ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

به زندگی اجازه بده!

 

 

 

میخواهد  برگردد  

به زندگی برگردد 

 

 

     

 

  

 فقط این کلمه ها را در ذهنم میشنوم. یا میخواهم که بشنوم.دوم خرداد است. روزی که سالگرد است برای بسیاری از ایرانیها . ما اما در بیمارستان 22 آبان لاهیجان کنار تخت  فرزانه برای برگشتنش به زندگی زور میزنیم. بیمارستان حتی در درست حسابی ندارد . دور تا دور تخت  فرزانه را آویز سبز آویزان کرده اند که  کسی نبیند.سرم معدنی اش که تمام میشود .نوبت  به شستشوی معده میرسد. قبول نمیکند نیم ساعت کلنجار میرویم که  آ باریکلا  دختر خوب اجازه بده. نمیدونی این قرص ها چه آسیبی به ریه هات . کبدت و قلبت میزنند 

می لرزد هق هق میکند. سرخ سرخ شده. زیبایی فسون آمیزش  حالا زیبا تر شده . با یک دستم کف دستش را نوازش میکنم . به حریم عاطفی اش وارد میشوم. اجازه بده فرزانه . اجازه بده به زندگی!ا

 

وقتی لوله ی شستشو را میکنند داخل بینی اش. با یک دست چشمهاش را میگیرم که نبیند که نترسد و  با یک دست شانه هاش را نوازش میکنم.آفرین فرزانه یه خرده است یه خرده یه     دقیقه طول میکشه ! آفرین دختر شجاع

_میگوید خفه شدم خفه شدم. راه گلوم را بسته

با دهن نفس بکش ./ آفرین چه دختر شجاعی حالا قور ت بده سرم رو قورت بده

 

 

و تازه اول ماجراست که بالا بیاورد قرص ها را . بوی دارو تو بینی ام میپیچد. از پرستار میپرسم لگن ندارید که بگیرم جلوی دهانش._ میگوید :  نه سطل آشغال را بگیر. سطل آشغال زرد تا     خرخره پر از آشغالهای عفونی سنگین  را با یک دست بلند میکنم میگیرم  جلوی دهنش . فرزانه  از تخت  آویزان شده  سرش را داخل سطل آشغال میگیرد و بالا میآورد . مرگ را بالا می آورد

 

 با دست دیگرم  شانه اش را می مالم. میگویم. نترس . تموم میشه. آباریکلا یک سومش  تموم شد . آباریکلا نصفش تمو م شد . آباریکلا یه قلوپ دیگه مونده. دیکه داره تموم  میشه.     طاقت      بیار!۱

 

 

 

اولین 500 سی سی  که تمام میشود سراغ پرستار . سرم تمام شده را وصل میکند به کیسه ی زمینی که حالا هر چه در معده است کامل خالی شود. میگوید کی این لوله رو از بینی ام میکشه. بگو بیاد بکند

 

 خالی که شد دوباره یک  سرم 500 سی سی دیگر را می بندد  و دوباره . همان حرف ها و  همان دلگرمی ها. سطل آشغال  تا خرخره پر شده از آب و چرک و سوزن عفونی و سرم های تمام شده را بلند میکنم دوباره . دست دیگرم شانه هاش را نوازش میکند.دیگر دستم توان ندارد . با یکی از پاهام سطل آشغال را میگیرم که نیافتد  

 

دست دیگرم اما مانده رو شانه هاش که نترسد 

 

گلناز دوست دیگرم. پاهاش را نوازش میکند

تا تمام این 4 سرم شستشو را یکی یک بروم به پرستار گزارش بدهم و دوباره دنبال پرستاری که اصلا یافت می نشود در بیمارستان بگردم. ساعت 9 شب شده.

 

 

سرخی صورتش  فرونشسته .آنژوکت سرم معدنی را از رگش بیرون میکشند 

لوله ی سرم شستشو را هم از بینی اش بیرون میکشند 

مرگ را از رگهاش بیرون میکشند 

 

 

  چشمهام پر از تجربه ی برگشت به زندگی است.چشمهام پر از فریاد و گریه و رعشه است

برمیگریم خانه لباسهای خودش و خودم را از سر تا پا  میشورم. همه بوی تهوع گرفته. و بینی من. کمپوت میوه را میدهم دستش میشنوم که چه غصه ی عجیبی  با دوستش داشته . میشنوم . چون احتیاج به شنیدن دارد . احتیاج به چشمهای خسته ی غبار گرفته ی من

 

 

آخر شب است که برای ترز مینویسم. چه تجربه ی  عجیبی از سر گذارندیم.

نوشته :  دخمل نا س ناسی من چطوره ؟و روی غبار چشمهام/ که خاکستری وخسته شده محبتش تبسم عمیق میشود .میخندم. تا یادش میافتم میخندم.  مینویسم مامان دخمل ناس ناسی خوبم.این وسط کنار پوست شیر من. فقط ترز است که می آید آرام آرام کودکی ام را دستش میگیرد  و با دستش گهواره ی زمخت و سخت  تجربه های مرا تکان میدهد .

 

 

آخر شب است که از برگشت از مرگ براش مینویسم

 

 

روز دوم خرداد  به زندگی رای میدهم. مرگ حماسه ندارد . به قیمت تلاش با چهار تا دست و

پام. مرگ را دور میکنم. مرگ را دور میکنیم

 

معرفی کتاب :‌بیمارستان ۲۲ آبان

.نویسنده :‌ فرزانه

 مترجم :‌ فاطمه و گلناز

 انتشارات:‌ دانشجویی  لاهیجان

سال چاپ:‌۱۳۸۷  دوم خرداد در بی صفحه  صفحه

 

 

 

پی نوشت ۱‌: بچه های ننر سوسول خودتون رو هر شهرستانی هرچه دورتر بفرستید . اگه حتی به قیمت زندگیشون تموم شه.بلکه  یاد بگیرند چطور زندگی کنند

 

پی نوشت ۲ : فرزانه برگشت . به زندگی برگشت . حالا شکو ه زیبایی اش سفید  شده  .به پرده ای که باد میبردش نگاه میکنم. به صدای پرنده ها و با آفتاب بازی میکنم.  . با پوست شیر  زندگی میکنم. با درون یک کودک احساس میکنم.با نگرانی یک مادر عمل میکنم.صبح روز بعد  

  فرزانه  اولین زرد آلوهای امسال را می آورد در اتاقم .باور کن زندگی حماسه است!۱

!باور کن  

شکر میکنم شکر

 

 پی نوشت ! : دستم روی شانه ی فرزانه جا مانده . تازه دارم میفهمم چه گذشته . به چه جان کندنی برگشت . هه  

 

.حماسه ی  سوم خردا د هم مبارک  اصلا تا خردادتون مبارک

 

نویسنده : ارماییل : ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم