دلتنگی

 

 

وقتی دلت برای مادرت تنگ میشود چه میکنی؟

 

از این سوی شهر به آنسو میروی تا ببینی اش ؟

از یک شهر به شهر دیگر میروی تا ببوسیش ؟

از یک کشور به کشور دیگر میروی تا ببوئیش؟

شب به خانه بر میگردی تا  بوی غذای گرمش بوران زمستان  را از یادت ببرد؟

من مدتهاست  دلم برای مادرم تنگ میشود

اما هیچ جوابی نیست

 

 

 

 

لاز م نیست کلمه ها را کاد و پیچ  کنی  رنگ قشنگ بهش بزنی تا دلگرمم کنی

اوه خواهش میکنم فلسفه ی منطق و ایمان  نپیچ

 

 

 

دنیایی که وجود پر برکت مادر  رو داره . غنیمته  بزرگیه. اگه نباشه و اگه نبینیش  و اگه دیگه هیچ وقت نتونی ببینیش مسلمه که  چیزی از روحت . از وجودت و از خاطرت کم میشه . گاهی از دیدن صحنه های مادر فرزندی . از دیدن روح بچه ها که چطور  تو وجود مادرشون بغل میشه . حمایت میشه  قلبم سخت فشرده میشه. دنیا  بی مادر انگار حقیقت  نا کاملیه. با اینکه 11 سال از اون سال کذایی  رفتنش گذشته . اما   تازه این روزها  فقط یه آرزو دارم . چی میشد میتونستم  دوباره فقط صورتش  رو ببینم؟

حتی اگر هزار سال بگذرد من

 به دنبال تو میگردم

از شهری

 به شهر دیگر

ولادیمیر مایاکوفسکی

 

معرفی کتاب :  مادر

نویسنده :  برتولت  برشت

ترجمه : منیژه  کامیاب  . حسن بایرامی

انتشارات  امیر کبیر

سال نشر : 1351 در 116 صفحه

 

نمایشنامه ی   قشنگیه . تک جمله های  تاثیر گذار زیادی داره . فقط حیف که علی رغم میل برشت گاهی این  جمله ها شعاری میشه . نمیدونم شاید از  یکی  از  ابزار های تئاتر  یعنی بزرگ نمایی داره استفاده میکنه .

 

 

 

 پی نوشت ١: خداوندگار پدر مادر  کتابخونه کمونیستی خواهر خانومی رو بیامرزه  که هنوز کتابهای دهه ی 40 50   اوایل 60 من تمام نشده : )

 

 

پی نوشت ١: انجمن علمی زبان  به همت  بچه های مترجمی  ورودی 85 . ورودی خودم .  تشکیل شد. مرسی  به همت شما.شاید یه گروه ادبی راه بندازیم. ببینم توان ادبی  بچه ها در چه حدیه

 

 

 

 

 

 

/ 17 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سینا رهسپار

بعد از خوندن پستت، به مادرم زنگ زدم... روح مادر تو هم شاد باشه رحمت خدا مثل هوا احاطه‌اش کرده باشه یه بستر ناز یه پتوی نرم فارغ از بوران‌های این‌جهانی

مریم

گردنم منتظر حلقه دستان تو بود -بر سر چشمه خواب- لیک دیدم به دوچشم نگران دستهای تو گذشت همچو آبی که روان بود به سوی دگران ....

مروارید عرفان

سلامی دگر بار [گل] کم پیدائی فاطمه جان [چشمک] امید که سلامت و شاد باشی .

هیوا

سلام راست می گی حس دیونه کننده ایه من گاهی برای بوس کردن دیدن و حرف زدن با مامانم می ترکه ولی نمی تونم بوسش کنم لعنت به من که یه عمر این عشق رو تو دلم زندونی کردم لعنت

مریم

و عشق با سوت هیچ پاسبانی نمی ایستد ...

از کجا باید شروع کرد قصه عشق رو دوباره تا همه بغضای عالم سر عاشقی نباره؟؟

مریم

من بودم ![چشمک]