ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

کوچک زیباست

 

 

  

سرگیجه های پروانه ای دوباره  برگشتند  و  میهمان چشمهایم  شدند . حالا گاهی   بیش تر از یک ذره کم خونم. ولی میدانید  فقط یک ذره ی   نا مقدار است .

 

تاا به حال هموگلوبین 7 از 12 را تجربه نکرده بودم که  حالا  میچشمش    , مزه مزه میکنم و

 

 به برگها که با باد می رقصند    بیشتر دقت میکنم.

به خوشه های سر خم برنج که  باران تواضع میشوند  در نظاره ی  آسمان .

به دشت  های  سر به سر سبز .

به  دروگر های   گیلک  که زیر آفتاب  با دقت  به رنج  ها را دسته دسته  , رسته رسته  میکنند . و روی آفتاب بیجار میخوابانند.   تا خوب خشک شود .

به دست  تکان دادن  ساده ی پدرم  برا ی  خدا حافظی .

 به محبت خواهرم که بی زبان میکوشد هدیه ی گرانقیمتش را   زودتر از ساعت حرکت اتوبوس من  از سر کار بیاورد . برای او که سرپرست بخش  مهندسی است اینکار یعنی یک دنیا  فداکاری .

 

به  سیاهی شفاف مردمک چشم  دوست ساده ام نرگس   که وقتی میخندد آفتاب را میهمان  مهربانیش میکند . 

حتی به اندوه  زیبای

 

 

 

به همین  محبت های کوچک و ساده .  بیشتر دقت میکنم

میدانم روزی که  دوباره هموگلوبین  ها و گلبولولهای قرمز و سفید  خونم  برگردند ,

همین تکه پاره های کوچک  محبت نجاتشان  میدهد.

 

میدانی کوچک  زیباست .

 

حتی اگر این کوچک  من  باشم یا همان محبت های کوچک  یا  گلبولهای خیلی خیلی کوچکم که کوچ کردند از خونم   و من باید بر گردانمشان قبل از  مهاجرت  پرنده ها  و پرستوها  پاییز  .

 

 

 *  هموگلوبین طبیعی  هر زنی  می بایست  حداقل 10 باشد . این هموگلوبین واحد 7 یعنی   کم خونی شدید   . اما من و تو میدانیم  که  من و جان  سبزیم .   سرگیجه های پروانه ای را دوستان قدیم ارماییل میشناسند با این پست قدیمی

http://ermaiel.persianblog.ir/post/101

 معرفی کتاب : حضرت دوست 

 نوشته ی  کریستین بوبن

مترجمان : ‌سید حبیب گوهری راد

سعیده بوغیری

 

 کودکان به ملکوت پروردگار نزدیک ترند و خدا آنچیزی است که کودکان  می شناسند  نه بزرگسالان  . بزرگسالان وقت خود را برای غذا دادن به گنجشک ها هدر نمی دهند . این هم کلام مسیحه و هم  فرانچسکوی قدیسو هم کریستین بوبن.از این کتاب ترجمه ی دیگری از آقای پیروز سیار موجوده که بسیار زیبا تر و ادبی تر نزدیک تر به متن کتاب . منتها این ترجمه  فهمیدنش آسان تره و با مخاطبان بیشتری  رابطه میگیره.

 

 

 

   پی نوشت 1 : باران  امسال تابستان گیلان را رها نکرد. ۴ هفته پیاپی از مرداد نیمی از هفته بارندگی داشتیم.همه ی شالی ها زیر بار باران خم شدند و کمر شالی شکست و حالا که اول شهریور است  حس اول مهر را دارم.  نه ,   نه این تابستان هیچ شباهتی به تابستان نداشت. اینهمه جوان خیس خون  بودند و منفذ های پوست من از  ترک کم خونی به خون خشکیده  فکر میکرد

شیروانی خیس شده  و  یاد تو  هم  وچشم منهم 

 فکر کن با اینهمه کوله بار خیس زیر باران سیل ناگهان کجا بروم ؟ بگو بی تو  سهراب, بی تو ندا ,بی تو کامران, بی تو محسن ,بی تو ترانه کجا بروم ؟

 

 پی نوشت2: 1  شهریور  روز پزشک مبارک . دکتر منیژه لک روزت مبارک. پزشک خون من از نوزادی تا به حال , روزت مبارک. فکر کن اینهمه سال نگران و مواظب خونم بودی. اینهمه سال  ذره ذره  قد کشیدن  منو ناظر بودی . اینهمه سال کم تاریخی نیست  بانو .  حالا گاهی سالی یکبار که به تو سر میزنم  به قهقهه میخندی و نور امید در نگاهت قد میکشه. برازنده نگاهم میکنی  و مطمئن از اینکه هنوز شاداب میبینیم , تبسم میکنی . میدونی بی تو درمانگاه خون چه  خلوت و بی روحه .بی تو و بی کادر پزشکی کودکی من که واقعا  از جانشون برای  مریض مایه میگذاشتند. بی تو و خانوم دکتر گفتاریان بی تو و  خانوم  سرپرستار امین زادگان  .

حیف اونهمه اخلاق پزشکی که حالا کم رنگ شده .

 

 

 

 

نویسنده : ارماییل : ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم