ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

دستم را از دستت می دزدم. احساسم را له می کنم. اما خونم را چه کنم؟. /برای تو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 دستم را دستت  میدزدم. احساسم را له می کنم .اما خونم را چه کنم؟

 

 

 

 

 

 برای تو

 

 

 

 

 

 

 

 

این روزها کم خونم. اینقدر که  لبهایم سفید شده. و سفیدی صورتم سفید تر . اینقدر که تلو تلو می خورم . اینقدر که خوابم می برد از کم خونی . اینقدر که سر گیجه دارم.  اینقدر که افسرده شدم از بغض  خون . اینقدر که سر انگشتانم از سفیدی سرد میشوند. و خون  به سر انگشتانم نمی رسند. یک خر وار کتاب خواندم. می خوانم . خواهم خواند . یک گونی کتاب از حقوق ماهیانه ام خریدم. زمزمه می کنم کلمه های کتابها  را .و گاهی کم خونی طاقت خواندن نمیدهد. و خوابم می برد.

 

 

فکر میکنم تنگ شکسته ی خونم به نصفه رسیده.

 

 

 

فکر میکنم ادمهایی که خون جریان یافته در رگهاشان انقدر زیاد هست که رنگ لبهاشان قرمز است. و لپ هاشان گل گلی . نمی فهمند من چه می گویم. نمیدانند کم خونی یعنی چه؟  

نمیدانند  حسرت از اینکه نتوانی احساست را به دیگری هدیه کنی یعنی چه؟نمیدانند اگر  با کم خونی یک شال گردن سفید تمام نشود یعنی چه؟   

 

 به من نگو رویا می بافم. من تنها دارایی عمرم دوست داشتن ادمها  بوده.

به من نگو میدانی  تو یک لحظه هم از درد مرا زندگی نکردی.

 به من نگو بمان زنده بمان. دلم می خواهد با صدای بلند خونهای الوده ی فرانسه را لعنت کنم.

 

 

دلم می خواهد با صدای بلند فرانسه را لعنت کنم. دلم می خواهد   رو به افق باز فریاد بزنم.

 

 

 

 

  

  نمای دوم.

 

 

 

 

 

 

 برق شفاف محبت .

 

 

 

روبرویم نشسته برق شفاف محبت در نگاهش می رقصد . از نوزادی تا به حال دکترم بوده.

وقتی قرمز قرمز مثل یک موش کوچک بودم . در دستهای محبت او تمام لخته های خونی که بسته نمی شدند بسته شدند.

وقتی رنگ خون را در چهره ام کم رنگ می دید . ستاره ی چشمهایش گم  می شد  و می گفت فاطمه عزیزم....

وقتی درد روبان قرمز روی سر ۷ سالگی ام  را خونی می کرد با دستهایش ارام روبان را باز می کرد و دوباره از نو می بست  و یک سرنگ اندازه ی کله ی خودم توی دستهای کوچکم می گذاشت که آرام بشوم.  و موهای چتری لختم را در دستهایش مچاله میکرد و من از شدت اینهمه  محبت می لرزیدم.

 

وقتی بزرگ شدم انقدر که دستم در دست کسی دیگر باشد برای زندگی مشترک. کلام او بود به ...

 

و حالا هم همیشه در کنار رنگ قرمز خون . کلام او . و دستهای مهربان او . واسطه ی سلامت می شود . واسطه ی زندگی که در دستهایم و دستهایش می رقصد .

 

بنام تو . و برای تو  و به خاطر تو

 

سلامتی را می پذیرم.

 

دکتر   منیژه لک 

 

 

 

 

  روز شما مبارک .

 

 

 

 

 

 

پی نوشت ۱: فکر می کنی فرق من و تو در چند لیتر یا چند سی سی خون قایم شده؟

پی نوشت ۲ :تو چقدر  برای  سلامتی ات شکر گذاری ؟

 

 

 

 

 

معرفی کتاب :چه کسی باور می کند رستم

 

 

 

نویسنده روح انگیز شریفیان.

 

 

 

انتشارات مروارید.

 

 

 نوبت چاپ :چهارم. 1384

 

 

 

 

 

برنده جایزه ی بنیاد  گلشیری . آذر ماه 1383

 

 

برای بهترین رمان اول سال 1382

 

 

 

 

 

این کتاب رو فراموش نکنید . مثل یک گنج ارزشمند است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ شهریور ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم