ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

روبان نرم خون . کاجهای انتظار

 

 

 

 

روبان نرم خون. کاجهای انتظار   

                       

 

 

 

یادم به رویاهایی کودکی افتاده . یادم به قطره قطره های پیوسته ی خون که  

ذره ذره گرمم میکردند و از زندگی لبریزم میکردند افتاده. یادم به بمباران 1360

و دویدن مادرم در راهروهای بیمارستان امام خمینی افتاده.

نمیدانم روبان روی سرم سرم قرمز بود یا نه.

اما روبان گرم دستهای مادرم قرمز بود مثل عشق .

 و چه حسرتی وقتی چشمم را می بندم گلویم را فشار میدهد.

 یاس سپید رویاهای بی در وپیکر من کجایی؟یاس من  عزیز من مادر من کجایی ؟

 

یادم میاید کناره پنجره ی بخش خون . درمانگاه هموفیلی بیمارستان امام میماندم

تا یک دو سه ساعت تزریق خون یا پلاکت تمام شود. رویای موهای خاکی  دختر بچه ی کوچک

 با روبان قرمز میان کوچه های تابستان امشب دست به دست قلمم داده.

 نوستالژی کاجهای نم خورده با باران ناگهان پاییزی . یا تماشای برف در

 حال ریزش به سطح بزرگ زمین بیمارستان هنگام تزریق. همیشه معتاد نور بودم.

از بچگی تا به حال . همیشه رو به نور احساس آرامش میکردم ومیکنم.

 رو به نور زنده ی خورشید. شاید برای همین بود که پرده های ما همیشه سفید بود .

یا تخت نزدیک به پنجره برای تزریق جای من بود.این بود که یا میماندم به تماشای

بیرون از پنجره یا میان شمارش چکه چکه های خون که  آرام آرام به رگهایم میریخت

 خوابم میبرد. خوابم گاهی از اهدا کننده های خون ی بود که تزریق میکردم.

 یا رویای دویدن دختر بچه ی شیطان با موهای خاکی و لخت . رویای زنده ی کودکی.

 

می خواهم باز هم میان خاطره های کودکی بدوم .

و صدایی بشنوم. خوشتر از آهنگ عشق.

صدای کسی که مرا صدا میزند: دخترم کجایی؟

 

 

 

 

معرفی کتاب : یک گل سرخ برای امیلی

نویسنده : ویلیام فاکنر

ترجمه : نجف دریابندری

سالچاپ : 1363

انتشارات: نیلوفر در243 صفحه

 

 

مجموعه ای از داستانهای کوتاه فاکنر. ایکاش تمام آثار فاکنر با ترجمه ی دریابندری به بازار می آمد. بقیه مترجم ها  اختصار و ایجاز  سبک فاکنر رو  وقت ترجمه نابود میکنند.

 

 

 

 

 این روزها هیچ چیز را باور نمیکنم. وقتی کسانی  میگویند  :  ما  جای مادرت. من فقط میتوانم  بخندم. اما حس میکنم : خیال میکند دختر بچه ی کوچکی هستم که برای گرفتن  محبت نق نق کنم و  یا نق نق اش گوش فلک را پر کند. فکر میکنم سختی و زبری  دستم  جای بخیه ی تجربه های زمختی که است که کمتر کسی به پای تجربه اش رسیده. فکر میکنم وقتی بچه های شما  توی بستر ناز و نوازش تاب میخوردند .ما پوستمان بخیه ی   سختی خورده بوده.

 

 

 

 چرا ایرانیها همیشه دوست دارند. نزدیک ترین موقعیت  با آدمهایی که باهاشون در تماسند باشند؟

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم