ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

سارا

 

 

 سارا

 

 

 

غریبان را دل از بهر تو خون است

 

 

دل خویشان نمی دانم که چون است

 

 

عنان گریه چون شاید گرفتن

 

 

که از دست شکیبایی برون است

 

 

 

 

 

 

سارای من میدوی میان کابوس مادرت. می آیی نزدیک تر .

 صورت سفید و کوچکت را می چسبانی به صورتش. با حریر نرم موهای بورت

که پیچ خورده تا به زیر کمرت دور گردن زخمی مادرت را را می پوشانی 

 و پچ پچ میکنی: ماما من رفتم پیش خدا .

هنوزطرح آن معجزه نقش بسته میان نگاه ما . 

  میدویی با آن حریر جادویی با آغوش کودکانه ات که  هنوز قلبم را گرم می کند

 بازوهای کوچک را حلقه می کنی به دور صورتم. و دستم را میکشی به بازی.

سارا مگر نیامدی بازی کنیم. بیا من  دوباره چشمم را میبندم پشت به دیوار .

اصلا هم جر زنی نمیکنم. قول میدهم.

 

 

 

 

بعد تو با علی فسقلی میدوید به سوراخ سنبه های خانه ی ما.

 و من خودم را میزنم به نفهمی.تا تو از یه سوراخ بعید بیرون بیایی .

و بدو بدو با موهای بور فر فری بلندت سک سک کنی.

بعد من دزدیده از  طعم هیجان  تو وقهقهه ی  شادی ات  قدری  خاطره میگذارم در  قلبم.

و ذخیره میکنم برای روزهای سخت که توانم با تاب این دنیای کثیف به تاب آمده

 

 

تو با خنده های شادت  طعم یک بوسه را به یادم میآوری.

طعم یک خنده که بلندت کنم رو به آسما ن و بنشانمت به روی شانه هام.

دور کمرت را سفت بچسبم  که  نیفتی.و تو حس کنی که بزرگ شدی.

 و مثل یه آدم بزرگ حرف بزنی.

 

 

بیا سارایی  بدو عزیزم آغوش مادرت خالی است.

 

 

 

 

 

بیا سی دی مدرسه ی موشها برایت آوردم.

 

 

بیا از لیلا اجازه میگیرم. ویولنش را بلند کنی تکیه بدهی به زیر چانه ی چپت

 و مثل یک خانوم کوچولو دلنگ دلنگ کنی  

 

 

بیا سارایی . بیا عزیزم دلم از نفسهات به تنگ آمده.

 

 

بیا فرشته ی کوچک

 

 

بیا خسوس  کوچک.

 

 

 

خسوس همان خسیس است با لهجه ی سارا

 

 

سارا ی هفت ساله و هفت روزه . در تصادف رانندگی در جاده گیلان ضربه مغزی شد.

از گوشهای سپید کوچکش خون بیرون  زد.و نفس مصنوعی پدرش که با او  دهان به دهان شد نتوانست او را به این دنیا بر گرداند.

 

 

این روزها عمیقا سوگوارم دوستان.

 

 

دریغ وجود سارا  دریغ سختی است.  بیشتر به خانه ی بستگان سر میزنم.

 بلکه کمکی از دستم بر یباید

 

 

سارا در گورستان سلیمان دولاب. جایی که سر میرزا کوچک هم دفن است به خاک سپرده شد. سلیمان دولاب در واقع محل دفن یک عارف و صوفی است. گورستان کوچکی در رشت به سمت صومع سرا

به این فکر میکنم که وقتی گیلانم میتونم به سارا سه بار در هفته سر بزنم.

تمام طول راه به این فکر میکردم که گیلان از این به بعد دیگه تنها  سرزمین مادری  من نیست. انگار یک رمز شده تو زندگیم.

 

 پی نوشت ۱: دوهفته ی پیش خواب یک دختر بچه ی کوچک با موهای بلند رو دیدم. که از اینطرف به آنطرف میدوید. اما از سطح زمین معلق بود. از زمین یه چیزی حدود ۱۰ سانتیمتر فاصله داشت. و من وحشت زده و غمگین میپرسیدم چه شده؟آخر راه مادرم بود که منتظر این کودک بود. غریب و غمگین ایستاده بود. اما هنوز زیبا بود .

 

 

 

 

 

 

پی نوشت ۲:  صحنه هایی که من در هفته ی پیش تجربه کردم. به وصف نمی آیند. تنها برای ترز چند حس مبهم و گنگ رو توصیف کردم. لیلا با کامنت گذاشتن یه چیزهایی رو تداعی کرد.

حقیقت اینه که هر جا رنگ صورتی می بینیم. سنجاقکی کنارش هست.سنجاقکی بالای کاج مزار سارا.  انگار سارا از دور ناظر پدر خسته اش و مادرش که هنوزبستری هست شده. صورتی رنگ مورد علاقعه ی سارا بود.

 

 

 پی نوشت۳: یادتون هست که پست دفعه ی قبل ارماییل از دل بستن های کوچیک نوشته بودم. یک مشت تلعق کوچک برای دوست داشتن . دیگه دلیلی  برای این حس ندارم. باورم نمیشه. بدون حضور مادر سارا ما سارا رو در  غسلخانه ی باغ رضوان رشت غسل دادیم و به روی جسم پاک و کوچک هفت ساله اش  در گورستان میرزا کوچک یا سلیمان دولاب خاک  ریختیم.

 

 

 

معرفی کتاب :من از دنیای بی کودک میترسم.

نویسنده :هیوا مسیح

انتشارات :قصیده سرا 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم