ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

سبز خاکستری قرمز

 

 

 

بین اینهمه هیاهو زیر تابش خورشید سرد پاییزی .

در شهر زادگاهم . بین ستون ها ی خاکستری دود و مه که غلیظ میشود بین این هوای سرد و خشک  پاییزی . تکه  های بریده ی  تاریخ  را کنار هم میگذارم.  تا به یاد بیاورم  این  دو سال دوری  از تهران چه گذشته ؟ یعنی خب چند دور برگردان  به بزرگراه محل سکونتم   اضافه شده ؟ یا کدام عابر پیاده   دوباره از نو  رنگ شده؟  بوته های  یاس پدر  چقدر  قد کشیدند؟ و این 11 برج  ثابت چقدر  از حجم هوا را گرفتند ؟

 یا توی تارهای موی پدر چند تار  سفید خاکستری اضافه شده ؟ و بوی مهربانی اش چقدر کودکانه تر شده . من فکر میکنم هرگز نبوده  رنگ سادگی تو  به رنگ روی کسی پدر  . فکر میکنم حتی سادگی هم مثل اصالت به قصه ها  پیوسته .

 

وقتی هر هفته 5 لوله ی آزمایش از شاهرگ اصلی  بازوم خون میکشند.وقتی پرستار بی دستکش خون میکشد نمیدانم  چه چیز به ملاحظه گیش بگویم؟ یا وقتی در جعبه ی آبنبا ت  را باز میکنم و 5 تا کپسول  ریباورین  روزانه        با کلک های کودکانه به خودم میخورانم . وقتی 15 ساعت هر هفته چشمم فقط به خطوط سفید سیاه جاده چشم میدوزد . فکر میکنم آدم دیگری میشوم.

 

 

پی نوشت 1: جای خوشبختی داره  که گروه زبان . بعد از اون گندی که  تو تمام دانشگاه زد . یه کنفرانس  زبان اصلی برگزار کرد . بچه های سال سوم و چهارم مسوول برگزاری شدند .

پی نوشت 2: جای خوشبختی داره مدیر گروه  ادبیات انگلیسی دانشگاه سراسری گیلان . لکچر منو دوست داشت. و با افتخار دست زد .  پیر مرد سخت گیر  رو راضی کردم . در هر حال نکته ای از داستان باقی نمونده بود که بگم.

 

 

 

 

برای ستاره ی آبی ممنون فافالوجان . برای دسته گل ها ممنون مریمی .

 

 

معرفی داستان  کوتاه : همچنان

GOOD MAN BROWN

 

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم