ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

مسافر

 

 

 

 

            

          مسافر

   

الکساندر وقتی آمدی ایران بهار آخرین روزهای با شکوهش را میگذراد .

 حالا اولین روزهای بهار ایرانیان  است. وقتی آمدی ستاره ی چشمهام می درخشید .

 دلم گرم بود .یا شاید آواره ی خوشبختی بودم که به کلام بسنده میکردم.

حالا که آمدی هر دو بی تعلق ایم.

مارینای تو هم انگار رفته .                                                                                            

84  که آمدی میگفتی در ایران چقدر برای زن ومعشوق ارزش قائلند .

 نمیدانستی در ایران امروز  همه چیز  روی مدار ظاهر می چرخد.

 نمیدانستی بعد از جدایی چقدر طرد شدم.

وقتی آمدی ایران زمستان  سیاه شروع نشده بود. والنتاین سیاه تر نیامده بود.

نمیدانی الکساندر چه خوب شد. که زبان فارسی را نمیدانستی.

 یا من زبان بین الملل را نمیدانستم. چراغهایی که

 درشب روشن اند برای هر مسافر و غریبه ای رشک بر انگیز است.

بی خبر از  سوز درون خانه گرما را  در نور روشن میدانیم   

 به تو گفتم انگار هر روز مسافری .

 گفتی بله. فردا از ایران می روم.یک ماه دیگر نمایشگاه عکسهای ایرانی

 را در یونان برگزار میکنم. ماه بعدش دوباره باید چمدانم را ببندم.

 برای چین.توضیح دادم که دانشگاه من هم  از تهران دور است 

و حالا که آمدی منهم مثل خودت مسافر هستم این گوشه و آن گوشه ی ایران .میدانی انگار بدون سفر نمیشود اینقدر تجربه کرد و توانایی  را  در رگها بیدار کرد .

 وقتی آمدی ایران فارسی را میدادم دوستان برای من برگردانند به زبان بین الملل  حالا میتوانم نقاب ازلبخند و سکوت همیشگی صورتم را بردارم.

میدانی زبان لبخند زن ایرانی و زن شرقی همیشه دلیل  رضایتمندی او نیست.

میخندیدی و میگفتی :  حالا حرف میزنی. حالا حرف میزنی. میخندیدی و میگفتی حالت خیلی خوب شده فاطیما فوق العاده شدی

گفتم بله .شاید به خاطر این است که چیز ارزشمندی را پیدا کردم

نمیدانی چقدر  مترجمی کمک کرد. حالا معشوقم  حالا خنده روی لبهام.

 حالا افتخار نام  و  دل گرمم  از مترجمی است.حالا برق شفاف خنده در نگاه استادهای دانشگاه.حالا همه چیزم مترجمی است. 

  84 که  آمدی دلم به انسان گرم بود. حالا به مترجمی. میدانی الکساندر انسان ثباتی ندارد. هیچ ثباتی که بگویی امروز می مانی و  می ماند 

آنروزها خجالتی بودی . یعنی شاید برخورد با فرهنگ ایران  عجیب می آمد.

 اینبار که آمدی. تهران را بهتر از ما می شناسی.

 تمام صورتت  و خواب آلودگی چشمهات میگفت خسته ای. میگفتی دیوانگی کردم  دم نوروز آمدم تهران. و از فرزانه برای گوشزدش تشکر میکردی. این شلوغی قبل از نوروز و سکوت بعد از نوروز جلوی برنامه هات را میگرفت. میگفتی از نظر روانی خسته ام. قبل از این دو ماه ماندن در یک جا کسلم میکرد. حالا  فشار اینهمهکار و سفر را ندارم.  

اما انگار از جای دیگری می سوختی.چه چیز در یونان جا گذاشتی الکساندر؟

میگفتم میگذرد. این روزها هم میگذرد. نگران نباش. جهانگرد موفق باشی . تو که بهتر از من میدانی الکساندر  انسان ثباتی ندارد. اینقدر که بگویی امروز میماند یا فردا.

 تا همین جا هم این جمع خواب آلوده ی خمود خیلی از تو تجربه ی تو   و استقامت تو  و کنار آمدن تو با شرایط   کم دارد. باور کن الکساندر.

 شده ای پرنده ای که   می جهد بر بام دنیا .

 با یک کوله پشتی که روحت را از ین سوی دنیا بار میکند به آن سوی دنیا.سفر به خیر مسافر . سفر به خیر مسافر تنها /

 پی نوشت 1 :ناصر فتحی . ابراهیم نجاتی سلوط. محمد رضا دهقان پورفراشاه.فیض الله آذر نگین .فرامرز هدایتی پور . فرنام چراغیان . سید مهدی محمودی چهره . غلامحسین سلملانی.امیر حصاری گلبولهای کوچک پلاکت شما به رگهای من دوباره حیات بخشیداز جوانمردی شما ممنون . میدانید شما را هیچوقت نمی بینم و نمی شنوم. اما با حیات شما زندگی میکنم. با خون شما که ۲۴ ساعت در رگهای من زندگی میکند.میچرخد  و میچرخد  و عمرش به پایان می رسد.برای یک روز که شده میشوم مثل همه ی ساکنین کره ی خاکی و خونم  سر دو ثانیه لخته می بندد. و فردا صبح که می رسد. دوباره فاطمه میشوم. همین فاطمه که می نویسد . همین فاطمه که من همینطور دوسش دارم. 

پی نوشت ۲:هر سال لاغر تر از قبل راستی ما چه چیز از دست میدهیم. ؟وزن از دست می دهیم یا خاطره ی سوخته از دست میدهیم؟یا تعلق از دست میدهیم. آزده دل آزده جان چه چیز از دست می دهیم ؟من که بیشترین وزن کم کردن ها م . برای دورانی است که از درون میسوزم. میسوزم. میسوزم. .....گاهی روزها که از درون میسوزم. یک جای امن میخواهم یک جای گرم مثل قلب مادر. جایی که رابطه نیست. مناسبت نیست .جایی که ضابطه نیست. یک سقف عاطفی به روی آوارگی هام.

آب می شویم و رنگ رنج در روحمان کم رنگ 

آب میشویم

  و گاهی براده های خورشید را  با تمنا می طلبیم براده هایی که رو به نور بگیریم و بایستیم. مثل رنگ آتش در چهارشنبه سوری رنگی مثل  رنگ زنده ی آتش که حیات را ددر جان ما پر کند. .تهران. چهار شنبه سوری . باغ زرتشتی

 

 

 

 

 

 

 

 

معرفی کتاب:زنی که هر روز راس ساعت ۶ صبح می آمد. 

نویسنده گابریل گارسیا مارکز

 مترجم:نیکتا تیموری .

 نشر آریابان

سال چاپ۱۳۸۴در ۱۶۰.  

داستان خواندن این کتاب داستان خودش کمدی خنده دار  و شاید تلخی است کتاب را از هم خانه ای پسر بازم کش رفتم. دخترک اهل کتاب نیست.میداند  انحنای کمر چطور به کار میآید و میداندچطور شماره ی تلفن جدیدی  از موبایل دوست پسرش را چطور بی سر و صداو با موفقیت کش برود. نمیدانم نابغه ای  یا بهتر بگم آقای دکتری  که یک سال حداقل با این آدم گشته هنوز  این رو نفهمیده. دختری که هر روز به فکر ازدواج با یکی از دوستانش هست .از بیدار شدن صبح گرفته تا شب که دوباره  بخوابد تلفن اشغال است.وجالب اینجا ست. شب که میرسد دوست دارد با یکی دیگر باشد. دختری که از هر کتاب صفحه ی اول  و آخرش را میخواند تا بفهمد چه گذشته از رئآل جادویی چه میداند؟ قبل از اینکه  با این موجود هم خانه ای بشوم. نمیدانستم. سهم زنان از نیرنگ اینقدر جدی است. اینقدر که گاهی حالم بهم میخورد. وتجربه به من ثابت کرده  مردان را  شیدای از این  گروه سهم بیسیار  میشود

 پی نوشت آخر  :    این روزها آهنگtraveller  از کریس دی برگ را بسیار گوش میکنم.

 با صد هزار مردم تنهایی. بی صد هزار مردم تنهایی 

  

نویسنده : ارماییل : ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ فروردین ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم