ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

تارهای صدات از چه رو اینقدر زخم خوردند؟

 

 

 

 

 

تارهای صدات از چه رو اینقدر  زخم خورد؟

 

 

 

 

 

 

برف پاکن ماشین این سو به آن سو   روی نقطه های ریز باران   خط میکشد .

شب شده و شب بارانی سرد  است. سوار  تاکسی های  خطی میشوم.   حالا از بین  قطره های ریز روی شیشه ی ماشین که  فقط نو ر    جاده است که  نفوذ میکند.

شیشه ی  جلو  ماشین شبیه  شیشه های مشجر شده .

خودم را در کاپشن سفیدم میپیچم.

تمام این یک ساعت راه را برف پاکن بی وقفه کار میکند. وقتی صفحه ی شیشه بخار میگیرد راننده با یک دستش  به فرمان میچسبد و  با دست دیگرش  با  دستمال  شیشه ی بخار گرفته را  پاک  میکند.

آب  بین دست اندازهای  جا ده  پرش میکند و  من نمیدانم چجور راننده راه را تشخیص میدهد؟

باران سیل هنگامه کرده. آنقدر که برف پاکن ها مهارش نمیتوانند بکنند.

از چراغهای  ماشینها ی  جلویی نور  قرمز دیده میشود. و بعضی  ماشینها چراغ چشمک زن  به هشدار روشن کردند

 

می آیی  کلید  اتاق قلبم رو  روشن میکنی.

سبز با نگاه سبزت صاف مینشینی  صدای آرام شوخت  را  با من در میا ن میگذاری.

گاهی که میان ترافیک گیر کردم.

یا روزهایی که نور  تاریک  چراغ   خیابانها به  شب رسیده و من  تازه  دارم   در جاده  به سمت لاهیجان بر میگردم  توی حافظه ام سراغ  تو را میگیرم. 

و بعد نومیدانه با خودم فکر میکنم   چه میشود کرد برای تو که تکراری نباشد؟

که باور کنی   دقیقه هاست روزهاست  که بیشتر از مادرم به تو فکر کرده ام.

یعنی خب فکر که نبوده . یاد بوده

یاد   ها روی هم خاطره میشوند.

بعد اگر  خاطره ها روی هم  پیوند بخورند میشود یک تاریخ.

و من  تاریخی را با تو گذرانده ام.

تاریخی بس بزرگ  . برای قلب  بزرگم.  که در میان قلب تو کوچک است.

سوزش چشمهای اشکی ات . در چشمهام اشک میشود.

و انگار که صدا ی تارهای صوتی گرفته ات . باعث درد حنجره ام میشود.

برای وجودت که برام هم قدر مادر نداشته ام  عزیز است.

 

یعنی تو فکر میکنی حقیقت محبت  انسانی دروغ است؟

نه بانو   حقیقت بین  دوست داشتن زنان  دروغ نیست.

مگر چه از این دوست داشتن ها  به ما میرسد؟

تو دنیایی که همینقدر  در مسیر راه حرکت کردن مثل جاده ی بارانی   سخت و غیر قابل تشخیصه چه سووال سختی میپرسی .

به من بگو تارهای صدات  از چه رو اینقدر زخم خوردند ؟به من بگو که این زخم حنجره را از کجا آوردی  ؟

 

 

 

 

 

معرفی کتاب:‌قلب مترسک

نویسنده :‌ یالواچ اورال 

مترجم :‌محمد رضا مهر افزا 

تصویر گر :‌سباستین باریرو

انتشارات:‌کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان 

چاپ:‌١٣٨۶

 

 

نویسنده : ارماییل : ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم