ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

پای سرو بوستانی در گلست سرو ما را پای در دلست

 

 

 

خفه خون گرفتم به یقین  این یک سال را خفه خون گرفتم

3 ماه ,  4ماه ,7 ماه, 8 ماه, 9 ماه , 12 ماه گذشته

12ماهی که  هر روز رنگ سرخ صورتم بیشتر در آینه مهو میشد. هر روز هموگلوبین خونم بیشتر پایین  می آمد. هر روز حساسیت روی پلک چشمم بیشتر میشد. و هر روز  میان سرگیجه های پروانه ترجمه و درس و مشق هدف خود را میخواست و هر روز تار موهای بیشتری از سرم  میریخت .

روزهایی که میفهمیدم زیر شیمی درمانی هستم.

و هنوز به   موهای بلند لخت مشکی  که روی سرم باقی مانده بود  افتخار میکردم. و قوت قلب میگرفتم.

روزهایی که کم خونی گاهی بهانه ی خواب می آورد و کم خوابی ساعت 3 دیوانه ات میکند .

روزهایی که همخانه ی مرگ میشوی : و به قول فرانچسکوی آسیزی :  سلام به خواهرمان مرگ

روزهایی که بازگشت  حتی یک دم  نفست هم  اطمینانی نداری .

 

 

روزهایی که  فقط برای همین لحظه  زندگی میکنی . روزهایی که نه آینده ای وجود دارد  و نه گذشته.

 

 

 

روزهایی که از نزدیک ترین هات هم جدا میشوی. جوری انزوای درونی. زندگی درونی .میدانی شرح حالت هیچ کمکی نه به تو میکند و نه به دیگری. روزهایی که در درونت  یک امپراطور ** زندگی میکند. امپراطوری که گاهی برمیگردد و آخرین سلاحش گریه است و تو مسوول  همه کار این امپراطور هستی .  کودک و مادر خودت هستی. معشوق و عاشق خود ,  خود هستی . مسوول اینکه نرجد.. بیشتر بخندد. بیشتر بخنداند. این یک سال بیشتر عاشقم کرد. عاشق بی سوژه  عاشق  بی معشوق . عاشقی که  هر روز  از نو به دنیا  نگاه میکرد و انگار حالا که مرگ را همسایه ی خود را میپنداشت بیشتر دوسش داشت. و زندگی را نیز هم.

 

میدانی فقط میخواستم بگویم نمیدانم چرا اینهمه مدت خفه خون گرفتم و ننوشتم در ارماییل و حالا  این دوره ی درمانی سخت تمام شده.

 

 

و آزمایشگاه کیوان میگوید: 

من وامپراطور سر افرازیم. هپاتیت c را حریف شدم .

 

 

تمام این روزها فقط یک شعر برازنده در  درونم موج میزد.

شعری که  انگار لحظه  لحظه در من و با  زندگی میکرد و

 انگا ر آخرین گفتگوهای درونی من به معشوق درونم بود. 

آخرین حرفهای ساده   این امپراطور درون .

 

 

نفس اگر  امان نداد

روی خوشی نشان نداد

رفت و دوباره بر نگشت

مرا دوباره جان  نداد

 دست و زبان من تو باش

نامه نرسان من تو باش

حافظه ی تبار من

نام و نشان من تو باش

نفهمیدی چر ا ؟ گوش کن

تو جان من باش و بگو 

زبان من باشو بگو

بر سرگلدسته ی عشق

اذان من باشو بگو

 

 

همه ی اینها را نوشتم :   که بگویم درمان هپاتیت سی من با موفقیت  تمام  به اتمام رسید .          قبلا HCV+ بودم حالا  -HCV 

 

 .........  

کتاب میخواهید معرفی کنم؟ این یک سال  تجربه  همخانگی مرگ  , سال سخت درمان. سال پی در پی آمدن به تهران و آزمایشهای هر ماهه و هر دو هفته  بین روزگار  دانشجویی  از هزار کتاب  نوشته و ننوشته  بیشتر است .

 

 

 * عنوان تیتر این پست از شیخ شوخ غمگین سعدی  است .

**الهام گرفته از شعری از کتاب " گریه های امپراطور "از فاضل نظری .

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم