ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

خیره به خط سفید جاده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خیره به خط سفید جاده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باز هم خط سفید بین دوباند جاده . مرا به سفر پیوند داده .

 

 نمیدانم چقدر این جادوگر سفید بین چشمهام نوسان سفید و سیاه بوده؟

 

نمیدانم چقدر از عمرم را به این خط سفید جذاب جذب شدم؟

نمیدانم چقدر با این خط یکی شدم و خیره به چرخهای بزرگ اتوبوس پیچهای رو به سرزمین مادری را طی کردم ؟چقدر میان  باران و مه در نوسان حرکت و سفر بودم؟چقدر در میان بوران برف و بادهای سخت جاده ی کوهین چرخهای بزرگ اتوبوس آهسته روی یخها را فشرده تا من به سرزمین مادری برسم؟

 

 

 

نمیدانم این عشق خاک شده در وجودم چقدر من را به خاک مادری پیوند داده ؟شاید خونم و خاکم و روحم جایی میان کوههای سبز گیلان  و رد مه که فضای جاده را پوشانده گیر کرده.

 

 

 

به یاد  جمله ی کوتاه مارکز در صد سال تنهایی می افتم .

 

هر جایی که مرده ای از ما در ان خاک شده باشد . وطنمان  باقی می ماند.

 

 

 

و ما و خانواده ی من چه بسا نسلها و نسلها پشت همین کوهها پشت همین بیجار ها و باغها پنهان ماندیم.  و خاک شدیم. و تازگیها هم که یک بچه ی 7 ساله را  به گیلان امانت دادیم.

 

 

 

چه کسی می تواند تاب خوردن یک بعد الظهر تابستانی را وقتی خورشید با برگها و بادها بازی میکند فراموش کند؟

 

چه کسی می تواند بالا رفتن از از درختان باغ گردوی مادر بزرگ را فراموش کند وقتیکه با یک "کلاکت "میدوید دنبال ما

 

 که" خاکی می سر . زاکان.بییدی جیر.کفیدی!!! هانی بشویدی جور ؟شیمی ماآر جوابه من چی فدم؟"

 

 و یا می گفت ذلیل مردها بیاید پایین و میدوید دنبال ما و ما را می گرفت

 

با دستهای پیر و چروکیده از کار سختش موهای خاکی لخت ا را صورتمان پریشان میکرد. و  کمرش را راست میکرد. دستش را میزد به کمرش و می ایستاد رو به اسمان  به قهقهه از شیطنت نا تمام ما .ما  بچه ها هم می خندیدیم. گاهی هم یک ترانه قدیم گیلانی نصیبمان میشد که با قدمهای  مادر بزرگ همینطور دور میشد دور میشد تا صداش نا مفهوم میشد . اما مگر حافظه ی محبت تاریخ میشناسد؟ کم یا زیاد میشناسد؟

 

 

 

چه کسی می تواند طعم تمشک و توت فرنگی جنگلی را بعد از کلی گشتن در جنگل پدر بزرگ فراموش کند؟طعم کنوس و خوج محلی را ؟

 

چه کسی می تواند نو ر مات خورشید 5 صبح گیلان را فراموش کند وقتی که از خانه ی قدیمی مادر بزرگ سر می زد؟چه کسی کی تواند وضوی 4 صبح مادر بزرگ را صلانه صلانه راه می رفت و زمین  و زمان را ناخواسته بهم میزد و قدری آب در کاسه ی لعابی قدیمی روسی اش داغ میکرد را فراموش کند؟ و می رفت به لانه ی مرغها سر میزد و تخم مرغهای تازه را برای ما نوه ها بیرون می آورد و در یک کتری کوچک ذغالی آپز میکرد .

 

 

 

حالا یک تراکتور آن خانه ی بزرگ چهار ایوانه ی قدیمی گیلانی را میریزد . چه کسی می تواند خانه ی بزرگ اعیانی را که پنجر های چوبی  فیروزه ای اش. با شیروانی بزرگ شیب دار و حصیر های خاکی که حالا زیر فرش پنهان شدند یا خاکاره ی قدیمی مادر بزرگ از گوشه ی اشپزخانه ی باریک و درازش آویزان بود و یا نمکیار سفالی نقش دار که در ان دلار درست میکرد یا گردو میسایید یا گمج دو رنگ سبز مادربزرگ که در ان قاتق درست میکرد  یا آن چراغ سه فیتیله ی قدیم روسی که رفیق زمستان و تابستان مادر بزرگ بود یا کته ی ذغالی را که روی هیزم روی چها ر تا بلوک مثل مربع آرام آرام با دود آتش و هیزم می پخت را فراموش کند؟چه کسی می تواند دستهای من و اشکهای من و خنده های شاد من و شیطنت های من و هم بازی های گیلکی کودکی ام  را که در میان همین خاک و خون حفظ شدند   با این لهجه ی قشنگ گیلکی فراموش کند؟

 

کلمه های گیلکی را با صدای مادر بزرگ در گوشم میشنوم. بنده ی خدا نمی توانست فارسی حرف بزند این بود که وقتی به قول خودش فارسی حرف میزد تنها جای فعل و صفت  را در جمله بندی اش عوض  میکرد و قدری آرام تر حرف میزد و مدام در حال ترجمه به همین سبک بو د . و این شد که من تنها مرجع یادگیری ام مادر بزرگ  بود و این شد که من حالا گیلکی را با هر لهجه ی هر شهری از گیلان می فهمم .  

 

مادر بزگ زن عجیبی بود . اراده اش کوه را به ستوه می آوردو مسوولیت پذیریش همه را خرد و خاکشیر میکرد  و استعداد غریبی در پروش گل و گیاه داشت شاید اگر فقط یک ساقه  را در خاک میزد شاخه جوانه میزد و دستهایش  همیشه در تماس با خاک و کشت  و درو بود  و همیشه دانه ای داشت که به زمین بدهد و زمین هم سخاوتمندانه محصول طلایی برنج یا باقالی مازندرانی یا بادمجان محلی گیلان  یا چایی یا گلهای رنگارنگ میداد.

 

 

 

این است که حالا بعد از اینهمه سال دوری وقتی آخر تابستان ردم به رد غریب سفر به گیلان پیوند می خورد و یادم می افتد قرار است سه سال دیگر در همین خاک و همین هوا و همین خون و همین اصالت نفس بکشم آرام ساکم را می بندم. و

 

سلام میدهم به این خط سفید ممتد

 

 

سلام گیلان

 

سلام سارا

 

سلام مادر بزرگ

 

سلام به خوشه های درو شده ی برنج .

 

سلام به فصل درو شالی ها .

 

سلام به بوی سوختگی چوب که از میان جنگل همهمه ی اشک میشود به روی  صورتم .

 

 

روی رد مورب اشک روی گونه ام دست میکشم و میدانم این اشک شادی است و غم . میدانم این

اشک اشک اصالت گیلانی است.

 

 

 

 

 

 

 

لغت نامه :گیلکی_ فارسی

 

خاکی می سر : خاک به سرم.

زاکان:  بچه ها  . جمع زاآک یا زاآی  به معنی بچه یا عزیز . ی آخر زاآی برای تحبیب بکار میرود .

 

بییدی جیر : بیایید پایین .

 

 کفیدی : می افتید

 

هانی بشویید بام سر؟: اینقدر زیاد  یا اینهمه زیاد رفتید بالا ؟

 

من شیمی ماآر چی جواب فدم؟: من جواب مادرتون رو چی بدم؟

 

کلاکت:چوب بزرگ  قلاب دار دراز که برای کندن  میوه  و محصول

و گاهی هم برای دنبال کردن ما بچه ها ی اتشپاره  استفاده میشد

 

خاکاره : خاک انداز

 

نمکیار: ظرف بزرگ و لبه دار سفالی که برای ساییدن گردو یا سبزی یا برگ سبز چای   از آن استفاده میشد.

 

گمج: قابلمه ی سفالی گیلکی که برای پختن خورشت از آن استفاده میشد

 

بلوک : نوعی آجر مستطیلی  با دو خانه ی خالی در وسط آن 

کنوس : ازگیل یک نوع میوه ی کوچک جنگلی 

خج محلی :یک نوع گلابی ترش شیرین گیلانی . پوست سختی دارد و تا آخر پاییز مهر محصول

میدهد. درخت قشنگی دارد.  

 

 

 

 

 

 

 

معرفی کتاب :

 

کلیسای  جامع

 

نویسنده : ریموند کارور

 

ترجمه ی : فرزانه طاهری

 

انتشارات نیلوفر

 

 

 

پی نوشت۱:  دفعه ی دیگه تقلب نمی رسونم .

پی نوشت ۲ :من پی نوشت نوشتن رو خیلی دوس دارم. اما این پی نوشت سومیه آخر پی نوشته.  

پی نوشت ۲:  خانوم کوچک گیلانی . قبولی در دانشگاه لاهیجان رو صادقانه بهت تبریک میگم ! بیبیب هورا بیبیب هورا  . 

پی نوشت ۴: خشک شدم تهران چرا باورن نمیاد . وای. انشاا.. تعالی یه هفته ی دیگه راحت میشم.  

 

 

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم