ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

ما بین درختان کهنسال

 

 

 

 

ما بین درختان کهنسال پارک باید کسی را ببینم . یکی از دوستان معرفی کرده برویم ببینیم بدرد زندگی هم میخوریم یا نه . به نظر میرسد که دوستان بیشتر نگران تنهایی من هستند .نمیدانم او که چندمین کسی است که  دوستی یا آشنایی معرفی کرده بلکه به قول خودشان سر سامان بگیرم. آدمهایی که بعد از دیدار اول بیشتر دوست اجتماعی ام شدند و نه چیزی بیشتر از یک دوست.

دوستانی که  گاهی تکیه میکنند .  گاهی گله.  گاهی در شادی هایشان شریک میشوم  و گاهی در غم هایشان و نه البته در زندگی شخصی مان .

روبروی من پشت این نیمکت چوبی پارک نشسته . میگوید گرافیک خوانده از رابطه ها و عشقهای قبلی اش میگوید و از هدف روبرو . گاهی منطق من گاهی مهربانی من و گاهی روش برخورد م به نظرش عجیب غریب میآید . او اولین کسی نیست که این حرفها را ازش میشنوم. نمیدانم چه در پیشانی ام نوشته که به همه بگوید معتمد و امین خاطره ها و گاهی زخمهای  دیگران هستم. بی اینکه بگویم   میگویند .از ریزترین خاطره های شخصی اش برام میگوید ! از افسردگی موضعی که گریبانش را گرفته میگوید و از اینکه من میتوانم به او کمک کنم. از طرز فکرم از شیوه ی برخورد نرمم با زندگی  خوشحال میشود اما سر آخر میگوید :

ویژن تون خیلی ساده است . میگوید یک علامت سووال بزرگ هستم  . اینکه دخترهای دور و برش همه ژیگول بودند و معیار انتخاب او بصری است و بعد میپرسد نظر شما چیه ؟

میگم : خودت جواب خودت رو دادی .

.

بعد از یک هفته  پیامک میدهد :  یه دختر خوب بهم معرفی کن . من احتیاج به رابطه ی عاطفی دارم. دوست دارم از تجربه های تو  استفاده کنم.

از اینهمه رک و راست بودن به قهقهه میخندم. حق با اوست  و اگر با صداقت پیش بیاید تحسین دارد .

و هر شب پیامکی عاشقانه میرسد. از شعرهای خودش برای دختری که دوست دارد شریک زندگیش باشد.

برای کسی که من نیستم.

.

پشت نیمکت  نشسته ام بلکه بیاید . باران ِ  ده روزه همه چیز را حتی آجرهای دیوار را خیس کرده.ده روز ِ تمام آسمان بارید. زمین و زمان و حتی قلب ما را خیس کرد . بی وقفه ای بارید و بارید و بارید و من بی وقفه نفس کشیدم بعد از سه ماه دوری از گیلان.  اینجا پشت دانشگاه در بوفه ی دانشگاه  نشسته ام بلکه دوستم بیاید  در مورد این آقا براش بگویم.

درختها خیس برگها خیس حتی رد گامهام خیس است .

 

ارغوان که میرسد با هیجان همیشگیش همه ی بوفه را بهم میریزد. زیباست . شاید کمی زیباتر از من .  

این حرف در گوشم تکرار میشود کسی با ویژن بهتر .

 

هیچوقت نفهمیدم زیبایی چیست. به هر کسی که مهربان تر باشد قلبم میگوید زیباتر است. حتی اگر صورتش نا زیبا باشد. اما باید بپذیرم که همه اینجور فکر نمیکنند. همه اینجور انتخاب نمیکنند.

عجیب است که برای درک کردن دختری با فکر میخواهند اما  برای زندگی دختری با ویژن بهتر .عجیب است که من میتوانم افسردگیش را کمی تسکین بدهم.  اما او قلبش را با  دیگری سهیم میشود .

با خودم فکر میکنم مرده شور فکر کردنت رو ببره ارماییل . پس بالاخره چه کسی خودت رو میخواد و نه فکرت رو ؟ نه معلومات یا طرز نگاهت  رو ؟

 

 درختها خیس برگها خیس حتی رد گامهام خیس است .

دخترک راضی شده  با پسرک حرف بزند .

کار من به پایان رسیده ... از پشت نیمکت بلند میشوم و لای درختها گم میشوم.

هیچ چیز نه حتی یک برگ نشانی از من در خاطره اش ندارد.

درختها خیس برگها خیس حتی رد گامهام خیس است.

 

وقتی باقی نمانده تا به پسرک بگویم :

 

نه مردم همین استخوانند و پوست

نه هر  صورتی  جان ِ معنی در اوست

 

سعدی

 

 پی نوشت ١: منو  برای استفاده ی پی در پی از کلمه ی" ویژن" ببخشید . متوجهم همیشه  به همه تون برای فارسی نوشتن سخت گرفتم. فقط خواستم عین کلام پسرک را آورده باشم.

 

 

 

معرفی کتاب : گوشه گیرا ن آلتونا

نویسنده : ژان پل سارتر

ترجمه :  یادم نیست  :(

نشر مطبوعاتی فرخ

 

 

خیلی خیلی اتفاقی پیداش کردم. کنارِ خیابان .شیرازه اش از هم پاشیده بود و ورق هاش کاهی و گاهی پاره شده بود. نمایشنامه چند پرده ایست  که در یک خانواده ی آلمانی بعد از جنگ دوم جهانی  میگذرد. خانواده ای که پدر در ساخت کشتی به ارتش نازی کمک کرده و پسر فرمانده بوده . حکایت عذاب وجدان و سووالهایی است که پی در پی در ذهنشان بیدار میشود.حکایت سووالهایی که اگر بدست یک فیلسوف نکته سنج و دقیق مثل سارتر باشد گاهی خواننده را هم درگیر میکند. پسرک مجنون میشود اما مجنونی هشیارکه ذهن تمام خانواده را به بازی میگیرد.

به قول خودش :  پدر تو کشتی ها را ساختی و من اجساد را .

غمگین کننده است اگه طاقتش رو ندارید نخونید . وقتی که این کتاب رو میخواندم هفته ی اول مهر در ایران بود. طاقت دوره کردن جنگ برای ذهن پسرکان و دختران یتیم کسانی که حالا در بین ما نیستند خیلی بیشتر من را  با این کتاب پیوند. طاقت بچه هایی که خانه به سرشان آوار شد. مادری یا پدری از دست رفت و حالا این دولت مزخرف به این جنگ افتخار میکند.

 

 

معرفی موزیک ویدئو:

Apricot stone

by

Eva  Rivas

Many, many years ago, when I was a little child
Mama told me you should know our world is cruel and wild
But to make your way through cold and heat
Love is all that you need

I believed her every word, more than anything I heard
But I was too scared to lose my fun
I began to cry a lot and she gave me apricots
Kisses of the earth, fruits of the sun

Apricot stone, hidden in my hand
Given back to me from the motherland
Apricot stone, I will drop it down in the frozen ground
I’ll just let it make its round

Apricot stone, hidden in my hand
Given back to me from the motherland
Apricot stone

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم