ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

نامه هایی به معشوقی که نیست .




نامه هایی به معشوقی که نیست :
 
 

 
 
 تمام  روزها ی  سال را منتظرت بودم.
تمام این غروب بی غبار را که خورشید در افق شفاف دور میشد و طعم آسمان  نارنجی میشد. چشمم رو به آسمان میپرسید. میگفت کجاست گمشده ی من ؟
هاشور سفید روی دشت ها .
هاشور نا منظم برف روی مزارع هاشور نوازش میشود روی چشمهام. روی نگاهم.
 برفهایی که نقطه چین میشوند. آب میشوند و زمین  از بغض برف رها میشود و زمین می تپد.
تمام این روزها ی سال را منتظرت بودم.
تمام روزهایی که روحم دو قالب میخواست برای یک قفس .
تمام روزهایی که دیوار بلند فاصله ما را از همن جدا میکرد.
تمام روزهایی که قهقهه ی شفاف خنده هام گوشی میخواست برای لذت .
 یا گریه هایم دستی میخواست برای پاک کردن. 
تمام روزهایی که تنهایی ام دلتنگی میشد  یا به اشک میرسید .
 آخر میدانی وقتی محبت یا عشق نیست  ترس  جایگزین میشود.
 می ترسیم که برای همیشه بیگانه بمانیم و غریبه.
 میترسیم که روحمان روی ترک ترک  هاش زخم ببندد.
/آخر میدانی جنس ما از ادراک است.
تا  ندانیم که درک میشویم با صدای قدمهای آشنا می ترسیم.
تمام روزهایی که صدای گامهام در دالان دالان های زندگی میپیچید
 و  من وحشت زده بر میگشتم که ببینم :
کسی نیست؟نگاهی نیست؟صدایی نیست ؟دستی نیست؟
 
تمام روزهای که میخواستم دو گام باشیم برای سنگفرشها .
 تمام روزهایی که مسافر رشت لاهیجان بودم
 و چرخهای بزرگ اتوبوس آهسته آهسته روی خط ممتد جاده میگشت.
روی شعاع  دایره ی این  دوره  از زندگیم به طرف مرکز حرکت میکردم.
 منتظر مسافری بود که با شعاع من همسفر شود.
همسفر زیاد داشتم اما هم قدم نه . 
 
به تو گفتم : باورم کن میان اینهمه دیوار.
تو  با خند ه ای  نوشتی :هم قفس خدا نگهدار .

 
 
معرفی کتاب : خب آخه کتابای قبلی رو مگه خوندید  که من یه دونه دیگه معرفی کنم.


 
پی نوشت ۱: نامه هایی به معشوقی که نیست. شاید برای نیمه ی گمشده است.
برای کسی که تو ذهن ماست و حضور خارجی ندارد. برای کسی سمج میچسبد به ذهنمان و  تا ننویسیم انگار از او رهایی نداریم.

پی نوشت ۲: یاد بعضی نفرات روشنم میدارد. نیما .

انگار چراغ را به دست باد بسپاری و انتظار روشن ماندن شعله را بکشی

نویسنده : ارماییل : ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم