ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

یعنی من در کجا زیسته ام ؟



 
           نامه هایی به معشوقی که نیست .
           حیات عاطفی


دو تن به از یک تن اند. زیرا پاداش نیکویی برای رنج شان خواهند یافت.

چون هر گاه یکی از پای افتد دیگری وی را بر پای بدارد.

اما وای بر آنکه تنها افتد، زیرا کسی را نخواهد داشت که در برخاستن

وی را یاری دهد.


                                             تورات: آیات 9 و 10 باب چهارم کتاب جامعه 


    ای خدا یا   ابر محبت چرابارون نداره؟
    غمم  بارون/ یارا   بارون نداره.

 

سرم را بالا میگیرم رو به تابش برگ و باد و نور
سرم را بالا میگیر م که پیاده خورشید را با نگاهم لای برگها دنبال کنم
میدرخشد گاهگاهی و شوخی چشم  رنگ سبز برگ پنهانش میکند .
چه جانی دارد اردیبهشت چه جان عاشقی دارد اردیبهشت .

تو نیستی  و روزها به  نام تو  ورق میخورد .
میشوی اشک روی گونه هام میدرخشی در شفقت وجودم.یا شاید در حسرت وجودم.
شوخی چشمم میشوی میخندی روی خنده ی  بازم.   

برمیگردم چشمم را برمیدارم.  هر چه بود را بر میدارم.
کبریت بر میدارم. کودکی ام را کبریت میزنم
تا شمع وجودم را روشن کنم. 
کودک که بودم درقلب مادرم زندگی میکردم.اما حالا ...


اینقدر  در ذهن  آدمها زندگی کردم آواره شدم.
حالا فکر هام را قایم میکنم.
مبادا باز بروم توی ذهن و کلام دیگری .
نمیدانی چه ترسناک است که فکرت را در ذهنش زمزمه کند  .
می پرسم از خود : تا به حال درقلب چه کسی زندگی کردی ؟
و تلخی آزار دهنده اش  مزه ی دهنم را شور میکند.
یعنی من در کجا زیسته ام؟
در قلب چه کسی زنده مانده ام؟
در قلب چه کسی زندگی کرده ام؟

بهار دست بر میدارد از  نسیم گرم. زمستان میشود دستم.
و حس میکنم فکر م و قلبم هم یخ میزنند.
انگار اردیبهشت   هم  در قلبم هم یخ میزند.
 
میدانی انگار به غیر از دستهام که زبر شده. قلبم هم زبر شده .
زبر /زبر انگار که فلسهای ماهی گونش  در اصطکاک تنهایی ساییده میشود .
 کنده میشود و خون از فلس ها بیرون میزند.

 صبوری بهاری  هم میشود اسیر دست هوای متغیر بهار.
باران بهار که بهانه نمیخواهد. ابر پر بار که بهانه نمیخواهد
مثل همین هوای مه بسته" معلق" شدم.
مثل هر روز وهمیشه که آواره روی بند" ایستادن "راه میروم.
معلق روی بند ایستادن راه می روم
 

شمع درونم کجاست ؟ میخواهم شمعم را روشن کنم.
هر روز آرامتر می آیی به درون.
هر روز آرامتر می آیی به حصار امن " امنیت "
هر چه نزدیک تر می آیی بی دفاع تر میشوم. 
حصار از بی حصار چه می جویی ؟
یعنی تو میدانی من در کجا زیسته ام؟
 
     
 
 
معرفی کتاب : کجا ممکن است پیدایش کنم ؟
نویسنده :هاروکی موراکامی
ترجمه ی بزرگمهر شرف الدین
نشر :چشمه در ۱۶۶صفحه
چاپ سوم  :۱۳۸۶

این کتاب رو تو این هفته دستمه . از این ژاپونیه داره خوشم میاد . هی بیشتر  وهی بیشتر.  


موراکامی را کارور ژاپن می نامند. اولین داستان کوتاهی که ازش خواندم در مجموعه ی خوبی خدا بود که شهریور ۸۶ معرفی کردم. حالا این کتاب مجموعه ای از داستانهای  کوتاه اوست .

 


پی نوشت ۱ :از نه سالگی تا حال ۱۹ اردیبهشت را به مادرم تبریک میگفتم و اگر او پیشدستی میکرد شمع روی کیک ۱۹ اردیبهشت را فوت میکرد من هورا میکشیدم. حالا ۱۰ سال گذشته کسی شمع وجودم را فوت نکرده . یا شاید هم  روشن نکرده . میدانی خب مادر! دلم برای موهای  لخت بلند  بورت تنگ شده . نمیخواهی شانه اش کنم ؟


گاهی مادر خودم میشوم . تنگ تنگ . میدانی خب باور دارم تو قلب مادرم زندگی میکردم.۲۸ سالگی هم شروع شد. به همین  زودی . به همین آرامی . و به همین شادی

پی نوشت ۲ : راستی خانه ی جدیدم کجاست؟ یعنی تو میدانی من در کجا باید زندگی کنم؟ حیات عاطفی؟ را میگویم  

 

 

نویسنده : ارماییل : ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم