ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

رگهای زخمی محافظ. محافظان کوچک بی ادعا

 

 

 

 

 

 

 

 

ساختمان بیمارستان از نوع  قدیمی است که 30 سال پیش  ساخته شده . پنجره های نورگیر عمودی  که تمام طول طبقه را میگیرند . تازه خورشید زده . آفتاب روی برگهای سبز  باغ پشت بیمارستان  میزند. گنجشکها اینطرف آنطرف میدوند. و خاک خاک تشنه روی عمود تابش آفتاب سیراب نور میشود .

 

فکر میکنم اگر این تخیل شکوفنده را نداشتم. اگر از  به هر شاخه ی لخت  برگ نمیدادم. اگر با تابش نور آفتاب سیراب نمیشدم. شاید مدتها پیش می بایست مرده باشم.

 ومن وکودکان بیماران خاص   به تن هر سرنگ لباس میپوشاندیم و میشد عروسکمان .

یا  سرنگ  را هواپیما میکردیم بر فراز آسمان

از هر دریچه ی کوچکی برای حیات  پنجره ای باز میکردیم تا  پنجره را باز کنیم  و نفس بکشیم.

حالا به شجاعت و تخیل روزهای کودکیم غبطه میخورم.

از تابش آن روزهاست که حالا لبخندم  میشکند.

 

 

اینجا  توی راهرو پلکان باید بایستم تا 4  . 10 سی سی خونم ر ا بگیرند.

 پرستار میگوید:‌ 

 بد رگی ؟

بله خیلی . سوزن   اسکالپوین نوزادان  برای رگهای من  استفاده میکنند.

کوچک که بودم خیلی کوچک . شاید نوزاد  . سه جای پام ر ا  شکافتند تا رگ  پیدا کنند زخم های وریدی  از نوزادی به روی روی پاها و دستم خوردند .  حالا جای بخیه هاش یادگاری دارم.رگهای زخمی ام   را  بیشتر دوست دارم. یک جور تعلق خاص دیوانه  وار که میفهمم که محافظ خونم است حس میکنم.

 

 

 

 

 

 

معرفی داستان کوتاه :  MISERY

نویسنده : ANTON CHEKHOV

 

 

 بعد از مدتها با  یک داستان کوتاه گریه کردم. چخوف چخوف نازنین

داستان پیرمردیه که تنها پسرش  رو از دست میده . و به هر که میرسه و براش تعریف میکنه هیچ اعتنایی بهش نمیکنند . آخر سر  داستان  رو برای خرش  تعریف میکنه .وحیوان  فقط گوش میده .

یاد چوبک افتادم با خواندن این داستان.

به هر حال شفقت  نسبت به حیوانات   در ادبیات ایران با داستانهای کوتاه  چوبک و هدایت زنده نگه داشته میشه. برای تمام لحظه هایی که به ادبیات   معاصر ایران هدیه دادید  ممنون .

نمیدانم چرا  ولی این یکی از نمادهایی است  که  باهاش ادم بودن طرف رو میسنجم .

 

 

Are you munching?" Iona asks his mare, seeing her shining eyes. "There, munch away, munch away. . . . Since we have not earned enough for oats, we will eat hay. . . . Yes, . . . I have grown too old to drive. . . . My son ought to be driving, not I. . . . He was a real cabman. . . . He ought to have lived. . . ."

Iona is silent for a while, and then he goes on:

"That's how it is, old girl. . . . Kuzma Ionitch is gone. . . . He said good-by to me. . . . He went and died for no reason. . . . Now, suppose you had a little colt, and you were own mother to that little colt. . . . And all at once that same little colt went and died. . . . You'd be sorry, wouldn't you? . . ."

The little mare munches, listens, and breathes on her master's hands. Iona is carried away and tells her all about it.

 

پی نوشت 1 :  هنوز شکر گزاری  در وجودم رضایت عمیقی میده. انگار  با شکر گزاری  آرامش  دارم.

پی نوشت 2 : گیلان  یک هفته تمام آفتاب داشت.  تبریک . نمیدونید مزه ی یک  هفته تمام آفتاب و شبهای  مه آلود  چه  لذتی بعد از  2 ماه بارندگی داره.

 

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم