ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

یک روز یک زن . ساده تر از همیشه!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 یک روز یک زن . ساده تر از همیشه!

 

 

 

 

 

 

 

 

ساده تر  از همیشه مینویسم بلکه خودم بفهمم چه در مغزم میگذرد.

 

ـــ ظرف کیک را میبرم ته کوچه بسپارم دست عمه کپله . برای قلبش که دریچه اش گرفته. برای کمرش که تا به صبح درد میکشد . برای زانوهاش که هی بدوبدو کرد تا حالا رفتن از این سوی خانه به آنسوی خانه براش سخت شده. برادرزاده ی محبوبش هستم. از همه شان کوچکترم اما عمه کپله تا به من میرسد شروع میکند از چشمهاش صحبت کردن. از قلبش . از ته ته قلبش . عمه کپله متغلق به دوران خوب من است. سفیدی بلور چهره اش مثل برف آشناست.

 

ـــ کتاب آشغالدونی را جلوی روم باز میکنم. کتاب مثبت بینی/ سفید/ است. کارولینا از حومه ی فقیر نشین با سه بچه قد و نیم قد که اهر کدام  به جای مانده از یک مرد است . از کاغذ جمع کنی خرج خودش و سه بچه یمتفاوت و دوست داشتنی اش را در می آورد. اینقدر استقامت قشنگی دارد که چشمم پر از آب میشود .به خودم به در و به دیوار بد  و بیراه میگویم.

لالایی هات کجا رفتند ؟ میخوام برای خودت لالایی بخونی!!

 

ـــ  مدام کودکی میکنم. کودکانه حرف میزنم.عمل میکنم. پدر را لیلا را. عمه کپله را دنیا را میخندانم. و چشمهای لیلا هی مدام بزرگتر میشود. درشت تر   سیاه تر . براق تر

 

ـــ توی ذهنم مدام این جمله وول میخورد: یک جور نه! یک جور نه! یک جور نه!

 و برای وفاداری به این جمله همه ی کارها را با خلاقیت همراه میکنم. اینجوری وارد بازی ای میشوم که ذهنم کمی شاد میشود . و تسکین می بیند.

 

ـــ فلش کارت ۵۰۴ را جلو روم باز میکنم. و از روی لغت هاش میخوانم مینویسم. میخوانم مینویسم. بلکه مثل سال ۸۴ یادگیری  ذهنم را پرت کند.

 

ــــخیلی وقت بود که در ترافیک گیج کننده همت خوابم نبرده بود. اما وقتی ردیف ماشین ها به هفت رسید. و حرکت اتوبوس  با ترمز های کوتاه کوتاه . خوابم برد!

 

ـــ وقتی همه ی ایران زیر آفتاب داغ  تابستان  طلایی میشوند. شهر من . گیلان من باران یک هفته ای میارد. هوا هم کمی خل شده!

 

ـــ پدر ایوان سمت راست خانه را  تنگ به تنگ پر از گل کرده. ۴ نوع متفاوت یاس .و هزار نوع گل دیگر دوست داشتنی .  عصرها میروم توی رنگ سبزشان گم میشوم.

 

ـــ از خودم میپرسم کی تورو دوست داره؟  انگار که بلند پرسیده ام. لیلا جواب میدهد  . دیوونه ی خنگ   همه تو رو دوست دارند.

چرا پس من باور نمیکنم. کسی عاشقانه دوستم داشته؟دارد؟خواهد داشت؟

دلبری از کجا بیاورم در این زمانه ی غریب

 

ـــ جرات ندارم بعضی چیزها را اینجا بنویسم. روز بعد از فلک و آسمان استنتاخ میشوم.

استنطاق یا استنتاخ ؟  دیکته هم یادم رفته .

 

 

 

 ـــ حرف میزند  از ندا  با آن موهای چتری روی صورت سفید .  از چشمهای درشت و از گونه ی سرخش با اسمارتیز / از  لطافت عجیب . از کودکی که میگرید . میگوید :‌به من غذا ندید . لباس بخرید که کسی دوستم بدارد که کسی بیشتر دوستم بدارد و قلبم فشرده میشود مثل خو ن چکان . از لیلا با کتانی و کوله پشتی  قرمز . از لیلی مجنون  . از آن دختر کرد با چشمهای عجیب و وحشی .از کسانیکه مجنون وار  دوستش داشتند. اما از احساس خودش چیزی نمیگوید. و انگار صورت مرا که دهن کجی میکند پشت تلفن  نمیبیند :)   فکر میکنم این روزها او هم دارد از زندگیش  با من حرف میزند.

 

 

 

ـــ ترز ترز ترز  وقتی اشک تو چشمهات هست. وقتی صدات آرومتر از همیشه است. وقتی کاری از دست کودکی و زنانگی من بر نمیاد تا بغلت  کنم. وقتی دور میشی غمگین میشم. ببخش که اینقدر خنگ شدم.

 

ــــسری  جدید اینترفرون وارد ایران شد. اول نوبت دو ویروسه هاست.

زیرپلک چشمهام رو نگاه میکنم. صورتی است. باید قرمز باشد .  بعد میروم از تو یخچال گیلاس برمیدارم. و میوه های قرمز .   تا زیر پلک چشمم قرمز شود :‌))

باید هموگلوبین خونم بالا برود . دعا کنید به من هم برسد .

 

 

_ همه ی نمره هام ۱۲+x

 

شد :) 12 +8 +۶+4+5.5+1+2دیدید دروغ نگفتم.

 

ــــ  باز مزه ی دهانم پر خون شده .  شور .  صدا ی زمزمه ها صدای پچ پچ خفه ی گریه  نیمه شب اتاق را پر میکند.

 

  

 

 

 

 

  

 

معرفی کتاب :‌ ابر شلوار پوش

نویسنده :‌ولادیمیر مایاکوفسکی

مترجم: مدیا کاشیگر

رده ی مفهومی :‌شعر روس قرن ۲۰

انتشارات:‌مینا و شبگیر

 

صحبت درباره ی این کتاب رو میسپرم به یک پست دیگه 

 

 

 

 

 

پی نوشت ۱:‌فحشم ندید خواهشا . اندازه ی یه ماه نوشتم.  الان من فحش رو درست نوشتم؟

 

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم