ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

روزهای گذر

 

 

 

 

 روزهای گذر

 

 

 

 

 

 

 

 

    آهنگر

 


در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت
دست او بر پتک
و به فرمان عروقش دست
دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:
«
ـــ کی به دست من
آهن من گرم خواهد شد
و من او را نرم خواهم دید؟
آهن سرسخت!
قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!

 

 

 

 

 

 

نیما یوشیج

 

 

 

 

 

حرف اساسی که برای نیماست و فکرم این روزها فکر او.

کی به دست من  

 

 

 

 

 این روزهای ابری بی باران که میرسد و سرما آرام میخرد رفیق پا به فکر و پا به کوه مثل

 

 بچه های 59 کمتر در این نسلی که من با آنها  درس میخوانم  پیدا میشود.ورفیق پا به کتاب اینجور که من میدوم !!! این روزها روزهای هر روز با لغت بیدار شدن و با لغت خوابیدن است .

 مثل انجیل وتورات  که یک  زمانی کتاب بالینی ام بودند و هنوز طعم غزل غزلهای سلیمان در ذهنم تکرار میشود.غرض اینکه انگار این ذکر یادگیری زبان ذکر رستن هم هست.

 و ذکر شریف کلمات به دستهای زحمت من  .

 

 با چشمهای تازه بیدار شده و  موهای سیخ سیخ و پاهای یخ کرده

طعم یادگیری بعد از فلق چیزی مثل طعم پاشویه بعد از تب میماند.

مثل طعم گس خرمالو میماند . مثل طعم قلقلک شادی به ذهن در این روزهای بی باران.

 

 

 

این روزهای ابری بی باران تا بخواهید لغت روی  سرم ریخته. تا بخواهید پروژه ی نصفه کاره.هنوز اما این روزنه ی نور از یادگیری اینگلیسی . شادی را  در قلبم باز  می تابد و برای روزهایی که کسی غیر از لایه های خشک  شده ی اشک صورتم را به یاد نمی آورد طعم گرمای امید می بخشد به خاطرات بی در و پیکرم.

این روزهای ابری بی باران برای شادی تلاش میکنم.روی برگهای زرد و نارنجی بعد

 از اینکه سرم از پیدا کردن اینهمه لغت از دیکشنری گیج رفت پیاده روی میکنم.

 طعم راه رفتن روی برگهای خشک شده غروب پاییز چیزی مثل جستجو است .

 جستجوی هر روزه  امید از برگهای ریخته شده

 

 این روزهای ابری بی باران بار سفر به روی شانه هام سنگینی میکند.

 نمیدانم چقدرمیان میان بزرگراهها در نوسان دل کندن و پیوستن بودم. 

 نمیدانم چقدر از  کشتزار های روحم  درو شد یا که سوخت.

 روزها ی تلاش و روزهای کار  و روزهای بدو بدو .

کجاست سقف  امن  و ایمنی برای وجود ؟

 

 

 

به خانه که میرسم گرد  سفر.  هنوز بوی نم و رطوبت روی جسمم پاشیده.

 کنار بخاری دستهای یخ زده ام را گرم میکنم. نمیدانم

 گاهی این سفر درونی را با سفر های بیرونی اشتباه میگیرم.

 

به خانه که میرسم. یادم می افتد روزی  سقفی از روی سرم گم شد. نمیدانم چرا؟

 

 و دست آخر اینکه:

 

 

یک مشت تعلق  کوچک میخواهم  برای اینکه دوست بدارم.

شادیهای تعلق انسان ماندن را دوست بدارم. و به بهانه های  کوچک زندگی بخندم

یک وجب صداقت میخواهم میان بریده بریده های خیانت . 

قدر برآور   باز شو از هم .      دو تا شو         با خیال من یکی تر زندگانی کن!

 

 

 پی نوشت 1 :21 آبان روز تولد نیما مبارک. هی داروگ کی میرسد باران؟

  پی نوشت2: صبحانه ناهار عصرانه شام یا پیش غذا لغت میل دارید؟ یک بشقاب  یا لیوان ؟

 اینجوری که من میگم لغت حفظ کنید  صبحها وقتی بیدار میشید   و شبها وقت لالا . اگر  زلزله سیل یا دیگر بلایای طبیعی و انسانی به سرتون بیاد این لغت ها هیچوقت از ذهنتون نمی پره

پی نوشت 3: اولین ترجمه ی من آخر آذر ماه آماده میشه و دستمزدش هم یه آیس پک هست

 

معرفی کتاب: فاجعه ی سرخپوستان آمریکا/

 

  دلم را به خاک بسپار در واندد نی

 

نوشته ی : دی براون

 

 مترجم : محمد قاضی

 

 انتشارات : خوارزمی

 

سال چاپ:۱۳۵۳    

 

 

 من تا قبل  از این کتاب فکر میکردم. مردم خودمون فقط ذهن لیریک و غنایی دارند . حالا فکر میکنم که اشتباه میکردم.سرخ پوستها حرف زدن معمولی شون هم شعر هست!!! البته کتاب ذکر پدرسوخته بازی سفیدها  و راندن و دریغ سرزمین  اصلی   و مادری  از سرخ پوستهاست . عکس هایی که رییس بعضی از قبایلشون رو در محوطه های تعیین شده نشون میده بسیار دردناکه. انگار که عقابی رو کرده باشی در قفس . اما این کتاب رو به خاطر پیوند عجیبش با طبیعت توصیه میکنم.  

 

 من صاحب محل نیستم.

من فقط مهمانی رهگذرم ...

بگذار دلم برای همیشه بر این ساحل

که واپسین منزل به سرزمین وانددنی است بیارمد.

استیفن وینسنت بنت

 

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم