ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

دو ساعت زیر برف

 

دو ساعت  زیر برف

 

 

 

نور مات و درخشنده ی برف  به درون پنجره های خانه رسوخ کرده . همان درخشش سفید

 و خیره کننده ی برف که تیرگی و تاریکی را می شکافد . بوران برف و سرما .عادت چراغ روشن کردن در روز را ندارم. هر چند که برفی باشد و تمام منافذ خانه در پوشش برف گرفته شده باشد . ترجیج تابیدن روزنه های هر چند اندک نور خورشید درونم را گرم میکند. 

همیشه وقتی برف میزند. همیشه وقتی برف روی گونه ام می زند. روی غبار شیشه ی عمرم میزند. شوق راه رفتن زیر آسمانی که انگار ملافه ی سفید تکان داده شده با برف باشد. رهایم نمیکند.راه رفتن روی برف های بکر  دست نخورده آرامم نمیکند . حداقل ۴ شعر برفی دارم. نمیدانم چرا اما شعرهایی که بدون حضور معشوق نوشتم بسیار قدرتمند تر شده؟ 

این آخرین روزهای خانه ی کودکی هاست . خانه ی حیاط دار و باغچه ی پر از درخت حالا آخرین روزهای سهم من اینهمه سال است .از ۴ سالگی تا به حال در این خانه اقاقیا با من رشد کرده .یا آن درخت یاس رازقی که پیچ پیچش تا به بالای حصار دویده .یا آن درخت توت جوان که شاه توت میدهد . یا آن درخت خرمالوی کوچک که امسال دو جعبه خرمالو داد .یا درخت یاس گیلانی که از مادربزگ یادگار داشتیم. روی دیوار خانه ی همسایه هم شاخه های پر از پیچش را تابانده . عادت رسیدن به باغچه را از کودکی از دستهای پدرم یاد گرفتم . عادت حرف زدن با گلها  و گلدانها را . عادت آب دادن و کود دادن به غنچه های بسته ی رز و یاس را از پدرم یاد گرفتم. حالا هفت نوع مختلف یاس را هر سال پاییز هرس میکنیم. گلدانهای یاس رازقی را توی هال میگذاریم که از سرمای برف  و بوران یخ نبندد. مابقی گلدانهارا که دور تا دور  حیاط خانه را گرفته هرس میکنیم.  و وقتی برف می زند . 

چه حصار عجیبی از از رنگ  و نور و بعد به چشمها می بخشند . این آخرین زمستان خانه ی کودکی هاست . حتی دیگر هم بازی های کودکی این کوچه  هم از گذار ثانیه شمار روزها و سالها بزرگ شدده اند . بچه های  ۵۷ . ۵۸ . ۵۹  بچه های دوچرخه سواری در تابستان های داغ و  آدم برفی ساختن روزهای برفی . 

یکی از این بچه ها هنوز همسایه باقی مانده . البته مرد بزرگی شده . کوچک /۹ ساله / که بود پدرش را از دست داد . امیر حسین را میگویم . رفیق کودکی های من بود. همیشه دور آخر رکاب دوچرخه را نمی زد تا من برنده شوم. این افتخارش بود . بزرگ تر که شدیم. حتی با هم قد میکشیدم . از من ریاضی و زبان یاد میگرفت . خودم را کشتم تا اتحاد های جبر را یادش بدهم .یاد نمیگرفت . نگاهش جای دیگر بود. چشمهای بازیگوش و مغموم آخر سر دیپلم هم نگرفت . حالا البته یل بلند و چهارشانه و کپل در مقابل من میگوید که امیر حسین هم بزرگ شده اینقدر که تکیه گاه مادر پیرش باشد. نگاه نجیب مادرش را جای دیگری ندیدم. شاید  ده سال یک چادر رابه سر میگذاشت . اما امیر همیشه نو پوش بود. نمیدانم شاید مسوولیت پذیری امیر بود که هنوز یادم به معرفتش می افتد. و یا همین نقطه ی اشتراک من و امیر در مقابل خانواده مان بود.

حقیقت این است که من اینقدر که از امیر خاطره ی خوب دارم.از نامزد قلابی ام خاطره ی خوب ندارم.

 

روی شیشه غبار بسته .چشمهای بی حصار و بی غبار خودم را میخواهم. از قاب بسته ی پنجره  از خانه بیرون میزنم. دوساعتی طول میکشد تا بدون زمین خوردن کارهایم را انجام دهم. کتاب اندیشه اسلامی ۲ سر راه میخرم. تا به حال نداشتم خب. ترجمه ی تاریخی ام  را هم میدهم سر راه تایپ کنند. به خانه که میرسم چند عکس یادگاری میگیرم. میخواهم شعر برفی دو سال پیش را زمزمه کنم.

؛من که هیچ اما ستاره هایی که سوختند در نگاهم چه ؟؛

اما حالا می بینم که حتی آن دوره ی زندگی من  هم گذشته. حالا دیگر ستاره ی سوخته در نگاه من نیست . قدم های موفقیت و قدرت زیر گامهایم لمس میشود . اما دیگر تعلقی نمانده. دیگر هیچ چیز نمانده .

تقریبا تا به این ساعت ۲۵ سانت برف نشسته. روح باغچه زیر بار برف چند بعدی شده . روی حصار خانه اقاقیا . توی باغچه درختچه ها و دور تادور حیاط گلدانها تسلیم حجم سفید برف شدند. جای کودکی ۵ سالگی سارا کنار سکوی پر برف باغچه خالی است. جای برف بازی اش . یاد عکس با موهای بور و فرفری بلندش کنار دست خودم می افتم. و نمیدانم چرا همه ی تعلق های دوست داشتنی زندگیم از یک مقطع گم شدند. انگار که تنها در راهی گام بر میدارم. که وقتی پشت میکنم. هیچکس نیست. مادرم. نامزد قلابی ام.و بعد . سال بعد سارا . عزیزم. و عجیب اینکه همه ی این تعلق ها ظرف مدت یک هفته از دست رفتند.

بوی سوپ خوشمزه تمام خانه را گرفته. این دو سال نبودم در تهران خواهرم را تبدیل به یک بانوی انعطاف پذیر  کرده.

نه انگار نه ! این برف را سر باز ننشستن نیست. شاملو

صدای بازی بچه ها کوچه را بر داشته . نمیدانم از صبح  تا به حال چقدر زیر گوش مادرشان جیغ زدند . بالا پایین پریدند  تا مادر اجازه ی برف بازی بعد از ظهر را به آنها داده .

صدای بازی بچه های می آید . و گلوله های برفی که بالا از این طرف به آن طرف شلیک میشود.

 

                               چه غنیمت بزرگی است 

                                                  زندگی در پیش رو

                                                                   همین  و دیگر هیچ

 

۱۶ دی ماه

 

 پی نوشت ۱ :مرسی به برف یک متری گیلان که تمام امتحانهای ما را یک هفته عقب انداخت. پیش به سوی معدل الف ایضا

پی نوشت ۲ :واقعا جای شرمندگی داره کشوری که خودش دومین کشور دارای ذخائر گاز دنیاست . استان مازندران رو بی گاز در این روزهای با درجه ی زیر صفر رها کرده. گیلان هم که با افت فشار گاز روبرو ست.

 پی نوشت ۳ :دهه!!! این برف چرا تموم نمیشه. لابد ما باید سوار سورتمه بشیم. بریم امتحانات آخر ترم رو بدیم. مملکتمون هم که برف خیز نبوده  لابد سورتمه سواری یاد گرفته باشیم.

 

 

 

 معرفی کتاب : میرا

نویسنده : کریستوفر فرانک

ترجمه :  لیلی گلستان

انتشارات:  امیر کبیر

سال چاپ :۱۳۵۴

 

 

 حکایت تلخیه. روزگار جوانهای امروز ایران ببخشید جوانان امروز ایران اسلامی !!!!!!؟؟؟؟ و رابطه هاشون.حکایت تلخ تری این که بدون هیچ نگاهی  به وجود پیش رفتن بدون هیچ حساب و  نگاهی خودشون رو میبخشند یا حراج میکنند.  حتی  اگر از دید یه نویسنده ی فرانسوی نوشته  بشه بسیار جای فکر داره.  میرا رو بخونید. من چاپ قدیم این کتاب رو دارم. منتها اگه همین اسم کتاب و نویسنده و  مترجم رو به کتاب فروش ها بگویید میتونید تهیه اش کنید. چه به سر جوانان شرقی ما اومده ؟

میرا رو بخونید. حتما بخونید.

یه توضیحی هم در مورد خانوم لیلی گلستان بدم. ایشون دختر ابراهیم گلستان. و خواهر  کاوه گلستان که عکاس بین المللی بودند هستند. ما  کاوه گلستان رو در روزهای آغازین جنگ آمریکا با عراق از دست دادیم. روحش شاد و یادش گرامی . به هر حال خانواده که  هنرمند باشه. همین میشه. ترجمه ی زیبایی از لیلی گلستان رو  میتونید بخونید.

توضیح درمورد آقای ابراهیم گلستان رو تو معرفی یه کتاب دیگه براتون ادامه میدم.

 

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم