ارماییل

برای زیستن تنها یک ذهن و قلب شفاف کافی است. باقی را برای شکر گزاری کنار بگذارید

کودکانه

 

 

 

 

 

 

 

تا حالا وقتی دبستان دخترانه یا پسرانه تعطیل میشه. حدود ساعت.30 12 جلوی در مدسه بودید؟

خب یکی از بهترین لحظاتی که منو از ته  دل میخندونه همین منظره است.

اینکه دخترا و پسرای فسقلی از در و دیوار و از پنجره میپرند بیرون. یکی دستش تو هواست. یکی پاش میرسه به هوا . یکی یقه ی اون یکی رو گرفته. یکی داره دوسش رو میبوسه و چسبیده بهش .

اینقدر پر جنب و جوش و شاد میپرن بالا پایین که عاشق دیدنشون هستم.

تو لاهیجان  یه دبستان پسرانه کنار  دبستان دخترانه است. اینه که هر موقع کلاسم احیانا  ساعت 12.30 تمام بشه. حاضرم  از تاکسی پیاده بشم  و بقیه  راه  رو که نسبتا طولانیه  پیاده برم خونه تا بچه ها  رو ببینم.

 

14 اسفند  رفتم یه ماهی کوچک با تنگ خیلی کوچک برای نوروز بخرم.

موقع تعطیلی همین دوتا مدرسه بود که با گل فروشی و ماهی فروشی فاصله ی زیادی نداشت. داشتم تور مینداختم برای یه ماهی قرمز زیر و زرنگ   که دیدم پشت سرم یه جفت  چشم درشت آبی سبز که فینش هم ریخته بود روی صورت سبزه ی روشنش   خجالتزده از بالا نگاهم میکنه  و با ته لهجه ی لاهیجی   میگه خاله : 3 تا ماهی 200 تومنی میخوام.

بعد با فاصله ی  دو دقیقه به دقیقه این جمله رو تکرار میکرد .  

گفتم عزیزم من صاحب مغازه نیستم  رفتم دنبال صاحب مغازه که بیرون ایستاده بود . جیقیلی ها هم همه آویزون  صاحب مغازه بودند که  کلافه شده بود

 

 

 

 

 

معرفی کتاب : تورگنیف خوانی

ترجمه : ویلیام ترور

ترجمه :  الاهه  دهنوی

 انتشارات :  مروارید

سال چاپ:  1387

نامزد جایزه ی بوکر

 

 

 

 

تازه عیدی برای خودم خریدم ربطش به تورگینیف رمانتیک روس را نمیدانم .

پی نوشت  1 :‌

 حس میکنم که انگار

نامم کمی کج است

 و نام خانودگی ام , نیز

از این هوای سربی

خسته است

 امضای  تازه ی من

دیگر

امضای روزهای دبستان نیست

ای کاش

آن نام را دوباره

پیدا کنم

ای کاش

آن کوچه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم  از دستم

افتاد

و لابلای خاطره ها  گم شد

آنجا که

یک  کودک غریبه

با چشم های کودکی من  نشسته است

از دور

لبخند او چقدر شبیه من است !

آه ای شباهت دور!

ای چشم های مغرور !

این روزها که جرئت  دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم !

بگذار دست کم

گاهی تو را به خواب ببینم !

بگذار در خیال تو باشم

بگذار...

بگذریم!

این روزها 

خیلی برای گریه دلم تنگ است !

قیصر شعر ما / آینه های ناگهان

 پی نوشت 2:  جای پی نوشت را با دستخط ارماییل  عوض کنید .

نویسنده : ارماییل : ٤:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم