من خانمم نه آقا.آن هم مح رم نه محرم.

منادی

سلام دوست من. بهت سر زدم و کلی از پست هاتو خوندم. البته بسیار از مرگ سارا متأسف شدم. البته خیلی سخته ولی وقتی که فکر کنی که اون پاک و روشن به خونه اصلی اش برگشته شاید کمی آرامش پیدا کنی. بهم سر بزن و دعوتم را بپذیر. منتظرت هستم. همین حالا!...

محرم

سلام.ممنون از نظرتون.روزنامه های زرد هم شايد روزهای نا مبارک داشته باشند چون کمتر کسی در ايران با خبرنگاری احترام واقعی می بينه.اما روز خبرنگار شعاری بيش نيست. من از تولد دوباره سارا کوچولو حقيقتا لرزيدم و البته آدم از تولد يک کودک نبايد غمگين باشد.ولی برای مادرش نمی دونم چی بگم و همينطور شما که دوستش هستيد.هر وقت مناسب بود سلام و پيام من رو به مامانش برسونيد.متشکرم.

محرم

او در جهانی تازه متولد شده.جهانی با مختصاتی تازه هر چند ما اين تولد را نمی بينيم و از نظر ما او ديگر برای هميشه خاموش شده ولی او در حقيقت از ما زنده تر و فهيم تر است.

هيبت(ساهاميرو يا بی ربط)

سلام خوبی؟ راستش خيلی وقت بود بهت سر نزدم البته دليل موجه دارم سرم يخورده شلوغ شده مطلبتو هنوز نخوندم حتما ميخونم نظر ميدم

zita

سلام.من از فيلم خوشم اومد و اسپانيش ها همينطور.واسه همين هم در ايران ممنوع شده،چون فيلم خوبی هست. اسم مری جونز را شنيده بودم،البته اين اسم در آمريکا خيلی مرسوم هست. و از اين گونه آدمها هم کم نيستند. آه يادم رفت.نه نتونستم به گيلان برم،رفتم مازندران.اگه خدا بخواد در سفر بعدی بايد رشت و لاهيجان و سياهکل را ببينم.

مهدی

سلام فاطمه اگر زحمتی نيست بياييد

بهار.ميم

سلام فاطمه جان همينطور كه خودت گفتي ادبيات كارگري از انسانيت سخن ميگه...اين كتابي كه معرفي كردي رو متاسفانه من نخوندم اما ترغيب شدم در فرصتي بخونمش،راستش الان كتاب جالبي به اسم جنس ضعيف از اوريانا فالاچي در دست دارم كه به همه توصيه مي كنم اگه گير آوردن حتما بخونن اگرچه قديميه ولي بسيار جالبه. موفق باشي دوست خوبم

مهدی

سلام فاطمه ی عزيز . از خواهرانگی کلامت ممنون...چه دقیق و درست به مکاشفه ی من نشستی و راهی از راهان مقابل رویم را نور پاشاندی و تعارفم زدی...برادرانه ممنونت هستم

ما

به طناب دار نگاه نکن، طناب هميشه به سقف اتاقت آويزان بوده و هست. حرکت کن . در پر از سروصدای اطاقت را باز کن پا به خيابان شلوغ بگذار. به ماشينهايی که در ترافيک سنگين شهر گيرکرده اند نگاه کن. پاتوق ادبي با داستاني از محمد محسنی بروز شد