ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

باران. زیر آوار باران .

نه هیچ فصل سبزی نیست که  تو  اشتیاقش داشته باشی.

همیشه سبزی  و از باران نوشتن تداعی  سفر به گیلان نمیشود.

ما همه انسان هستیم دراولویت  اول. و  اگر  روحمون  داغ دیده باشه.

مسلما فضای ابری و بارانی و هزار  کاکلی سبز   هم درمانش نخواهد بود.

ببخشید ولی خسته شدم از دست این کامنتهای خوشبحالت .

خوشبحالتون . و از این دست .

 

امیدوارم کسی  مثل ما مردم گیلان اینقدر خوشبخت!!!  نباشه/ اینقدر بی درد و اینقدر بی خیال بره زیر بارون و هی بزنه زیر آواز !!!

مثل پست شهر های دور :  بله ما کودکان  گیلانی وقتی پدرامون برادرهامون و بستگانمون   اعدام میشدند هم باران میبارید .وقتی مادرم میمرد هم لابد باران میبارید  مثل پست شمعها  .وقتی  شهر مون زیر حکومت  خفقان رو تجربه میکرد هم   باران میبارید . وقتی گیلان  هر روز ویران تر میشد وهی بودجه ی کمتری نسبت به سال قبل میگرفت هم   باز هم باران میبارید

 

وقتی بیشتر مدارس گیلان فرسوده است. مثل پست تپه ها همچون فیلهای سفید  و با جاده که محل گذر کامیون و  سواری هیچ  فاصله ندارد . احتمالا باران میبارید .

وقتی شهر فرهنگی مثل لاهیجان . 2  سینما  ش بسته شدند هم   باران میبارید .

.

 و مثل پست روسپیان دلپاک  وقتی رویا  بالای بام 4 دانشگده ی عظیم فنی مهندسی هم خودکشی میکرد و جسدش متلاشی  شد . تا 3 روز باران میبارید . وقتی شاگرد اول مترجمی ورودی ما آن پسرک  اوباش  برای گند بالا آوردن از دانشگاه اخراج میشد هم  باران میبارید .

وقتی صدای دلهره  تمام سالنهای دانشگاه موقع امتحانات تیر ماه ۸۷  پر میکرد . باز هم باران میبارید . ما دو هم  دانشگاهی از دست داده بودیم. مثل پست سوت پرواز پرستو

 

 

من نمیدانم چرا اینقدر  زیر این باران  جنایت اتفاق می افتد .  من و مردم شهر من  ناشکریم.

که البته باران میبارد و لطیف است؟نه؟

 

بله میفهمم شما زائر  گیلان   بودید و خاطره ی سفر یک هفته ای  دلچسب بوده .

اما مردم گیلان   مسلما در جایی زندگی میکنند و جایی که زندگی برقرار باشد . مسلما هم غم هست . و هم شادی .

 

بی خیال دوستان  عزیز ارماییل . بی خیال .

 

 

 

 

 

این روزها شبیه خوابگردی شد م که حتی در  رویاهاش  آفتاب رنگ پریده  میتابد .

باشد که برای شما نباشد . برای شما نماند .

و البته که بهانه باران است . .  مابقی   یک انسان  یا هزار انسان. یا هزاران انسان

آفتاب کجاست؟ گرما  ی انسانی  کجاست/

من آفتاب کم آوردم.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

معرفی داستان کوتاه :  همچنان بوسه

 

 

 را میخوانم به نوشته ی  چخوف

 

 

 

 

مگر بوسه  خواندنی است؟ شاید .

 

 

 

 

 

امیدوارم رنجشی از من به دل نگرید !!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم