ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

تو دوری از من .......

 

 

 

 

 

 

تو دوری از من .....

 

 

 

 

 

 

 

تو دوری از من اینقدر که بین ما را جاده کشیدند. 

 

    دوباره سر دقیق ی نود میرسم سر کلاس .و از اینکه استاد هنوز نیامده دلخوشکنان. میگردم مهکامه را  و شادی را و مهتاب را و مائده را با یک دست فشردن میهمان میکنم. استاد ؟ژاپنی هنوز نیامده. استاد ژاپنی اصلیت ش ایرانی/لاهیجانی  است و خودش  ژاپنی.  انگلیسی را حرف میزند. درس میدهد .جزوه مینویسد کتاب مینویسد. اما نمیداند این ژاپنی است. سردرد تهی که گرفتم از چرند درس دادن اصول  و روش ترجمه و متون مطبوعاتی . خودم را پخش میکنم میان هوای آزاد. میگردم دنبال کتاب انتشارات دانشگاه تهران سمت که مرا از این هپروت مزخرف استاد بیرون بکشد. پیداش میکنم. اصول و روش ترجمه از علی ملانظر.و meet the press , از انتشارات Cambridge برای متون مطبوعاتی. این معرفی  هم  برای بچه هایی که مثل من سردرد گرفتند  از تدریس استاد میگذارم .

 

....................

 

 _ الو عزیزم ...و بعد قطع میشود  اه این خراب شده کدوم گوری بود ما اومدیم.

 این البته بیانات شیرن من نیست. کلام آقای بلند گنده ایست که به زور تو صندلی جلویی ماشین جا شده . ادامه میدهد بیانات پر فیضش را : روزی یه بار برق و آب قطع میشه. اگه دانشگاه سراسری نبود نمی اومدم این خراب شده که ساکنینش. (منظور جمعیت لاهیجان)  به اندازه ی استادیوم آزادی هم نمی رسند. میرفتم رود هن.

 و منظورش از دانشگاه سراسری غیر انتفاعی دیلمان است . که فوق دیپلم مدرک میدهد. و به قول خودش آزاد نیست. 

 راننده تاکسی :خوب چرا اومدی این خراب شده ؟من برای تو تو این خراب شده دانشگاه ساختم . اینجوری جواب میدی.

خانوم بغل دستی من : این خراب شده که تومیگی یعنی گیلان . دارای بالاترین درصد تحصل کرده های کشوره. کمترین درصد رشد جمعیت ایرانه . و دارای  بزرگترین دانشگاه شرق منطقه منظو ر ازرشت تا مازندرانه . اگه اینقدر نا راضی هستی چرا نمیری رود هن؟

 

 غیظش در آمده :پس شما هم دیگه 021 تشریف نیارید.

 

 من : اوه ........ 021 . متعلق به شما نیست. متعلق به هر ایرانی و از هر کجای ایرانه  . پایتخت ایران اسمش 021 تو نیست. اسمش تهران است.  و تو دلم فکر میکنم ای کاش عوض اینهمه گنده بودن عقلی به اندازه ی ممکن توی سرش بود................ 

....................

 

 

 

به خانه میرسم

 :اه مامانم از قصد ماهی سفید پاک نکرده به من داد .  میدونه من از ماهی پاک کردن بدم میاد از قصد به من داده و بعد دو کلمه بد و بیراه بار مادرش میکند. ماهی را رها میکند  و با نفرت میگذارد کنار .

 من که توی سرم اندازه ی یه شاخ بزرگ شاخه در آمده :

تو نه لیاقت ماهی سفید داری . 

نه لیاقت مامان .

 فردا بری تو زندگی شخصی خودت هم لابد مامانت باید بیاد برات پیاز سرخ کنه و ماهی و گوشت و مرغ پاک کنه .و توالت بشوره برا ت    لابد!  نه ؟

 از من غیظش گرفته میگوید:نخیر حسین این کارا رو میکنه.

 آها خوب 5 سال دیگه  به من تلفن کن. بگو حسین در واقعیت  این کارا رو میکنه یا نه ؟

 لجش در میآید . تا 6 روز چشم غره به من میکند. 

 

 

  ..............

 

 خلاصه که این حال روز  نسل پفکی دانشجوی دور از محل اقامت خانواده است که تنها کار ممکنش غرغر کردن و پخته خوردن زحمت دیگری شده. کی قراره این نسل بزرگ بشه ؟ تا کی قراره از زمین و زمون طلبکار باشه ؟کی قراره بفهمه پدر مادر معشوقش در الویت  اول یه انسانه مستقل هست. روی صحبتم به آقایون هم هستا ....

 

 گاهی اوقات وبگردی بهم این فکر رو القا میکنه که : نصفی از این تفکرات خیلی!!! فلسفی . عاشقانه  ناشی از قرتی بازی بیش از  حد آقایون و  خانومای محترمه.   

حالا جان من اعتراف بفرمایید :شما جزء کدوم دسته هستید؟ من یواشکی میشنوم.  

 

 

 

 

 

 معرفی کتاب : دانشکده های من

 نویسنده :ماکسیم گورکی

 مترجم:علی اصغر هلالیان

 انتشارات : نشر در ۱۸۴صفحه

بابا این کتاب انتشارات هم داشت؟دقیقا مثل زیراکس چاپ شده. تارخی هم که ذکر کرده متعلق به۲۳.۱۰.۷هست .دیگه حالا شما خودتون مطابقت بدید.

خیلی سال میگذره روس خوانی رو شروع کردم. این روس هم ازاون روسهای واقع گراست. دانشکده های من حکایت خود گورکی است که از روسپی خانه ها . از  هتل های ارزان قیمت. از کارگری در نانوایی فقیر گرفته  تا کارگری  ماهیگیری چیز میز  یاد میگیرد. و دانشکده های او محیط اوست که ظالمانه ترین قوانین اجتماعی در آن حکمفرماست و او در آن رشد کرد .

 

 کی میگفت کتاب مال تو هپروته ؟ با فضای اجتماع فرق میکنه ؟بیاد پیش خود من منطبقش کنم.

 

 

 

   پی نوشت 1 : اخیش اردیبهشت اومد. اردیبهشت شما مبارک

  پی نوشت 2 :

 تو دوری از من اینقدر که بین ما را جاده کشیدند.

 تو دوری از من اینقدر که دستم زبر شده

  وکلامم تلخ اما واقعی

 تو دوری از من اینقد ر که این فضای واقعی بین فضا مدام مرا میچرخاند بین درس واقعیت /اما تو جاماندی بین غر غر کردن هر روز و نفرت که پخش میکنی بین فضا

 اما تو جامانده ای به خانه ی زادگاهت . به پدر مادر ثابتت . و به دستهای زحمتکشی که تو  را بزرگ کردند . به یک مالیکت رسمی که اسمش دوست داشتن و دلسوزی از نوع  خانواده های شرقی است.

 تو دوری از من اینقدر که نفسم میگیرد . 

 من تلخم میدانی اما واقعی . 

 من تلخی زنده را بیشتر دوست دارم تا شیرینی بی مزه  .

        

نویسنده : ارماییل : ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم