ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

زمزمه های شبانه ۲

 

 

 

 

 

زمزمه های شبانه ۲

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کمی پر خون . کمی کم خون . اما همیشه مسافر.

کمی پر رنگ . کمی کم رنگ  اما همیشه مسافر.

 

 

 

 

 

 

 

زمزمه میکنم سردم شده. مثل یک مجسمه یخ زدم. زمزمه میکنم اما گامهای ثانیه شمار

کلاسها و  کارها نمیگذارد این گلایه بازگو شود.

بارانهای دو هفته  ی پیش تا به حال برگ زردی به روی درختان باقی نگذاشته.

برگها  ی خشک و زرد کناره ی پیاده رو ها را انباشته .  

 

و وقتی باران میزند زیر گامهای مسافران له میشوند پودر میشوند. چه رقص مرگ عجیبی

 

چه اشتیاق غریبی به افتادن زیر پاهای مسافران؟

 

 

 

زمزمه میکنم. سردم شده. دستکش یاری نمیکند. شال گردن هم همینطور.

مثل یک آدم برفی شدم اینقدر که پوشیدم.

 و باز هم سر انگشتهام یخ بسته. یقه ی کاپشن سفیدم را بالا میدهم. چه سوزی میوزد؟

زمزمه میکنم اما موقع تحویل پروژه ی جمله سازی 100 لغت  عقب نمی افتد.

 موقع تحویل متن شنیداری صدای آمریکا هم عقب نمی افتد.

 

 

 

زمزمه میکنم .سردم شده.   قدرت.   تلاش  . افتخار.   شماره ی یک بودن.

 

حالا دیگر از شماره ی یک بودن هم شرمنده میشوم. 

از خواندن هر بار  و همیشه ی تمرین  با صدای من سر کلاس گرامر.

چقدر اعتماد داری استاد ؟

دوباره صدا میزند. میس ... تمرین ها را بلند بخوان.

 

 

 

 

 

 

 

 

زمزمه میکنم  اما همه از پشت برق چشمهام غرور می بینند .

نمیدانند این برق  اشک   اشک چیست؟

 

زمزمه میکنم اما هیچکس نمی شنود.

 

 

 

 

 

قدر سلامتی تون رو بدونید به هر حال این یک نصیحت خاضعانه است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         زمزمه میکنم:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چشم هایت . چشمهایت . چشمهایت

 

 

چه در زندان باشم .

 

 

چه در مریض خانه

 

 

به دیدنم بیا !

 

 

چشمهایت . چشمهایت. چشمهایت

 

 

سرشار از خورشیدند.

 

 

 

 

    ناظم حکمت شاعر ترک

 

 

 

 

 

  این شعر را زمزمه میکنم. اما هیچکس نمی شنود.

 

  

 

 

 

 

 

 

 

معرفی کتاب:رفیق اعلی

 

 

 

نویسنده :کریستین بوبن

 

 

 

ترجمه :پیروز سیار

 

 

 

به همراه نیایش های فرانچسکوی قدیس.

 

 

 

انتشارات :طرح نو

 

 

 

سال چاپ:1382

 

 

 

ممنون رفیق! این کتاب رو تازه هدیه گرفتم.

عجیبه تازگیها از مسیح بیشتر تا ثیر می پذیرم. و انگار بیشتر میشنوم.

میشه این کتاب رو مزه مزه کرد بی اونکه تمام بشه.

 

 این شعر ناظم حکمت زمزمه ی خیلی از روزها و شبهام هست.

 بسیار شرقیه بسیار با وسواس  درمانده ی  ع ش ق

 

 نظر شما چیست؟

 

 

 

پی نوشت۱: باور دارید خیلی از زمزمه ها از فریاد بلند تره؟

 

پی نوشت 2 :چه میشد سهم من  از تو میشد یک لیوان گرم چای؟

چه میشد سهم من از تو میشد سکوت ساده ی یک  تبسم کوچک  ؟

چه میشد اگر فقط بودی همین .

من از نگاه مات توی قاب عکس دلم میگیرد .

من از نگاهت که معلوم نیست به کجا خیره ماندی دلم افسوس میخواند.

چه میشد بمانی اولین ترجمه ی من را با دستهای خودت با چشمهای عاشقت بخوانی ؟

چه میشد به قهقهه بخندی تا  صورت سفیدت پر از مهتاب  میشد.

چه کسی باور میکند ده سال گذشته؟چه کسی باور میکند 76 رسیده به 86؟

از نوجوانی بزرگ شدم . از کودکی بزرگسال شدم. و اندازه ی سن 39 سالگی

تو مادر شدم.چه میشد می ماندی؟

من به اندازه ی تمام بچه هایی که مادرشان زنده  است. تو را دوست می داشتم؟

چه میشد گل یاس سفید من . خوب من . گل من .مادر من بمانی ؟

برای روح تو آمین. برای روح تو این اولین  ترجمه ی من/////

روزگار بازی میکند . بازی میکند تا تو نمانی و

سالروز رفتنت بشود روز  آماده شدن اولین ترجمه من .

گاهی اینقدر تعلق از دست دادم که فکر نمیکنم هیچ چیز ثابتی تو زندگیم بمونه.

 حتی نزدیکترین کسان . ماهی لغزنده به سفر .ماهی نماندن ها و دل کندن

نویسنده : ارماییل : ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم