ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

گیلان ابری . لاهیجان بارانی و حس بی تعلقی

 

 

 

گیلان ابری . لاهیجان بارانی  و حس بی تعلقی

 

 

 

 

آسمان ابری پاییزی گیلان را  افق به افق ابرهای تیره پوشانده است.

و زمین خیس با باران هر روز . تازه می شود.

وبوی جنگل  و مه که ریه ها را از تازگی و نمناکی لبریز می کند.                   

 

صبح هاکه  برای کلاسهای ساعات 7.45آماده میشوم.

 در مسیر پیاده روی تا دانشگاه نگاهم  تازه میشود

 و به  برق شفاف نگاهم

پرده ی خیس از سردی و اکسیژن سرد اضافه می کند. 

  

افق های گسترده پوشیده با ابرهای تیره انگار تمام پناهم از زمین می شوند.

 یک جور صمیمیت با این هوای همیشه ابری . وبارانی  احساس می کنم.

نمیدانم اما هنوز این حس تبدیل به دلتنگی نشده.

 بیشتر به درون گرابودنم یک بعد جدید. می بخشد

 و به رویای تاک  و بی باران از شهر زادگاهم تهران

 افق های  پوشیده ی سبز  و باران های همیشه می بخشد. .

 

یک جور بی قراری که دوستش دارم.

و باعث فکر کردن به خودم می شود.

 اینجا رطوبت انگار آرام آرام به روی تن آدم می نشیند.                                                            

 

برنج بیجار ها را بالا آورده اند.

بیجار :/ همان شالیزار برنج است .والبته به گویش گیلکی ./

 تک و توک بیجارهایی دیده میشوند که برنج ها را درو کرده اند

اما  هنوز برنج به کارخانه ی برنج کوبی فرستاده نشده.

 که البته ناراحت کننده است .

 چون هوای اینجا که با یک جرقه ی مه و رطوبت  نصف هفته بارانی است.

 و برنج های درو شده از زمین خیس آب می کشد.

 و محصول دهقان خراب میشود.

 همیشه کلمه ی دهقان را با صدای پدرم در گوشم می شنوم .

اینقدر دوست داشتنی و دلسوز این کلمه را تکرار می کند.

که با سینه ی درد آشنای او میتوان به زندگی / دهقان /  نزدیک شد.

 ریشه ی شالی برنج به روی زمین برای چهارپایان کشاورزان

غذای مناسبی است. و معمولا چون از عهده ی

 هزینه ی غذای کافی برای زمستان حیوانات خودشان  بر نمی آیند.

از پاییز تا زمستان در بیجار   رها می کنند.

 

 

قدر آفتاب لاهیجان را باید دانست.

چون خیلی به ندرت روز های پاییزی یا زمستانی می تواند

خود را را از زیز آوار ابرهای تیره باران زا بیرون بکشد. .

 

ما اینجا سلولهای خورشیدی مان را فعال می کنیم.

 

 تا به اندازه ی کافی انرژی خورشیدی در خودش ذخیره کند.

 و برای روز های تماما ابری انرژی سلولی خورشیدی مان را فعال کنیم.

 برای هفته ی دوم مهر ماه از دوشنبه تا جمعه یک ریز باران بارید.

تا جاییکه رطوبت هوا به 94 درصد رسید.

 و حتی لباسهای خشک ما از نم بیرون نم کشیدند.

و نیمه خیس شده بودند.

 مجبور شدیم بخاری روشن کنیم تا رطوبت خانه کشیده شود.

 و البته لباسهای خیس و کفش های گلی شلی ما خشک شود.

اینجا حتی در روز های آفتابی داغ چون درصد رطوبت بالاست

یک روز و نصف طول می کشد تا لباس تازه شسته شده خشک شود.

 

قرعه ی خوبی برای چها ر  سال به سرنوشتم اضافه شد.

 و البته رشته ی سختی.

 این ترم دوازده واحد اصلی دارم  و 5 واحد عمومی.

 3 تا 4 واحدی که پایه ی درس های اصلی ترمهای بعد هستند.

 برای جلو رفتن یا به عبارت دیگر فکر کردن به انگلیسی اولین پله .

 تمام کتابها زبان اصلی است. 

 وبرای خواندن .  اول باید ترجمه کنیم.

 همین هفته 40 صفحه ترجمه ی کتاب گرامر به روی دستم مانده.

الان هم به رشت می روم تا کتابها ی دیگرم را تهیه کنم.

 و برای مکالمه هم به فکر کلاسهای کیش هستم.

 که اگر شد سه روز هفته به رشت  رفت آمد کنم .

 مسیر لاهیجان تا رشت با احتساب ترافیک درون شهری

 هر دو شهر 45 دقیقه است.

 جالبه . تهران برای رسیده به یک مسافت گاهی کوتاه

باید 45 دقیقه در ترافیک ماند. اما اینجا 45 دقیقه لازم است

 تا از یک شهر به شهر دیگر رسید.

و با این تغییر شهر لهجه عوض میشه. فرهنگ عوض میشه.

و کلی تغییرات ریز به ریز دیگه. . و چقدر مسیر جاده ها زیباست.

 

 

 مسر لاهیجان به رشت هم به روحیه ام کمک می کنه.

 هم افق نگاهم رو باز  تر می کنه.

 این راه برای من  مثل یه سلوک فکری و  روحی میمونه.

همیشه تازه ام میکنه. و باعث میشه  تا به دور از جمع

به فکر خودم باشم . یک نگاه به خودم  کارم.

 و زندگیم از دور بیاندازم

 معمولا هفته ای یکی  دو بار به رشت رفت  وآمد می کنم.  

 سپیدار های بلند  و سر کشده تا به آسمان در گوشه کنار جاده.

 یا تبریزی های قدیمی . بیجار های درو شده.

و بوی برنج درو شده. که با بوی جنگل های گیلان یکی میشه.

 و گاهی خورشیده که از میان این افق  سبز غروب می کنه. .  و .....

 

 

هنوز پاییز به برگ درختهای گیلا ن  سر نزده.

یک زردی سر انگشتی . وگاهی تک و توک برگ های زرد افتاده.

 تمام سهم درختها از پاییز است. البته فعلا. ...

به نظرم اینقدر بارون می باره تا برگهای خودشون کنده بشوند. و بریزند.

 

گاهی با نگاه کردن به آسمان و افق سبز روبرو ی نگاهم

و بوی نمناک جنگل و باران های همیشه و

 یا  قرص نارنجی و کامل خورشید  زنده. و بزرگ در حال غروب

 

از زمین کنده میشوم.  

 

خیلی وقتها وقتی از طراوت باران یا هوای تازه کیف می کنم.

 به فکر تهرانیهای غمگین  با شهر افسرده ی تهران میافتم.

 و فکر می کنم. ایکاش یک مقدار از این ابر ها به تهران برسند.

و غبار رو از قلب آدمهای تنها پاک کنند.

 

 

نمیدانم شاید اگر اینهمه زمزمه با زبان مادری   دور و  برم نبود

 اینقدر با  طبیعت و  فرهنگ اینجا احساس راحتی نمی کردم.

 انگار دارم به ریشه های اصلی ام بر می گردم.

زمین که پذیرفته  باقی به حساب قدر شناسی من.   

 

سر بالایی تندی تا رسیدن به دانشگاه را باید از خانه بالا برویم.

و در واقع دانشگاه آخرین نقطه ی شهری لاهیجان محسوب میشه.

پشت دانشگاه یک روستا ی کوچک به نام سوستان هست.

و وجه تسمیه ی   آن به خاطر

 مرداب قدیمی هست که پشت دانشگاه وجود داره.

تمام اطراف دانشگاه پوشیده با کو ههای سبز هست

که دامنه ی آنها باغهای چایی کاشتند.

 تقریبا از تمام کلاسهای دانشگاه کو ههای سبز پیداست.

و تقریبا همه ی فصل ها مه از مییان جنگل ها بیرون میزنه.

 گاهی میشه مسیر کامل ریزش باران را از نزدیک شاهد بود.

 مه  که شب ها از ساعت ۹ به بعد  می بنده. رو به بالا رفتن می کنه و بعد ابر های   تیره که بالای سر ما شکل می گیرند.

 و بارون میزنه. زیباست .

انگار از نزدیک تمام اینها با نگاه شما شکل می گیره.

پاییز که میشه تک و توک درختهای روی کوه نارنجی قر مز میشوند.

وووخیلی چیز های دیگه. 

 اینجا گاهی بارون به کابوس تبدیل میشه. هوای تیره و سرد و شر شر باران و......................   

                                        

. باید ببخشید که دیر به دیر می تونم به وبلاگ دوستان  سر بزنم.

با اجازه اینقدر درس روی سرم ریخته که فقط حرص می خورم.

 

 

 

 

عجیبه خیلی عجیب .

سال پیش این موقع . تنها زمزمه ی من گریه بود.

 تنها جمله ی که به روی لبم زمزمه میشد یک تک جمله بود.

 

: خرمن من سوخت. طوفان از خاکسترش خبرم نداد .

 

 به زندگی برگشتم.

 

 و زندگی حق شناس سهم من را از شادی این دنیا داد. 

 اما این روز ها نمیدانم. یک حس بی تعلقی تمام وجودم را گرفته.

 اینکه حتی گاهی این بی تعلقی اذیت کننده میشه.

 نمیدونم این شاید از برکت خرابه های احسان به جا مانده باشه.

 

 اما نمی فهمم همیشه همراه من است.

 

معرفی کتاب :

گیله مرد

نویسنده :بزرگ علوی

انتشارات نگاه

سال چاپ :۱۳۷۷

یک تکه کوچک از ابتدای گیله مردرا بشنوید . آرام زمزمه می کنم.

باران هنگامه کرده بود. باد چنگ می انداخت .و می خواست زمین را

جا بکند. درختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند.

 از جنگل صدای شیون زنی که زجر می کشید می آمد.

غرش باد آواز های خاموشی را افسار گسیخته کرده بود.

رشته های باران آآآآآآآآسمان تیره را به زمین گل آلود می دوخت.

 نهر ها طغیان کرده و

آب از هر طرف جاری بود.

....................................

بهتر از من میدانید.

 بزرگ علوی داستان شاهکارش گیله مرد را در گیلان نوشته.

به هر حال گیله مرد از داستان های کوتاه ماندگار فارسی به جا مانده.

 

 

لاهیجان . باز هم باران . و باران

 

۱۳۸۵.۷.۲۴

 

 

 یک لینک جدید برای معرفی استان گیلان گذاشتم

گیلان بلاگ

اگر خواستید سر بزنید.

نویسنده : ارماییل : ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم