ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

به خاطر یک اعلام مفقودی ساده

برای اعلام مفقودی موبایل 2 روز خریده ام به دادسرا میروم . از هزار و یک مرحله  میگذرم  تا پرونده ای تشکیل شود . برای یک فتوکپی برای سنجاق  منگنه  برای هزار چیز کوچک  هزار بار  از این سوی خیابان  به آنسو میروم . دیدن متهمانی که دستبند به دست دارند. دیدن سرباز صفر هایی که  با قلدری  هر چه  زورشان میرسد خود نمایی میکنند. دیدن  مقامات  قضائی  و پرسنل  دادسرا که  همه انگار طلب دارند  برام عجیب است. 

حتی در مقام هایی بسیار  پایین  باید جوری رفتار کنند که  همه کاره هستند.جوری که انگار منتی بر سرشان است که به مردم خدمت میکنند یا کارمندی کوچک  در  بخشی کوچک از شهرستانی کوچک  هستند   . از سرباز صفر گرفته تا سرجوخه  تا  مسوول ثبت یا مسوول حسابداری . عجیب است برام عجیب البته که اولین بار است پام به دادسرا باز شده  و آمدم یک نامه ی  درخواست کوچک  بدهم . همین !   مثل یک شهروند  معمولی  که انتظار دارد  نظام  اداری و قضایی با او مثل یک  شهروند رفتار کند . اما اینجا انبوه  مردمی را می بینم که کوچکترین احترامی  بهم نمیگذارند .  

جالب اینجاست که  3 با به خاطرزن بودنم   بهم گفتند دور تر بایست !

 

درخواست تنظیم میشود حالا باید نامه را ببرم کلانتری 

موبایل  را  جلوی در به سرباز صفر تحویل میدهم . دوباره باید بروم کپی بگیرم . کپی های دادسرا کافی نبود حالا  بایست  برای کلانتری هم کپی بردارند . کپی که گرفتم دوباره به کلانتری میروم. باید بروم پیش رییس  : یک اتاق سبز رنگ  6 متری که  دستگاه های بیسیم و ثبت و گزارش دارد.  سربازی برای درج پرونده  است  سروانی برای ثبت  مشاهدات  و دو تا درجه دار که البته یکیش رییس است.

کجا یی هستی ؟ 

تهرانی .اینجا  دانشجو هستم.

رو به هم درجه ی خودش میکند و میگوید :فامیلای  همینا بودند که   شهر ( تهران ) رو به آتش کشیدند  . مشکل درست کردند .

همشهریای همینها  هستند که باعث میشن  ما در حال  آماده باش کامل  باشیم.

_ زبان باز میکنم.  : آقا لطفا حرف سیاسی نزنید . من داخل کلانتری هستم و هیچ مصونیت  ی ندارم.

_ سرهنگ کپل میگوید : ما که چیزی نگفتیم  . شما لطفا ما رو حلق آویز نکن!!!!!!!!!

توی دلم فکر میکنم  کدام  دار  کدام طناب کدام حلق آویزی . آمده ام کلانتری یک نامه و درخواست کوچک  برای سرقت موبایلم تنظیم کنم.  نیامدم که  حرف  سیاسی بزنم. جانبداری  خاصی از کسی یا  حزبی کنم.

_ بعد جناب رییس ادامه میدهد : اون موسوی  کره خر هم می اومد همین بود . چه فرقی میکرد  .جیبش رو پر میکرد و می رفت .همه جای دنیا همینه . منافق ها . خیال کردید کاری از پیش می برید ؟ ما آگاهیم . بعد کلی حرف بار دانشجو ها و  موسوی میکند .  

_ دوباره زبان باز میکنم:  آقا  خواهش میکنم  به کسی توهین  نکنید . من اینجا به کسی  توهین  نکردم. 

_سروانی که  یادداشت بر میدارد  میگوید  :  کی به شما گفت حرف بزنی  خانم ؟ برو بیرون برو بیرون  .کی به شما گفت  اصلا بیایی  داخل اتاق ؟

از اتاق بیرون می آیم . ولی  بلند میگویم : اینه حرف زور . اینه زور ....

رییس بیشتر خشمگین میشود  و همینجور در حال  خط و نشان کشیدن به من است

چه حقارت  عجیبی  چه  غرور اهلیلی  عجیبی  

سرباز ی که مسوول ثبت پرونده ام است میگوید : خانوم  ناراحت نشو  ما همه رو بیرون نگه میداریم.

سرهنگ کپله  می آید بیرون اتاق و  میگوید خانوم : اینجور جاها بهتره اظهار نظر نکنید . براتون پرونده سازی میکنند .

می گویم :   منکه اولش گفتم حرف سیاسی ندارم. آمده ام کلانتری یک نامه و درخواست کوچک  برای سرقت موبایلم تنظیم کنم.  نیامدم که  حرف  سیاسی بزنم. جانبداری  خاصی از کسی یا  حزبی کنم.

چرا اینقدر به  دانشجو ها توهین میکنید ؟ چرا ؟  مگر توی پیشانی من  نوشته  است که به چه کسی رای دادم ؟

مگر اقدامی عیله  این  نظم  به اصطلاح عمومی شما کردم ؟   مگر  بلبشویی  را ه انداختم.

یک ربع ساعت دیگر کارهای پرونده ام تمام میشود .  فردا صبح باید بروم  دادگاه  تا نمیدانم  چی چی به این پرونده  اضافه شود .

روزهای آخر پاییز از میان درختهای لخت شده با تک وتوک برگهای  نارنجی زرد . با باران  تگرگ مانندی که  تنم را  سیخ سیخ میکند میگذرم.  چه حکومت  فاشیستی اسلامی  زیبایی . هم غم دارم هم نفرت   غمگینم برای ایران .

به  دانشجوهایی که این روز ها در بند  هستند  فکر میکنم  یعنی برای آنها هم همینجور پرونده سازی کردند ؟ یعنی آنها هم به همین راحتی  تحدید میشوند  به همین راحتی شکنجه میشوند به همین راحتی خون به صورتشان فواره میزند  به همین راحتی به آنها  تجاوز میشود  یا  سر آخر  سالها و سالها  در یک اتاق انفرادی  در سلولی تاریک  که جای موش هاست و  تبهکاران  زندانی میشوند.

قسم میخورم من هیچ چیز نگفتم و اینجور با من برخورد شد. آنها که  میگویند پس چه ؟  

برای فرهنگی که  خیلی وقت است  نابود  شده متاسفم .  برای آدمهای حقیری که   در مقام های کوچک   در بخش هایی کوچک در شهرستانی کوچک  هستند و هیچ فکر نمیکنند  روزی   روزگاری همین مقام و سمت  بر عکس میشود .

حیف این جوونهایی که شکنجه میشوند حیف موسوی  که به خاطر این مردم  ....

نویسنده : ارماییل : ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم