ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

اختلال یک خون زیبا

 

 

 

 

اختلال یک خون زیبا

 

 

 

 

می گویم:میخوایید دستم رو ببرید ؟

: یه خراش کوچک اینقدر که خودت هم  متوجه نشی.

با تیغ روی دستم دو شیار برش میزند . احساس میکنم گوشتم بریده شده.

 صبر میکند تا خون بند بیاید. یک فشار سنج روی دستم بسته که خون بیشتر بیرون بیاید.

 و یک کاغذ صافی برای کشیدن خون روی زخم.

یک ساعت کرنومتر دار روی میز ما میزان کرده که منتظر شود که این زخم کی میبندد.

 لخته کی تشکیل میشود.

با کاغذ صافی خون روی زخم را تا وقتی که یک گلوله ی خون شود  میکشد.

 خون مثل غبار روی سلولهای کاغذ پخش میشود اما بند نمی اید.

دو دقیقه گذشته. هنوز خونبند نیامده.

از رگ دستم 5 لوله ی ازمایش خون میکشد .

 این دومین پنج لوله ی ازمایشی است که برای ازمایش های مختلف خون  از من گرفتند.

به خونم نگاه میکنم. خیلی سرخ است.

خیلی بیشتر از حد سرخ . رنگ البالو.

لوله های ازمایش را میگذارد روی دستگاه چرخان که لخته نبندد و

 لوله ها در یک جهت مدام غلت میخورند.

از ساختمان بیرون می پرم.

سر گیجه دارم دوباره. و وسط گرمای 40 درجه ی تهران دستم یخ بسته.

فکر میکنم. ایکاش اینقدر انگشتهام بلند نبودند تا خون به سر انگشتهام هم می  رسید.

به خیابان نگاه میکنم. ماشین سبزی از کنارم رد شده. فکر میکنم که نه شاید خاکستری است . چشمم را میندم. همه جا سیاه میشود . دوباره میبندم. سرم تو ءمی خورد. لبم سفید شده باز هم. و از کیفم بطری اب شربت را بیرون می کشم . که سر گیجه ام بهتر بشود.

 

می ایستم کنار خیابان: مستقیم انقلاب

 

سوار تاکسی که شدم . روی زخمم را محکم می گیرم تا خون لخته شود .

تازه زخمم شروع به سوختن کرده اما به روی خودم نمی اورم. 

فکر میکنم به امار . از هر سه میلیون نفر 10 نفر مبتلا به اختلال پلاکت از نوع گلانزمن هستند

و از این ده نفر سه تا زن.

من یکی از این سه زن هستم.میشد اصلا نباشم.

 اما امار بعید هم میگوید من مبتلا به این اختلال خونی در شکیل لخته ی خون هستم. 

و این بیماری به خودم ختم میشود. در من تنها می میرد.

و وراثت ژنیتیکی هم با ازدواج غیر فامیل از بین می رود.

فکر میکنم. که چقدر زبان بازیهای من در کودکی به همین رنگ سرخ بسته بود

. چقدر همین بیماری سرخ من را به خون وابسته کرده و چقدر مقاوم. مقاوم در برابر تحمل درد .

لبخند محوی روی نگاهم شکل می گیرد.

موهای چتری لختم را که اشفته از شال بلند مشکی بیرون زده منظم می کنم.

و ستاره ی چشمهام در فکری دور گم میشود.

 

 ارام زمزمه می کنم . و چشمم روی هم می اید .

لبخند محوی روی ستاره ی چشمهام می رقصد .

فکر میکنم. به آینده ی دور.شاید ستاره ی چشمهام دوباره برقصد. 

 

 

معرفی کتاب: خوبی خدا

 

مجموعه ی ۹ داستان کوتاه از نویسندگان امروز امریکا

ریموند کارور . هاروکی موراکامی . شرمن الکسی . اکساندر همن  ....وجومپا لاهیری

 

ترجمه :امیر مهدی حقیقت

 

نشر ماهی

 

چاپ سوم. ۱۳۸۶ 

پی نوشت ۱ :نگران من نباشید. من حالم خوبه مثل همه ی شما منتها طریقه ی زندگی من شاید با شما کمی متفاوت باشه. اینکه دردت و بیماری ات رو هم دوست داشته باشی . چرا که باید زندگی کنی و زندگی جز حرکت و ورجه وورجه هیچ چیز دیگری نیست.

پی نوشت۲ :امکان درک  شادی برای همه وجود داره . حتی....

پی نوشت ۳ : جان من برداشت منفی نکنید . من خیر سرم مثبت نوشتم

 

 

نویسنده : ارماییل : ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم