ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

نشا’کاری میانه ی اردیبهشت

 

 

 

 

 

 

 

 

نشاءکاری میانه ی اردیبهشت

 

 

 

 

 

 

 

 

موهای چتری لختم را روی صورتم پخش میکند . بازی میکند

وبعد میگوید: میخواهی تا آخرعمرت همینطور چتری باقی بمانی؟

میگویم: از وقتی از خدمت برگشتم موهام را بلند کردم تا حالا که خوب میشود یک گیس بافت روس به آن زد.

میگوید: سربازی ؟خدمت؟دیوانه تو که خدمت نرفتی.

میگویم: چرا یکبار رفتم. برای نامزد قلابی موهام را تیفوسی زدم برای اینکه خجالت نکشد از سر کچلش میگوید :چه شد؟خجالت کشید؟

میگویم: نه . او  حتی از وجدان خودش هم خجالت نکشید.

میگوید :خبری از او داری ؟میگویم: نمیخواهم بدانم حتی در کدام گورستان به خاک سپرده میشود.میگوید او چطور؟میگویم: نشانی ارماییل را متاسفانه دارد. این بزرگترین اشتباه عمرم بود که با هم ارماییل را ساختیم . از سکو می پرم پایین .....

 

حالااولین تجربه ی بلندی موهام یک حس زنانه ی خاص شده که من بهش احترام میگذرارم.که به همت جمهوری اسلامی همیشه زیر مقنعه و روسری  خفه میشود.

یادم هست یکبار روبانی که به آخر گیس بافت زده بودم باز شد. و من وسط راهروی دانشگاه نمیدانستم چه  کنم.  از  پشت مقنعه بیرون میزد.

 از دخترهای کلاس دنبال کش سفت مشکی گشتم. تا کسی نبیند

اما مگر چه  چیز را می بایست قایم میکردم؟بعد از آنروز موهام را  با یک کلیپس  مچاله کردم پشت سرم که از پشت بیرون نزند

 

با چشمهای عسلی گیلانی  خود به صورتم نگاه میکند دوباره بازی اش میگیرد تابا موهای من بازی کند میخندد. میداند  میخندم. دستهای سفید خود را محکم  توی دستم میگیرد و میگوید: بچه تهرونی اصلا ناز نازی نیستی .

 میگویم: تهرانی؟ من  گیلک مونتاژ تهران هستم. یا شاید بالعکس  تهرانی مونتاژ گیلان میخندد میگوید: تو عجیب ترین دوستی هستی که دارم.میگویم: عجیب می بینی . عجیب نیستم

میگویم: این کلمه اختراع خودم نبود. اختراع دکتر حمیدی  /سرپرست گروه  کوهنوردی فراز/ رشت است دکترمیگوید : من لر مونتاژ گیلان هستم. دکتر میگوید تو هم  که آخر سر برگردی تهران آخرش میشوی  یک گیلک مونتاژ تهران... خودش بعد از  دوره ی  دکترا در  کسما /یک روستا از صومع سرا / خدمت میکند.

 

   فکر میکنم  بله وقتی برگردم   تهران  یک جنگل سبز جای گیلان همیشه در وجودم   خالی میماند . یک جنگل که همیشه در آرزوی  سبزی باقی میماند. و انگار سبز باقی نمی ماند مگر با کوهنوردی 14  ساعته با  گروه فراز رشت. سبز باقی نمی ماند مگر با کوهنوردی در مه  تو ی کوههای  ماسوله . از میان  مراتعی که دست هیچکس بهش  نرسیده .  از میان سر بالایی ها و جنگلهایی که دست  توریست های محترم هیچوقت بهش نمیرسد...سبز باقی نمی ماند مگربا  یک هفته بارندگی بی وقفه  اینقدر که کتابها و لباسها و دار  و ندارت  خیس  شود. نمناک شود و  رطوبت به 120 درصد برسد.  

  

 و چه اکسیژنی  آن موقع میشود تنفس کرد.

 انگار هوا خیس شده باشدانگار ریه هات  خیس بشودند .

 دستت

 روحت

 اشک توی چشمهات  همه خیس میشوند

  و چه اشکی زیباتر از اشک زیر باران.

 وقتی هیچکس مواظبت نیست.

 وقتی همه زیر باران به گوشه ای زیر سقفی امن میدوند.

 امنیت این اشک را بهتر میفهمی.

 انگار روح سوخته ات را بسپری به دست سخاوت خیس باران  

 به بیجارها نگاه میکنم. به بیجارهایی که شخم خورده اند و به آب بسته شده اند . و عکس  آسمان سر به سر پر از ابرهای تیره  منعکس شده روی صفحه ی بیجار .

  می پرسم  : شما برای کی نشاء دارید؟

 میگوید  :دو هفته یا سه هفته ی دیگر.  حالا خزانه داریم.

 و منظورش از خزانه این است که  جو ها را و منظورش همان برنج با پوسته است  خیس کرده اند بعد که برنج جوانه زد  آن را در یک بستر  مناسب خاک  پخش میکنند  ورویش را یک پلاستیک بزرگ میگذارند در آفتاب داغ . با نور کافی . تا اندازه ی سبزه ی عید  بلند شود.

 میگویم: خبرم کن. دوست دارم اینطوری کنم . و با دستم  فرضی جوانه ی فرضی را در گل  شخم خورده ی خیس بیجار نشاء کاری میکنم.

 هاا ها  میخندد . میگوید :  نشاء کاری آداب خودش را دارد.

 چشمک میزنم که خب یاد میگیرم.  

میگوید : ده آخه بچه تهرون  و  از این کارا؟

خلاصه که مطمئن میشوم که خبرم میکند. بروم  صومع سرا . پاچه  ی  شلوار م  را تا  نصف  بالا بکشم و توی گلهای بیجار فرو بروم. و لچک گیلانی   به سرم ببندم عین  مادر بزرگ که دنباله اش را  در پشت گردن گره میزد . 

 

 

 حالا آگهی می زنم . چند تا بچه تهرونی  و غیر تهرونی  یافت میشود که بیاید نشاء کاری میانه ی اردی بهشت؟حقوق مکفی:  یه دونه چایی قبل  از ناهار. یه دونه ناهار و یه دونه بستنی بعد از ناهار .بعدا نگین ما حقوق تون رو نپرداختیم . شرایط پذیرش کارگر : زیاد لاغر مردنی نباشید .یهو غش کنید. ما  آنبولانس هم خبر نمیکنیم ... زیاد هم کپل نباشید به کارگری که کار نکنه نون نمیدیم. صبحونه  خونه بخورید. سوسول نباشید من. رسما با سوسولا کاری ندارم.

  

 

 خاک شده چیزی در من.خاک شده در من عشقم به سرزمین مادری وگویش گیلکی و فرهنگ گیلانی.خاک شده و انگارسبز باقی نمی ماند مگر بالایه لایه تافتن و بافتن تارها و پودهای فرهنگ گیلک.  این آزادی   را  من در هیچ کجای ایران سراغ ندارم.

 

 

 

 

 

 معرفی کتاب :بودا 

نویسنده :جین هوپ  و  بوربن وان لون 

 ترجمه : علی کاشفی پور 

 انتشارات : شیرازه  

چاپ :سال 1378. در 171 صفحه 

 

 کتاب را ترز داده بود  بدهم دختر عموم  که دوست دارد از مذاهب شرقی مطلب بداند .  ولی خب مسلم بدونید اگر کتابی را به من امانت بسپرید بدهم دست دیگری. اول کتاب بدست من   خوانده میشود بعد میرسد به  دست صاحابش .اینکه الان من چرا  اینقدر رفتم  تو کار  کش رفتن. برای اینه که از کش رفتن لذت میبرم. باور کنید خیلی بهتر از اینه که خودتون کتاب رو بخرید . یا  خیلی مودبانه اجازه بگیرید.  اینجوری بیشتر میره تو مخم .    اما خود کتاب . مصوره . و همین باعث میشه تو ذهنتون بمونه مثل کتابهای کودکان . خیلی به زبان ساده نوشته شده.  ببینم  الان شما کتابی دم دستتون ندارید من کش برم؟

 

 

 

   پی نوشت 1 : توریست ها ی خیلی خوشگل و محترم. خواستید گرمی  آتشی رو کنار خودتون داشته باشید. در تعطیلات  نوروز 49 هکتار  از جنگلهای لاهیجان/گیلان در آتش بی احتیاطی سوخت. 49 هکتار درخت و گیاه یعنی هزار سال صبر  یک ملت برای سرسبزی . هزار سال صبر یک ملت برای اکسیژن ناب . هزار سال صبر یک ملت برای زندگی .  حالا خوب فکر کنید آیا واقعا ارزشش رو داشت که برای سه چهار ساعت خوشی شما  اینهمه امید و  آرزو رو آتش بزنید. ای بابا با شما که نبودم. با شما.......... هم نبودم. با  اوناها  اون یکی  بغل دستی تون... 

 

 پی نوشت2: گاهی فکر میکنم  بهار دختر  تمام فصول است . و اردیبهشت دختر بهار

و انگار رمز  دم مسیحای بهار است.رمز زایش بهار .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم