ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

سمفونی قطره های باران

نوزاد که بودم  مادرم  مرا سپرد به یک گیله زن سید و زحمتکش  در یکی از روستاهای دور کیسم

سیده بانو زیبا بود .  چشمهای کشیده ی بادامی  داشت با گونه های برجسته  به روی صورت سبزه با

دوگیس بافت روس  مشکی که از دو طرف شانه اش  رها میکردو روسری نیمبندی که از پشت گردنش گره میزد  و ترکیب  صورت گیلکی  .

و کمری که خم شده بود زیر بار کارهای  روزانه ی  بیجار و باغ و  ...  که تمامی نداشت .

زندگی به نهایت ساده ای  داشتند . یک چراغ سه فیتیله ی روس   تنها قالی ای  که روی حصیر دست بافت خودش پهن کرده بود و  یک چراغ  فیلتیله ای برای شبها که البته اون روستای دور افتاده برق نداشت .

 

شبها میشد در فضای منحصرا  چوبی خانه بدو بدو کرد . یا به  روی تابی که از  تخته چوبهای طبقه ی دوم  وصل میکردند  تاب خورد .و پشه بندی که روی تلار  ( به گیلکی یعنی ایوان ) از ترس پشه  می بستند و سقف خانه هم  از پوشال برنج بود و هر سال تابستان  پسرها می بایست از ساقه ی خشک  شالیها ی بیجار خودشان  را جوری دسته دسته میکردند که  در برابر سیل باران و برف  زمستان   تاب بیاورد. بعد به روی شیروانی میرفتند و داد و  دسته دسته ساقه ها را به محلی از سقف که ساقه ها کهنه یا پوسیده شده  بود میبستند .

اما گاهی تا آخر پاییز هم دوام نمی آورد و چک چک باران های موسمی گیلان  به روی  خانه میریخت.

آنوقت سمفونی چک چک داشتیم به روی  ظرف های مسی که میگذاشتند تا آب باران سقف از آن بچکد.

هر وقت از این سمفونی ها  داشتیم پسرها روز بعد می بایست   می رفتند به روی بام و بارانی می پوشیدند و سقف را ترمیم میکردند .  ( چون اصولا  دیگه بارون تا یک هفته تا 10  روز بند نمیومد!) بعد  قسمت هایی ار سقف را که سیده خانم میگفت را از نو  پوشال میبستند .

سیده خانم زن زیبایی بود از حیث رفتار.  و مهربانی ای بی پایان داشت. یعنی حتی نمیشد تصورش  را کرد که چقدر خوشدل و  مهربان بود . از راه های دور و نزدیک به او  نذر میکردند  و مستجاب الدعوه ی  مردم بود .

بین مردم محلی به" آ دختر "معروف   بود. یعنی دختر  پیامبر .

 گاهی تابستانها  خانواده از رشت  2-3 روزی میهمان او میشدیم.

مرا برای فرزند خواندگی سپردند . برای اینکه کم خونی ام  خوب شود!

و این میشد که همین دو سه روزی که از تهران می رفتیم به رشت حتما سری به سیده خانوم می زدیم.

 

به من میگفت :  زاآ ک  یعنی بچه ام

و هر سال* 20 کیلو از برنج بیجارش را  برای من که فرزندش میدانست  می فرستاد تهران و میگفت :

 

می ژاآی  فدید  اینه  رنگ و رو  وسی  اینه جون  ساق بیبی    : 

یعنی  :  این برنج ها  رو به بچه ام  بدید که بخوره به خاطر رنگ و روش . جانش سلامت باشه .

  و اون دو سه روزی که آنجا بودیم احدی از بچه ها حتی بچه های خودش  نمی توانست مرا اذیت کند . 

سر کارش با سیده خانم  بود که  با چوب  تا بیجار دنبالشان بگذارد و بگوید :

 می زآی  جون سیفیده . اینه  دست ننیند . کبود باهه

پوست بچه ام  سفید ه . بهش دست نزنید !  کبود میشه !

 

از همینجا میشد متوجه شد که چقدر محبوب بچه ها ی دیگر بودم .

 هم از حیث لهجه ی فارسی تهرانی و هم از این جهت که  همیشه بهترین چیزها را

 برای من کنار میگذاشت . من می ماندم و قهقهه ی  خنده ای روی صورت گرد وموهای چتری لخت که

 به  بچه هایی  که  توی آفتاب  در حال غروب  بیجار  پا به فرار گذاشتند و نقطه میشدند ,   بخندم.  

 

جالب اینجابود که   از خنده  ی خبیثانه ی  من  ناراحت نمیشد و

 تازه شروع میکرد به  دعا و آمینی دیگر

 

خنده کنی  بلا می سر ؟    سفیده بخت بیبیی . تی جون  همه وقت وسی  ساق بیبی

میخندی  بلات به جانم  ؟  سفید بخت بشی . و جونت همیشه سلامت باشه

 بخند بخند تا دنیا   دنیاست بخند

 

 

 

سیده بانو 4 سال است که دیگر نیست و عجیب اینکه مردم محلی هنوز  به  کنار مزار آ دختر می آیند و پارچه ی سبز برای تبرک  به قبرش  میبندند   و به او نذر میکنند تا    کسی روی ابرها  دعاشان را روا کند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

معرفی کتاب : فرهنگ ایرانی پیش از اسلام

نوشته ی : محمد محمدی

انتشارات توس

سال نشر : ١٣٧۴

در ٣۵٠ صفحه

 

 

بیگمان زیباست و گاهی دردناک که از کجا به کجا رسیدیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت ١: در این قحطی  و قحط سالی بعد از مدتها  باران تابستانه داریم با افق پوشیده ی پر از  ابر . هی ببار باران بی امان . ببار و بر بی برگی ما آواز خوان مژده ی رستن بخوان. هی ببار. هی ببار و هی ببار !

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم