ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

تپه ها همچون فیلهای سفید

 

 

شرجی گرم یکی از بعد از ظهر  های  گیلان است . کوههای سبز لنگرود را که رد کردیم به شلمان یکی از شهرهای لنگرود می رسیم.

بنای مدرسه از آن  دست بناهای متروک و قدیمی است که هدف  بازی قلاب سنگ پسرکان کوچک میشود . روی تابلوی نیمه شکسته و رنگ پریده نوشته شده :  آموزش پرورش شلمان .

روی   همه چیز غبار خاک نشسته و نمادهایی که مرا به سالهای دور جنگ میبرد . دور تا دور حیاط پشتی مدرسه با کلاس درس احاطه شده و حیاط خط کشی شده برای صف های کودکان گیلانی . میان حیاط هم طبق معمول تور والیبال وصل است و دو انتهای حیاط حلقه ی بسکتبال . یک کلاس برای جلسه  ادبی آماده شده که وضعیتی کمی بهتر از کلاسهای دیگر  دارد.

حیاط جلویی هم مثل حصار مدرسه را از جاده جدا میکند.

 کلاسها سقف چوبی دارند و بزرگ و دلباز هستند و یک پنکه آویزان که تلو تلو میخورد و مستهلک شده و  روی تخته سیاه که وا رونه گذاشته شده روی یک صندلی نوشته شده :‌ ٢ مرداد  آغازی بی پایان .

سردبیر جلسه . دبیر سالخورده و آرام بازنشسته ی ادبیات است. آرام صحبت میکند . کارهاش را با نظم خاصی انجام میدهد و انگار که مهربانی میان دیده اش و بیانش مثل روزنی از روح سخت کشیده ای کاملا هویداست.

اول که می رسیم باور نمیکنم اینجا قرار است بحث ادبی مهمی در بگیرد. برای تنوع روحیه آمده ام . ساعتی میگذرد و با بحث باور میکنم پیش فرض های اولیه یک گروه  را دارند.

باور نمیکنم کسی در این شهرستان دورافتاده  کسی چیزی از فرمالیست  بداند. اما خب سه جوان میدانند.پیدا کردن چند تا جوان بین این نسل آشفته ی ۶٠ که کتاب خوان باشند و اهل فکر غنیمت است.

میدانی خب اگر که بخواهی از هر کجا که شده دوستانی مثل خودت را پیدا میکنی. 

یک پرچم هنوز آویزان است . یک پرچم رنگ پریده و آفتاب خورده از ایران . پرچم  را که باد  برفراز میکند نسیمش  از دل من هم میگذرد .

 

سر فراز باد کناره ی خزر . سرفراز باد گیلان.

 

 

 

معرفی داستان   کوتاه :  تپه ها  همچون فیلهای سفید

نویسنده : ارنست همینگوی

کتاب :literature /structure .sound .sense

 

 

اولین بار این داستان را در  رو خوانی هوشنگ گلشیری شنیدم. گویا که خودش ترجمه کرده بود. این ترم کوتاه تابستان فرصتی مهیا شد که زبان اصلی اش را نقد کنیم. و هر دو باری که داستان را خواندم انگار که تازه نوشته شده باشد برام جذاب و دردناک بود .

این داستان کوتاه رو بخونید . از هر جایی که شده گیر بیارید . جنس جلب آقایون  را در  رابطه  خیلی خوب  هشدار میده بی اینکه اتفاق خاصی تو داستان بیافته .

بارها و بارها تجربه کردم که به کسی که مدام بهتون میگه بهم اعتماد کن . من دوست تو هستم  اعتماد نکنید .

 

 

نویسنده : ارماییل : ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم