ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

شهر روزها ی دور .

 

 

 

 

چه طعم خوبی دارد بعد از یک تابستان  شرجی وحشتناک  دوباره غروبها  یه ژاکت بپوشی زیپ  ژاکتت  رو  تا به بالا بکشی و بگی .........داره پاییز میرسه. به درختهای روی کوه  نگاه کن. دارند   نارنجی قرمز  میشند. /همسایه ی کوه شدم. باور کن. اگر از بالای شیطان کوه نگاه  کنی میبینی که  میتوانم برات دست  تکان   بدهم. حالا با کوه یک خیابان فاصله داریم.

 

.......

سالها سال پیش سالهای آخر  دهه ی 60  دبستانی بودم که لاهیجان را با همین شیطان کوه   و  مردهای  بزرگ ریشو میشناختم. ////سپاه  ناحیه مقاومت لاهیجان بیشک  سر تا پا مسلح بود

هر وقت می آمدیم خانه ی   ...   او از جو  فاشیستی   شهر  حرف میزد.از خانواده های   کمونیست ها و  مجاهدین  که  حالا  یا به  خارج رفتند یا اعدام شدند . از روزهای اول که شهر  دوپاره شده بود حرف میزد ////ساز میزد /. اما سازش آن روزها  تا سالها ممنوع شده بود . حالا در وزارت فرهنگ  و  ارشاد  کار میکرد از صبح میرفت به ارشاد و تا بعد از ظهر  همکاری  ساز زنده برای آواهای سرزمین مادری گیلان میکرد.

.........

تابستان 77 گذشته . تازه کتاب خاطرات  بزرگ علوی بدستم رسیده .

پیر مرد آرام  از لابلای زندگیش با لحن کسالت باری کتا ب  و  بزرگان ی را معرفی میکند .  یادداشت برداری  میکنم. تا روزی بگردم دنبال کتابهاشان..  ... علوی را با کتابهاش تمام میکنم. 53 نفر . دکتر تقی ارانی  را و  تاریخ کمونیست .میدانم  از رمانهای علوی چیزی از آب در نمی آید اما  این تاریخ شکسته بسته

میشود رد یابی  تحولها  ی گوناگون را  کرد.

و شهر  مامن  کمونیست.  سیاهکل .همسایه ی لاهیجان. زیر کوههای سر به فلک  کشیده با طبیعتی کاملا وحشی  

 

توی قلبم  فکر میکنم  به بزرگ علوی مدیونم.

با  کمونیستها   آدمها  را با دینشان  یا   اعتقاداتشان متر نمیکنم.

برای باور انسان  به کمونیسم مدیونم.

برای قضاوت  نکردن     / برای  این آزادی  به کمونیسم   مدیونم.   

 

..............

زمستان۸۶است

در داروخانه ایستاده ام موقع امتحانات  ترم بهمن  است بعد از  3 روز توی دلم جیغ کشیدن خودم را  راضی  میکنم که خب دیوانه برو دکتر .

 دکتر داروساز با خانمی  خوش  پوش و مرتب و میانسال  صحبت میکند. زن خوش خلق است  و با وجود سنش  سر زنده و مهربان تمام کلماتش با جون   به گویش لاهیجی ختم میشود احترام خاصی براش قائلند . همه  . هر که به داروخانه میرسد او را میشناسد .

به آقای دکتر میگویم  :  چه خانوم  محترمی . 

میگوید  دو  تا دو قلوش را  تیر باران . کردند .  وقتی تیر باران میشدند  19  سال داشتند.

و من  چشمهام  از وحشت  و  درد  گرد میشود.

میگوید یکی از این دو قلو ها  زنش بادار بوده و... کودک  پدرش بر چوبه ی  دار  رفته /مادر بزرگ   نوه را بزرگ میکند. سنش را که  میگوید   با موهای سیخ سیخ شده میفهمم که   هم سن خودم است . /پزشک   است .  

 از این حکایت ها و دیدارها ی بین شهری کوتاه زیاد شنیده ام.  خانواده های  تاراج شده

 

............

 امروز   با یکی از خانواده های قدیمی  لاهیجان زندگی میکنم . بین همان خاطرات و تاریخ دور که   حالا فقط توی کتابها هستند /بین انسان هایی که دوست میداشته ام.

حالا با یک بانوی    میانسال   که آن روزها   را  از نزدیک دیده .  با چشمهای  باز دیده  و مبارزه کرده  زندگی میکنم. /// .در این خانه خدمتکار  هم مثل خانم  خانه  احترام میبیند. ..........

 

چه خوب که میتوانم  شبهای  پاییز را  هر از گاهی بین  کسانیکه   در کتابها   دوستشان میداشته ام  از نزدیک  رو برو   شوم.

 

 

........

چقدر زندگی انسانها متفاوته . چقدر مسیر  زندگی عجیبه. /انگار یک خط  بست کنی از 8 سالگی ام . تا   ١٠ ٢٠ سال بعد . انگار داستان ببینی./به هر چی    تو  ذهنت    اعتقاد  داشته  باشی می رسی . /از خودم میپرسم این روزها  به چه فکر میکنی؟ بیست سال آینده ات  از حالا  کمی با  آرزوهات  تناسب  دارد.

 هوا  سر د  شده . ژاکت میخواهد این  شبهای  نو رس پاییزی لاهیجان

 

این پست  تقدیم میشود به بانوی باغستان  سیب

  و    برای تمام بچه های دهه ی  40 اوایل 50  کمی با خسوسی  59  

 

امضا یک بچه  ی   8 ساله

 

 

 پی نوشت 1 :  باور کن اگه ماله نسل خودت نباشی  غریبی . نسل بچه های زحمتکش کجا  رفتند؟/نسل بی ادعا  ی زحمتکش کجا  رفتند .

من  بیشتر این روزها خودشیفته  و پر مدعا  میبینم. // میدانم برچسب جا سیگاریت  عکس چه گوآرا ست. میدانم روی فندکت برچسب ستاره ی سرخ دارد . میدانم شلوار کبریتی راه راه خاکی می پوشی و کلاه کج چریکی  میگذاری/// میدانم اما باور کن مبارزه تظاهر ندارد .  جایی که متعلق به نیست  لزوما  تابلوی ایست نمیخواهد .

مبارزها  آدمهای متظاهری نبودند ./میدانی فاجعه برچسب جا سیگاریت نیست. یا حتی همان پوستر  چه گوآرا . فاجعه اینجاست  که روشنفکری هم   مثل مد  روز   تغییر   میکند.

فاجعه اینجاست که چیزی از تاریخ ندانی و ادعاش  را بکنی.

پوسته  را که بشکافی  چیزی  در میان نمیبینی .

 

 

 

پی نوشت ٢:‌ چقدر دوست دارم  روی اون خطوط  غمگین  نگاهت  یه تبسم باز بدرخشه. چقدر دوست دارم  باز که بخندی لذت ببری . چقدر دوست دارم خورشید  دوباره تابنده / بهار بشی . بانوی باغستان سیب ...  به غمت  غمگینم.

 

 

پی نوشت ۳ :‌ این روزهای  لاهیجان گلناز را  کم دارد. بین اینهمه دوست و آشنا  گلناز هنوز بین دخترانی که میشناختم بوی انسان میداد  .. نه حسود بود . نه طمع میکرد. نه آزارش به کسی میرسید . فقط با سادگی   شیرینی  دوستی میکرد. ندیدم از کسی شاکی بشه.  ندیدم .. حالا درسش تمام شده و برگشته  شهر شیرین سخنان  شیراز . بختیاری  ساده دل  برای روزهای که نیستی آمین !!!

 

یک تابستان  بی وقفه گذشته . یک تابستان که خستگیش برام باقی ماند.

 

 

 

معرفی داستان کوتاه :‌  گیله مرد

 

نویسنده :بزرگ علوی

 

انتشارات نگاه

 

سال چاپ :۱۳۷۷

 

 

اگه نویسندگی بزرگ علوی   بتونه با  داستانی ماندگار بشه. بیشک همین داستان کوتاه و چند  داستان کوتاه دیگه است.

 

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم